دات نت نیوک
یکشنبه، 27 آبان 1397 |

ایمان خضرائی در گفتگو با آفتابگردان ها: « معلمی در ذات شاعرها است...!»

نویسنده: بشری صاحبی

05 دی 1396 22:32 | 0 نظر | 304 بازدید | امتیاز: با 0 رای
ایمان خضرائی در گفتگو با آفتابگردان ها: « معلمی در ذات شاعرها است...!»

هر جای ایران زیبا را که نگاه کنیم، شاعرانی را میبینیم که روح خود را در آسمان ادبیات به پرواز دراورده اند و برای شعر گفتن جان میدهند. در ادامه ی مصاحبه های آفتابگردانها، به سراغ ایمان خضرایی؛ آموزگاری شاعر، خوش ذوق و عرب زبان آمده ایم.

ایمان اگرچه در ذهن خیلی از ما نامی پسرانه است، اما در بین عرب زبانها، از گذشته تا حال، نامی دخترانه قلمداد میشود.

ایمان خضرایی متولد 26 بهمن ماه 1372 و اهل شادگان خوزستان است. مقطع کارشناسی خود را در رشته ی علوم تربیتی در دانشگاه فرهنگیان به پایان رسانده و در حال حاضر، در کنار آموزگاری، مشغول به ادامه تحصیل در رشته ی ریاضی در دانشگاه شهید چمران اهواز است.

 

در ادامه حرفهای شنیدنی او را میخوانیم:

 

1. چه شد كه پا به عرصه ادبيات گذاشتيد و شاعر شديد؟!

بخش بزرگی از شاعر شدن و به شعر روی آوردنم غیر ارادی بود.

شعر موهبت است؛ نعمت است

به آدمی داده می شود؛ یا قدرش را می داند و برای شکرگزاری دنبالش می رود، یا کفران نعمت می کند و طبع شعر و شاعری اش خشک می شود.

هیچ گاه با شعر غریبه نبوده ام.

پدرم شاعر است، اگر چه بیشتر برای دل خودش شعر می سراید و مادرم هم هنگام کار خانه یا وقتی که تنهاست خیلی از شعرهایی که در حافظه اش دارد با خود زمزمه می کند.

در خانواده ی ما نه شعر گفتن عجیب و غریب است و نه به شعر علاقه داشتن.

حتی اگر شعر به زبان فارسی باشد.

اولین باری که کسی به شاعری ام پی برد کلاس چهارم دبستان بودم، تمرینی در کتاب فارسی بود که باید چند بیت شعر را ادامه می دادیم.

کسی تمرین را حل نکرده بود. فی البداهه سه چهار بیتی برای جواب گفتم.

یادم می آید معلممان خوشحال شد و گفت که در آینده شاعر بزرگی خواهی شد؛ آنموقع مرا هم یاد کن.

من هم اجازه ندادم "آن موقع" برسد، فردای همان روز شعری برایش گفتم!

میتوان گفت این اولین باری بود که پایم به دنیای ادبیات، باز می شد.

 

2. پس ميتوان گفت شاعر بودن در خانواده ي شما امري طبيعيست. چطور با دوره هاي شعر آفتابگردان ها آشنا شديد؟؟

بله تا حدودی ..

نا گفته نماند که شعر دوستی در ذات عرب ها هم هست.

در دانشگاه دوست ادیبی داشتم که مدام اصرار داشت مرا با شاعرهای جوان کشور آشنا کند. کتاب های آن شاعران را هم برای ترغیبم می آورد.آن زمان دوره ی وبلاگ و وبلاگ نویسی بود.به تشویق دوستانم وبلاگی زده بودم برای نشر شعرهایم(یادم نیست آخرین بار کی به وبلاگم سر زدم).همان دوست آدرس وبلاگ بعضی از همان شاعران را داد و گفت "ببین و بخون برات خوبه"

یکی از آن شاعران جوان آقای عرفانپور بود. یک بار زیر یکی از پست های وبلاگشان کامنتی گذاشتم و از ایشان درخواست کردم که سری به وبلاگ من هم بزنند و نظرشان را درباره ی شعرهایم بگویند.

بعد از مدتی آقای عرفانپور کامنتی زیر آخرین پستم(عاشقانه ای برای پفیلا) گذاشته بودند و  در آن نوشته بودند شعرهای شما نشان دهنده ی استعدادتان بود حتما در این دوره ی آموزشی شرکت کنید + یک لینک

با هر جان کندنی بود در آن فقر امکانات خوابگاه فرم ها و تعداد شعرهای خواسته شده را در آخرین دقایق مهلت مقرر فرستادم.

بعدش هم که برای مصاحبه ی تلفنی تماس گرفتند، تماس گیرنده که انتظار داشت ایمان خضرایی یک پسر باشد دستپاچه شد و مصاحبه ام را موکول کرد برای یک روز دیگر.

فکر می کردم دیگر قرار نیست کسی تماس بگیرد،جزو معدود دفعاتی بود که استرس گرفته بودم.

اما بعد از حدود یک هفته دوباره تماس گرفتند و من آفتابگردان شدم...

 

3. ايمان...

اسم زيبايي ست. از وجه تسميه خودتان بگوييد؛ چه شد كه ايمان شديد؟!

در شهر ما ایمان اسم متداولی است؛ از کلاس اول دبستان تا پیش دانشگاهی هر سال حداقل یک ایمان دیگر هم در کلاسمان بود. ایمان در آن سالها جزو اسامی دخترانه باکلاس محسوب می شده‌.وجه تسمیه‌ی خودم را دقيق نمی دانم؛ شاید با آمدنم باور کسی را زنده کرده بودم ... یا بناست زنده کنم...

 

4. از تاثير عرب زبان بودن بر قرحه ي شعريتان بگوييد.

یکی از ویژگی عرب زبان ها، علاقه ی خاصشان به شعر است. یعنی اگر شاعر نباشند حتما شعر دوستند. اگر بخواهیم به بحث های تاریخی برگردیم، می توان اشاره کرد که معلقات سبع که مایه ی مباهات اعراب بود هفت قطعه شعر بودند. و قرآن هم اگر چه شعر نیست، اما دارای زیبایی های زبانی و کلامی بسیار است.

اگر بخواهیم زبان عربی را بررسی کنیم به خاطر تفخیم و ترقیق و قواعد هم نشینی حروف، خود زبان زیبا و آهنگینی است. خیلی از ضرب المثل های عربی آهنگین و مقفا هستند.

خیلی از داستان هایی که مادرهایمان در کودکی برایمان تعریف می کردند دارای بخشی شعر بود.

ما در عروسی ها و در عزاداری ها و مراسم هایمان هوسه(نوعی شعر) میخوانیم. ما عرب ها، علاوه بر سرایش شعر، تاکید بسیاری هم بر شعرخوانی داریم، شاید همین باعث می شود که مخاطب بتواند ارتباط بهتری با شعر برقرار کند.

زندگی در میان این همه شعر، کمترین تاثیری اگر داشته باشد، شاعر کردن آدم است.

 

5. به عنوان یک معلم شاعر؛ بگویید كلاس درس يك معلم شاعر چگونه است؟!

یک معلم شاعر -تعریف از خود نباشد- یک معلم بسیار مهربان است.

به قول بچه ها دل ندارد!

علاقه اش به زنگ انشا، شعرخوانی، کتاب، داستان و نمایش طبیعیست.

کلاسش رنگارنگ است، سعی می کند هر طرحی که روی دیوار کلاس می گذارد مفهوم داشته باشد.

برای مثال؛ طرح تشویقی کلاسی ام چند بند طناب بین دو تنه ی درخت است و دانش آموزان کبوترانی هستند که هر چه بالهایشان ستاره های بیشتری داشته باشند و سنگین تر باشند، می توانند سبک تر بپرند تا در نهایت به آسمان برسند، از آن طرف هم برای تنبیه، کبوترها در قفسی زندانی می شوند که روی آن عبارت"قفس برای اندیشیدن به پرواز است" نوشته شده است.

دعوت به متفاوت دیدن و متفاوت فکر کردن جزو رسالت هایی‌ست که سعی در انجام آنها دارم. گاهی برای مراسم مدرسه‌ی دانش آموزانم نمایشنامه‌ی دانش آموزی یا سرود هم می نویسم.

در شعر دوست داری تجلی اندیشه ات را در کلمات ببینی، در کلاس درس شعرهایم رفتارها و اندیشه های درستی‌ست که دانش اموزان می آموزند، بیان میکنند و عمل می نمایند.

داستان های من در آوردی متناسب با موقعیت و تمثیل و تشبیه ها هم كه ديگر ناگفته بماند بهتر است...

 

6. به نظر شما شاعر بودنتان بيشتر روي معلميتان تاثير گذاشته يا معلمي بر سرودن؟

میتوان گفت معلمی و شاعری نوعی تاثیر متقابل بر هم دارند؛ همان اندازه که شاعری بر رفتار، گفتار و حتی روش تدریس معلم در کلاس درس تاثیر می گذارد، معلم بودن هم به شاعر کمک می کند با بخش های مختلف جامعه آشنا شود و سعی کند زبان سرودنش را به آنها نزدیک کند، درد آنها را انعکاس دهد و از غم ها و شادی هایشان بگوید.

معلم یک کلاس، محرم تمام دانش اموزانش است. دردهایشان را می داند، زندگی هایشان را می شناسد، دلش می سوزد، دلش می شکند، چشمش آب می شود.

معلمی پر از تلنگرهای شاعرانه‌ است. سادگی دانش آموزان دبستانی روح معلمِ شاعر را هم جلا می دهد.

فکر می کنم معلمی در ذات شاعرهاست حتی اگر شغلشان متفاوت باشد.

 

7.  به شعر داراي مخاطب معتقديد يا به شعر بي مخاطب؟

اعتقاد دارم که هر شعری زمانی مخاطبان خاص خودش را پیدا می کند.

اساسا شعر بی مخاطب وجود ندارد؛ اما این به این معنا نیست که شاعر را علایق و سلایق مخاطبانش سوق دهد.

 

8. نظر شما دررابطه با شعر امروز چيست؟

شعر امروز شعری است که می خواهد ساختار شکن باشد، می خواهد به زبان مخاطب نزدیک باشد، می خواهد فارغ از تحصیلات و مطالعات برای همه قابل فهم باشد، می خواهد ساده باشد، می خواهد از همه و برای همه بگوید.

تمام این ها ویژگی های خوبی‌ست اما متاسفانه در بسیاری از موارد شعر امروز از آن سر بام افتاده است!

شاعران برجسته شعر امروز را که کنار بگذاریم، میبینیم که از سهل و ممتنع سرودن سعدی و یا حتی قیصر، رسیده ایم به فاش گویی، بیان مستقیم و استفاده از عبارات دم دستی برخی شاعران امروزی!

وضعیت به گونه ای است که خیلی از جوان‌ترها بی آنکه بدانند شعر چیست یا برای فهم چیستی و حقیقت شعر تلاشی کنند، خود را شاعر می نامند. شعر پارسی اگرچه قدمت زیادی دارد اما به نظر من شعر امروز(شعر پس از انقلاب) دوران نوجوانی اش را پشت سر می گذارد و هنوز دستخوش تغییر و تحول های زیادی می شود .

تنازعات و تعارضات زیادی با خود خواهد داشت اما سرانجام هویت واقعی خود را می یابد. با این همه، جوان گرایی شعر امروز و جریان داشتن آن در جامعه امیدوار کننده است.

شاید اگر دوره ی نوجوانی شعر امروز به پایان برسد و هويت خود را بيابد، بعد ها از روزگار ما به عنوان دوران طلایی شعر و ادبیات فارسی یاد کنند.

 

9.ايمان خضرائي قرار است كدام قله از رشته كوه شعر و ادب پارسي را فتح كند؟!

فتح قله های از پیش فتح شده لذتی ندارد!

یا باید از قله ها گذشت و پرواز کرد

یا باید کوهی تازه ساخت و خود قله شد

تا عمر و بختمان به کدامش قد دهد!

 

10. سخن پاياني؟

هر شاعری رسالتی دارد. شاید رسالت من با شما یا دیگری متفاوت باشد ولی در پایان مانند تکه های یک پازل، وقتی هر کداممان سر جای خود قرار گرفتيم، می توانیم به هدفی که باید، برسیم. زمانی از اینکه دیگران بفهمند شاعرم شرم داشتم، اما اکنون دوست دارم شاعر بمانم. شاعری که جایگاه خودش را در پازل ادبیات زمانش پیدا می کند. وظیفه اش را می شناسد و و از انجام وظیفه ابایی ندارد. می خواهم شاعر موثری باشم؛ دعا کنید بی اثر از دنیا نروم ...

و در نهايت شعري ميخوانيم از ايمان خضرائي:

عشق بر پیشانی من گاه هست و گاه نیست

این چنین آشفتگی ها در جنون دلخواه نیست

دل نمی بندد کسی -هرچند تنها- بر مسیر

جاده راه رفتن است و با کسی همراه نیست

در قفس پرواز خواهد مرد؛ اما عشق نه!

حرفِ تاریخ است: زندان ها ندامتگاه نیست

گرچه یک روحیم اما هفت دل بیگانه ایم

هیچ کس از هیچ کس قدر دلی آگاه نیست

نقص، روی دیگر حُسن است، با نقصم بخواه

نیمه ی تاریک قرص ماه آیا ماه نیست؟

آه می سوزاند و می سازد عاشق را ولی

لذتی در گریه می یابم که در صد آه نیست

 


امتیاز دهید Article Rating
نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.