دات نت نیوک
پنجشنبه، 26 مهر 1397 |
خاطره مصاحبه ورودی دوره آموزش شعر آفتابگردانها:

«باجه های دلتنگی»

نویسنده: علی حقیقی

04 مرداد 1397 14:55 | 0 نظر | 156 بازدید | امتیاز: 5 با 5 رای
«باجه های دلتنگی»

 

 

بهمن ۹۶ برایم حال و هوای غریبی داشت.

آخرین روزهای دوره آموزشی سربازی را در پادگان شهدای کرمانشاه سپری می کردم و تنها راه ارتباطی ام با دنیای بیرون باجه های تلفنی بود که همیشه یک گروهان سرباز دلتنگ! در مقابلشان صف می بستند و از راه های دور و دراز با عزیزانشان صحبت می کردند.

یک روز عصر که از میدان تیر برگشته بودیم، طبق عادت هرروزه با خانه تماس گرفتم. مادرم گفت که یک آقایی تماس گرفته و گفته از "شهرستان ادب" زنگ می زنم.

 

شماره اش را گرفتم و تا شب صبر کردم که شاید باجه ها خلوت بشوند تا خدای نکرده، اسباب دلتنگی بیشتر سربازان پشت سری ام را فراهم نکنم.

 

بعضی تلفن ها خراب بودند. زنگ که می زدی فقط می توانستی صدای طرف مقابل را بشنوی!

از شانس بد من، در اولین تماس هرچه فریاد زدم صدایم به "شهرستان ادب" نرسید و مجبور شدم تلفن را قطع کنم.

 

اوایل بهمن بود و باران بی وقفه می بارید. کلاهم را روی سرم کشیدم و تقریبا ده دقیقه زیر باران دویدم تا به محوطه گروهان ۳ برسم که می گفتند تلفن های بهتری دارد و از بقیه باجه ها خلوت تر است.

 

توی صف همان طور که نفس نفس زدم، از ترس اینکه تیر و تفنگ قسمت شاعرانگی روحم را نخراشیده باشد، هرآنچه از شعر بلد بودم را توی ذهنم مرور می کردم که کم نیاورم.

 

خدا را شکر این بار تلفن سالم بود و صدا به صدا می رسید.

البته صدای آرام و مهربان پشت تلفن، سوالات چالشی و نسبتا سختی می پرسید. ته دلم گفتم ای بابا کاش اصلا این تلفن هم خراب می بود!

 

کلی فسفر سوزاندم و سوال ها را جواب دادم. حالا نوبت رسیده بود به سه کلمه ای که باید با آنها یک بیت شعر می گفتم و به سلامت از خان هفتم می گذشتم.

 

طبیعتا موبایل نداشتم که تک بیتم را پیامک کنم. صدای مهربان گفت که برو و هر وقت شعرت را گفتی زنگ بزن.

 

باران هنوز بند نیامده بود. به سمت گردان خودمان راه افتادم و توی راه به این فکر می کردم که چطور "سراسیمه" و "غروب" و "کتاب" را به هم ربط بدهم.

 

نیمه های راه بود که ذهنم جرقه ای زد و مرا دوباره به سمت باجه کشاند.

 

باز هم زیر باران چند دقیقه ای منتظر ایستادم و هی بیتم را زیر لب زمزمه می کردم که از خاطرم نپرد.

 

صدای مهربانی که بعدا فهمیدم متعلق به "میلاد عرفان پور" نازنین است، جواب داد و بیتم را برایش خواندم:

 

خونی که از غروب سراسیمه می چکید

جوهر شد و نوشت کتاب "لهوف" را

 

هنوز باران می بارید.

با سر و رویی خیس و با پوتین های گلی به سوی آسایشگاه می دویدم که قبل از خاموشی به تختخوابم برسم.

 

بی آنکه بدانم چه روزهای طلایی و بی نظیری در مزرعه ی آفتابگردانها انتظارم را می کشد.

 

 


امتیاز دهید Article Rating
نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.