دات نت نیوک
جمعه، 6 اردیبهشت 1398 |

 همه کسانی که امشب اینجا هستند مهمان شهدا هستند چه آنها که شعر بخوانند و چه آنها که نخوانند!!

01 شهریور 1396 20:58 | 0 نظر | 318 بازدید | امتیاز: 5 با 2 رای

جمعه است و متعلق به آقا امام زمان(عج)

۲۷ مرداد ماه ۱۳۹۶

ما را به دلفیناریوم برج میلاد آورده اند اما شوقی ندارم!

از همان روزهایی است که دلم بی دلیل گرفته است. قرار است امشب ما را به معراج شهدا ببرند. شب شعری را برای بزرگداشت مقام شهید حججی تدارک دیده اند. از قبل هم قرار بوده است کسانی که شعری دارند برای آقای وحیدزاده بفرستند. من هم فرستاده ام اما نه کاری که در خور باشد!

دیروز هم دو بیت از یک غزل را شروع کرده ام اما چه فایده؟ دیگر نه وقت شعر فرستادن است و نه این غزل تمام خواهد شد. به قول گفتنی شعر باید خودش بیاید! اینستاگرامم را باز میکنم، اتفاقی چشمم به پوستر شب شعر می افتد. نام چند نفر را نوشته اند. اسامی را بالا و پایین میکنم و نام خودم را نمیبینم. ناگهان بند دلم پاره میشود! یعنی آنقدرها سعادت نداشتم که شعر خوبی برای شهید بگویم؟ بچه ها از کنارم رد میشوند اشک هایم را پاک میکنم و لبخند میزنم! دلم اما آشوب است. حرف اگر بزنم به گریه می افتم.

در راه بازگشت به مجتمع با الهام جانِ عظیمی گپ میزنم. از عشقمان به امام رضا میگوییم و هر دو کِیف میکنیم! میگوید شعر بخوان و من شعرهای رضوی برایش میخوانم. سر کوچه اردوگاه میگویم باز هم بخوانم؟ استقبال میکند و من غزل تازه متولد شده ی شهید حججی را میخوانم. الهام میگوید: میشود تمامش کنی؟ و من قول میدهم که تمامش کنم بی آنکه حتی کلمه ای در ذهنم جریان داشته باشد.

به مجتمع میرسیم. می روم وضو بگیرم. در سرم کلمات میچرخند. نیت میکنم که تمام شود! بی اراده کلمات بر زبانم جاری میشوند. ناگهان تمام میشود. برای الهام میفرستم میدانم که خوشحال میشود!از او میخواهم که با آقای وحیدزاده صحبت کنند در صورت امکان امشب در شب شعر بخوانمش. بی آنکه بدانم چقدر تعداد نفراتی که شعر فرستاده اند زیاداست. در پاسخ با خوشحالی میگوید: تمام شد؟! بعد هم بعد هم برای آقای وحیدزاده میفرستم.

###

به سمت معرج شهدا حرکت میکنیم. همهمه ای بین بچه ها برپاست. گویا شعرخوانی ها آنقدر زیاد است که نوبت به خیلی ها نخواهد رسید. وارد که میشویم بوی بهشت می آید! اینجا با خیلی جاها فرق دارد. بغضم بی امان میشکند. بعد از نماز کم کم شب شعر شروع میشود و مجری یکی یکی اسم ها را صدا میزند. با خودم میگویم: اگر اسمم را نخواندند یعنی شهید شعر مرا نپذیرفته است؟ میگویند همه کسانی که امشب اینجا هستند مهمان شهدا هستند چه آنها که شعر بخوانند و چه آنها که نخوانند. این حرف ها را چطور به دلم بزنم؟ اگر قرار است نخوانم تکلیف کلماتی که امروز بر زبانم جاری شدند چه میشود؟ شب شعر دارد به پایان خودش نزدیک میشود. ساعت ۲۳ است مجری اعلام میکند که ۲۳:۱۵ دقیقه پایان برنامه است. جوانه های امید در دلم زرد میشوند. ناگهان مجری اسمم را صدا میزند. بغض گلویم را فشار میدهد. زیر لب میگویم: السلام علیک یا اباعبدالله..‌‌.

آرزو کبیری نیا_ عضو دوره ی ششم آفتابگردانها


امتیاز دهید Article Rating
نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.