دات نت نیوک
یکشنبه، 4 فروردین 1398 |

ملک مرگ

| 76 | 0

شعری از سیدجعفر حیدری

مجبور شدم با ملک مرگ در اُفتم
تا بلکه کمی دیرتر از پای بیفتم

با رحم به این غنچه پژمرده نظر کن
بگذار بر این دیده قدم، بلکه شکفتم

آنچه که مرا از نفس انداخته ای دوست
آن راز مگو بود که در سینه‌ نهفتم

کذب است که گوشم به نصیحت شنوا نیست
یک عمر من از حضرت دل پند شنفتم

هر جور که شد حرف دلم را زدم امروز
فردا که شد ای عشق نگویی که نگفتم

امتیاز دهید:
Article Rating | امتیاز: 3.5 با 2 رای


نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.