چهارشنبه, 06 مرداد,1400 |

چشم مست

| 281 | 0

شعری از سیدجعفر حیدری

لحظه ها در عذاب می گذرد

این جگر التیام می خواهد

بغض کردیم، حرف مرهم نیست

زخم مان انتقام می خواهد

 

گره از کار خلق وا کرده ست

دست تو لایق علمداری ست

در نگاهت روایت فتح است

چشم مستت نماد هشیاری ست

 

دم زدیم از حسین و می دانیم

بی سرِ سربلند یعنی چه

گرچه بعد از تو تازه فهمیدیم

شهدا زنده اند یعنی چه

 

گفته بودی عقب نباید ماند

تا که خط مقدمی داریم

کاش فردوسی از نو زنده شود

 تا ببیند چه رستمی داریم

 

سر من هم اگر بریده شود

پدرم یک دم از تو دل نبُرد

مادرم بگذرد ز خونم اگر

هرگز از خون تو نمی گذرد

 

بی گمان با شنیدن خبرت

سرو هم خشک و زرد خواهد شد

بعد مرگ این بدن که سرد شود

داغ آن جمعه سرد خواهد شد

Article Rating | امتیاز: با 0 رای


نظرات

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.