دات نت نیوک
ﺳﻪشنبه، 3 مهر 1397 |

(دفتر شعر امیرمحمد عسکرکافی)

آیینه من نیست...

چیزی که در آیینه میبینم خودم نیست

آن کودک بی غصه و بی درد و غم نیست

 

از درد های کهنه ام این مختصر بس

تنها بدان تنهایی این مرد کم نیست

 

در من پر است از سینه کش های مه آلود

اینجا خبر از جاده ی بی پیچ و خم نیست

 

رگبارهای آسمانم سیل خیز اند

چون قبل که میشد به زیرش زد قدم نیست

 

دیگر تمام دردها با من رفیق اند

دیگر به روی گونه از هر غصه نم نیست

 

دیگر بس است این درد دل با آینه چون

چیزی که در آیینه میبینم خودم نیست...

 

#امیرمحمد_عسکرکافی


امیرمحمد عسکرکافی | دوره پنجم آفتابگردان ها

03 مرداد 1397 38 0

عشق یلدایی...

 

چشم بسته فکر می کردم به لالایی تو
خواب میدیدم همان رویای رویایی تو


رفته بودی سمت دریا و صدا کردی مرا
مات مانده بوم از عکس تماشایی تو


چشم کردم باز و دیدم نیستی در باد و من
فکر می کردم فقط به موی دریایی تو


ای خوش ان روزی که رفت ان شام های تارِ تار
ای خوش ان روزی که امد روز مانایی تو


ای خوشا امشب که هستی و به صرف چای و شعر
مست کرده خانه را عطر مسیحایی تو

میدرخشی در میان جمع، میخندی و من 
بیشتر پی میبرم امشب به زیبایی تو 

تو پر از مفهوم تازه تو پر از مضمون ناب
حافظ از نو می نویسد شعر نیمایی تو

کشته مارا سرخی لبهای چون گلنار تو 
فاش میخواند "بنان" مدح خوش آوایی تو

از بلندی شان بنالم یا سیاهی هایشان
کار من را ساخته موهای یلدایی تو

#امیرمحمد_عسکرکافی


امیرمحمد عسکرکافی | دوره پنجم آفتابگردان ها

09 دی 1396 231 0 5

پیری...

تنهاییت درآینه تکثیر می شود

موی سپید در تو فراگیر می شود

این درد می رود و سپس دردهای بعد...

اینگونه می شود که کسی پیر می شود

 

لبخند میزنی که به ظاهر جوانی و 

از درد های دور و برت در امانی و 

اما خودت که خوب خبر داری از خودت

اینکه شکسته بال و پر و نیمه جانی و

 

هر برگ برگ زندگی تو خزان خزان

از دردهای خفته درونت امان امان

سخت است گریه کردن مردی درون تو

و خنده های ظاهر با گریه توامان...

 

فکرت پر از هجوم غم انگیز خاطره

هر شب خیال تو شده شبخیز خاطره

دکتر ولی برای تو تجویز کرده است

هر شب دو حب قرص و پرهیز خاطره...

 

هر شب مسافر سفر درد وناله ای

در این هجوم خاطره عکسی مچاله ای

پیشانی ات پر از خط افسردگی شده

آه ای جوان پیر... مگر چند ساله ای؟...

 

#امیرمحمد_عسکرکافی


امیرمحمد عسکرکافی | دوره پنجم آفتابگردان ها

08 خرداد 1396 303 2 4.33

مرگ...

تقدیر میخواهد به نابابی بمیرم

بی موج و بی پرواز ، مردابی بمیرم

 

اقبال من در ابتدای روز خوابید

تا در شب منحوس بیخوابی بمیرم

 

مانند برگی در خزان در انتظارم

در قهقرای جوب بی آبی بمیرم

 

میخواهم از اینکه فراری بودم از مرگ

از شرم رخدادی به این نابی بمیرم

 

بی مرز مردن نعمت خوبیست، بهتر

از اینکه چون تصویر در قابی بمیرم

 

من میگریزم از زمین تیره شااااااااید

در آسمانی روشن و آبی بمیرم...

 

 

#امیرمحمد_عسکرکافی


امیرمحمد عسکرکافی | دوره پنجم آفتابگردان ها

24 اسفند 1395 390 1 4.75

دنیا بی "بودنت"...

وقت شب از نبود تو شبخیز می شود

ماه از غروب چشم تو لبریز می شود

وقتی که می روی نفس برگ می رود

نوروز هم بدون تو پاییز می شود

بانوی باشکوه غزلهای من بیا

با رفتنت ترانه غم انگیز می شود

بی "بودنت" تمام زمین خشک سالی ست

این سد پلک هاست که سر ریز می شود

***

برگرد ای شروع زمین با نوازشت

دامان دشت غم زده گلریز می شود

زیبا ترین ستاره دریای آسمان

تابیدنش کنار تو ناچیز می شود

و آب می شود یخ احساس این جهان

لبخند تا به چهره ات آویز می شود

بر گرد چون که رخوت این قلب خسته را

شور و شر  نگاه تو تجویز می شود...

#امیرمحمد_عسکرکافی


امیرمحمد عسکرکافی | دوره پنجم آفتابگردان ها

03 بهمن 1395 546 1 3.8

"توت"

برایت یک سبد
شاه توت چیده ام
توت یا
گندم یا
سیب یا
هر میوه ی ممنوعه ای را
برای دوباره دیدن طلوع لبخندت
از درخت یا
از بهشت یا
از هر جهنم دره ی دیگری
میچینم...
بگو ببینم
اصلا "توت" دوست داری؟...

#امیرمحمد_عسکرکافی
#آفتابگردانها #شهرستان_ادب

 


امیرمحمد عسکرکافی | دوره پنجم آفتابگردان ها

19 دی 1395 605 0 4