دات نت نیوک
چهارشنبه، 26 تیر 1398 |

رضایم اوست

بسم الله الرحمن الرحیم

 

پریشانم پی درمان دردم راه می افتم 
به یاد لحن فرزند رسول الله می افتم

 

همان لحنی که شیرین بود و لذت داشت تکرارش
دلم قرص  همان  وعده است یاد ماه می افتم

 

هزاران سکه ی دنیا  نمی ارزد به دیدارش
گدایش بودم از اول به پای شاه می افتم

 

که دستم را بگیرد ""بر سرم دستی کشد شاید
موجه گردم"(۱)و در صحن طوسی آه....می افتم

 

به من گفتند دیوانه پریدی یا که نه گفتم:
"رضایم "اوست روزی دست  خاطر خواه می افتم 

 

سپردم دست او آینده ام را چون که میدانم
به دست من اگر  باشد درون چاه می افتم 

 

#عفت_نظری

(۱)شیخ حسنعلی نخودکی می فرماید شب 23 ذی القعده شبی است که هیچ کسی از در خانه امام رضا علیه السلام دست خالی نمی رود،  علت آن هم این است که در عالم مکاشفه ای امام رضا علیه السلام را میبیند که در جای نشسته است و زواری را که دسته دسته به زیارت ایشان می آیند هرکدام به شکل یک حیوان هستند و ایشان در همانجا یک منبری گذاشته اند و زوار که وارد می شوند ایشان دستی بروی سرشان می کشند و چهره ها عوض می شود و به صورت موجه وارد حرم می شوند.


عفت نظری | دوره پنجم آفتابگردان ها

22 دی 1397 106 0 5

ماه

او آمده است تا دوباره برود

وقتش برسد ،به یک اشاره برود

نه!فکر نکن، در شب تو می ماند

ماه آمده است با ستاره برود


زینب زمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

19 دی 1397 127 0 5

۱۷ دی، حذف حجاب

خواهرم چادرت گلی خوشبوست

گرچه دور و برت پر از خار است

بین خار و تنت همین چادر

مثل دژ، مثل سد و دیوار است

 

نوری از جنت برین است آن

خواهرم زینتی چنین داری

دیگران را به حال خود بگذار

مثل زهرا نشان ز دین داری

 

ماه در چادر شبش زیباست

زیر چادر چقدر ماه شدی

با همین بال و پر شبیه ملک

کامل و مثل بدر، ماه شدی

 

چادرت را ببوس و بر سر کن

چون که آن فرش پای فاطمه است

گرچه امروزه حفظ آن سخت است

حافظ رازهای فاطمه است


رقیه هژبری | دوره هفتم آفتابگردان ها

18 دی 1397 151 0 5

دِیَم را کن تو شیدایی

تمام شعر هایم راوی یک حس پنهان است 

تو از احساس می گفتی؛ من از عقلی که حیران است 

 

من از چشمان تو مستم و با سرخیش همدستم 

به این پیمانه دل بستم_اگرچه سست پیمان است _

 

اگر قلبم؛ به شوقت می تپم هر روز بی منت 

که خون از گرمی اسمت روان در بین شریان است 

 

من آن سرباز تنهایم که بازنده است و می جنگد 

ولی مرز دلش امن است؛ نگاه تو نگهبان است 

 

کلاه مرد و زن از سر بیفتد بی گمان وقتی 

تو از سر روسری اندازی و مویت پریشان است 

 

تو یوسف نیستی اما اگر رفتی یقین دارم 

که تهران می شود کنعان و خانه بیت الاحزان است 

 

بخندی صبح یلدایی، دِیَم را کن تو شیدایی 

که این لبخند کوتاهت بهاری در زمستان است 


مستانه آقاخانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

14 دی 1397 143 1 4.63

دوستت دارم...

«دریاچه»

دوستت دارم

و از تمام حرف ها

صدا ها

واژه ها

جاری ام

چنان چون دریاچه ای

که در کوهستانی گرفتار شده

و از روزنه ای محال

خودش را

به دره پرتاب میکند...


فاطمه مستوفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

04 دی 1397 138 0

بهانه ای به نام جنگ

امروز یک خرابه و دیروز خانه بود
آوار شکل تازه این آشیانه بود

 

بر دوش خاکی در و دیوار آن هنوز
یک کوله بار خاطره عاشقانه بود

 

سویی به چشم پنجره هایش نمانده بود
اما هنوز منتظر اهل خانه بود

 

در گوشه ای عروسک زخمی میان خاک
دلتنگ عطر یک بغل کودکانه بود 

 

کنج قفس، قناری غمگین و ساکتی
مثل همیشه منتظر آب و دانه بود


آن خانه ای که بود محبت نشانه اش
حالا مزار چند گل  بی نشانه بود

 

دنیا نداشت چشم تماشای عشق را
در این میانه جنگ،فقط یک بهانه بود

 

لیلا علیزاده


لیلا علیزاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

26 آذر 1397 165 0 5

ملک مرگ

مجبور شدم با ملک مرگ در اُفتم
تا بلکه کمی دیرتر از پای بیفتم

با رحم به این غنچه پژمرده نظر کن
بگذار بر این دیده قدم، بلکه شکفتم

آنچه که مرا از نفس انداخته ای دوست
آن راز مگو بود که در سینه‌ نهفتم

کذب است که گوشم به نصیحت شنوا نیست
یک عمر من از حضرت دل پند شنفتم

هر جور که شد حرف دلم را زدم امروز
فردا که شد ای عشق نگویی که نگفتم


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

18 آذر 1397 135 0 3.5

حنای پینه

دست های زخمی اش حنای پینه بسته است
 زیر بار زندگی تنش همیشه خسته است

دست میکند درون جیب خالی کتش
بند زندگی شبیه جیب او گسسته است

پینه میزند لباس های کهنه را ولی
هیچ مرحمی به روی زخم دل نبسته است

توی جیب کوچکش به جای پول های سبز
قبض گاز وبرق و آب خانه دسته دسته است

یاری اش نمیکند دوباره کفش پاره اش 
از نفس  بریده گوشه ای ز پا نشسته است

مرد گریه میکند اگر شبیه او دلش
بارها به جرم کارگر شدن شکسته است

خسته از مرور غصه های زندگی ،چرا
کارخانه های شهرشان همیشه بسته است

روزنامه ها به جای کار  اگهی زدند
از فروش کارخانه ای که ورشکسته است


لیلا علیزاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

18 آذر 1397 157 0 4.5

باد

از بند حیاط دامنی را ببرد

روزی دیگر پیرهنی را ببرد

تا اینکه درخت لخت پوشیده شود

می گشت که چادر زنی را ببرد


زینب زمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

14 آذر 1397 120 0 5

غرق آرامشی و از هیجان می گویی

غرق آرامشی و از هیجان می گویی

از هدر رفتن خون های جهان می گویی

 

در شگفتم به تو خورشید نتابیده ولی

زیر سایه سخن از سوختگان می گویی

 

چشم های تو نیفتاده به مسجد امّا

از خرافات مسلمانی مان می گویی

 

من ندانم که تو را شیخ جفاکار چه کرد

که چنین با دل پر آه اذان می گویی

 

گاهی از گم شدن راه رسیدن به خدا

گاهی از راه رسیدن به همان می گویی

 

فرض حرف تو درست است که ما جیره خوریم

تو چرا شعر خود از بهره ی نان می گویی؟؟

 

منزوی باش که عزّت بدهندت در خاک

لاله ای می شوی و شعر عیان می گویی

 

درس افتادگی آموز که فیضت بدهند

بعد از آن شعر نه، اسرار نهان می گویی

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

07 آذر 1397 118 0 5

غبطه

آنجا که چشم خشک به تر غبطه می خورد
خورشید آسمان به قمر غبطه می خورد

 

"لا یوصَف" است عاقبت خادمین تان
بر حسن آن، قضا و قدر غبطه می خورد

 

خود را هر آنکه خرج شما کرده برده است
گویی که سود هم به ضرر غبطه می خورد

 

با روضه ها بزرگ شدیم و عجیب نیست
بر حالمان حبیب اگر غبطه می خورد

 

پایان قصه هر که به ما طعنه می زده است
بر جایگاه مان چقدر غبطه می خورد

 

هر گاه بین روضه تو اه می کشم
سر تا به پا تنم به جگر غبطه می خورد

 

باران تیر بود و سپر هر چه شد گرفت
دارد غلام تان به سپر غبطه می خورد

 

دیگر کسی پس از سر و انگشت خاتم ات
بر یک لباس کهنه مگر غبطه می خورد؟


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

05 آذر 1397 129 0 4.67

کوچه باغ عشق

پنجره با قدمت شوق تماشا دارد
قدمت روی سر کوچهء ما جادارد
گام تو هول عظیمی به درختان داده
برگِ زیر قدمت بوسه تمنا دارد
آهوی پای تو می اید و دل با نازش،
شوق همراه شدن تا  ته  صحرا دارد
بسکه زیبایی تو مسئله ای بی نقص است
چشم از روی حسادت تب حاشا دارد
پشت این پنجره یک شهر به دنبال تواَند
سرِ تو این دل من با همه دعوا دارد
باز سردم شدو رویای تورا هاکردم
تن من در بغل امن تو گرما دارد
ای که از کوچه ی تنهایی من میگذری
خبرت هست نگاهم به تو معنا دارد؟
عشق با هرنفست ریشه دواندست به دل
زندگی با تو فقط میل به فردا دارد.
هانیه محمدی


هانیه محمدی رودپشت | دوره هفتم آفتابگردان ها

17 آبان 1397 138 0 3.67

پیراهن پاییزی دنیا

گلوی آسمان این روزها از بغض لبریز است
زمین چشم انتظار بوسه باران یکریز است

صدای خش خش برگ و صدای شرشر باران
جهان سر مست از این رقص و آواز دل انگیز است

 

دوباره فصل،فصل دیدن رنگین کمان برگ

میان مزرعه،کوچه،خیابان،باغ و جالیز است

درختی گیسوانش را پریشان کرده برشانه
درخت دیگری با باد پاییزی گلاویز است

به شوق دیدن پیراهن پاییزی دنیاست
اگر خورشید در این فصل ِ بارانی سحر خیز است

جهان هر چند زیبا نیست،زیبا میشود وقتی
به روی شانه اش موی طلایی رنگ پاییز است

 


لیلا علیزاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

13 آبان 1397 178 0 5

زیارت اربعین

خلاص اولوبدی ستم دن حسین عزالی باجون

گلیب دی مدفنیوه قلبیدن یارالی باجون

 

گئچه نده قتگه ایندن او قانلی گوداله

نئجه سالوبدی ئوزون باقلی قول وفالی باجون

 

گورنده نٲشیوین ئوسته او سنگ پاره لری

قیامت ائتدی او دم قومیدن آرالی باجون

 

دولاندی کوفه نیده،شامیده...نه عزتیله

سینیق کجاوه نین ئوسته باشی بلالی باجون

 

دیوم کی غارت اولوبدور خزانه‌ی عمروم

اینانمیرام قالا سنسیز بئله،حیالی باجون

 

دیوم نه حالیله آرام ائدیب دی قیزلاریوی

دیه ن ده لب لریوه خیزران،نوالی باجون

 

دولاندی غم لریله کوفه نی نه لر گوردی

قاییتدی گلدی دوباره بو ماجرالی باجون

 

گوزون یاشیله دئدی "یاسلی"نوحه سین بو گئجه

دعا ائدیب دی اونی ایندی کربلالی باجون

 

#مهناز_دهقان

#اربعین_تسلیت

#شعر_و_نوحه_ترکی


مهناز دهقان | دوره هفتم آفتابگردان ها

08 آبان 1397 134 0 5

گل سر بریده

 

در دشت ترانه ای حزین پیچیده

ابری شده آسمان و خون باریده
با این همه گل صدای بلبل تلخست
شاید گل سر بریده ای را دیده

 


محمد مهدی کلاته عربی | دوره هفتم آفتابگردان ها

30 مهر 1397 143 0 5
صفحه 3 از 25ابتدا   قبلی   1  2  [3]  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها