ﺳﻪشنبه, 01 تیر,1400 |

تو کیستی؟

طبع مرا دوباره غزل پوش می کنی

از دوردست شعر مرا گوش می کنی

دلخور شبیه خش خش پاییز، ساز را

هر شب دچار غربت چاووش می کنی 

وقت سماع و هو زدنت کل شهر را

با های و هوی یکسره، مدهوش می کنی

آه شبانه روز مرا مثل آینه

هر بار بی بهانه فراموش می کنی

با زهر هجر قلب مرا نیش می زنی

خون مرا چو شهد، سپس نوش می کنی

با یک اشاره همدم محزون شاخه را

بر هجر باد غصه قلمدوش می کنی

با رد پای گمشده ای فصل زرد را

با گام خویش و جاده هم آغوش می کنی

*******

ای آشنای دورِ ندیده، تو کیستی؟

این قدر خوب، حرف مرا گوش می کنی!


الهام کرمی | دوره هفتم آفتابگردان ها

18 مهر 1397 671 0 3.08

سمند وصال

مگر سواره بپرسد ز ایستاده سوالی؟

تو حال هجر چه دانی که بر سمند وصالی

به ساز دلخور خش خش خبر دهید صبا را

که هجر باد خزانی خمانده پشت نهالی

به چشم سر که ندیدم به از دو چشم سیاهت

مرا چه با سر و دیده؟ چه نکبتی! چه وبالی!

به شام طره بپوشان سفیدی مه خود را

خجل نما مه کامل به لطف نیم هلالی

شبیه ماه در آیی در آسمان وصالم

شبی به خواب من آیی...چه حسرتی!چه خیالی!

شبیه مرغک قالی که بال دارد و پر هم

به سر هوای پریدن، نه پر ولی و نه بالی

اگر چه شام فراقم هزار روز کشیده

دراز باد امیدم هزار سال جلالی


الهام کرمی | دوره هفتم آفتابگردان ها

18 مهر 1397 445 0 2.5

بدون عشق

باران نزده،ابربهاری مرده

درهرطرفی شاخه گلی پژمرده...

برگرد،بباربازهم براین شهر

برگردببار،عشق خنجرخورده...


حانیه مودب | دوره هفتم آفتابگردان ها

18 مهر 1397 373 0 2.47

پاییز

 

بغض گلوگیر خیابان‌ها

از لحظه‌ی جان‌دادن برگ است.

پاییز، نام دیگر مرگ است...

 

شیما جایز

اول مهر 1397


شیما جایز | دوره هفتم آفتابگردان ها

11 مهر 1397 480 0 2.1

باغ آلاله

تو را ای وطن مردها ساختند

که بادرد تو سال ها ساختند

 

تورامردمانی رقم می زنند

که برساحت دل قدم می زنند

 

شهیدان پیچیده در زلف یار

سحرخیز و مجنون پروردگار

 

به دل مهرالله می پرورند

دل از عشق و دلدادگی می برند

 

((شبی راه صدساله را رفته اند))

((سبکبال چون اولیا رفته اند))

 

 

اگر سبز هستی و سرخ و سپید...

اگر روح دریائی صد شهید...

 

تو را جنگلی ها،کفن پوش ها،

تو را زردی خون دل نوش ها،

 

تو را کاوه و همّت و باکری،

تورا خون سرخ حسن باقری

 

تو را سروها،کوه ها ساختند

صبوران بی ادعّا ساختند

 

تو را دست هائی نگه داشتند

که درخاک تولاله ها کاشتند

 

 

تو را دست هائی که زنجیر شد،

نفس های یونس که درگیر شد

 

تو را عشق ماهی به خاکت وطن،

تمنّای غوّاص پاکت وطن،

 

تو را گورلب تشنه ها آب داد

شب وروز خورشید و مهتاب داد

 

 

((جدا می کند جنگ نامرد را!))

صدا می زند مرد پردرد را:

 

اگر مرگ ، مرگی که حسرت شود

شکوه و بلندای عزت شود

 

 

حرم را مدافع ، سرآورده ایم

که امروز هم لشکر آورده ایم

 

سپاهی زعبّاسِ ام البنین

فدائی زینب،فدائی دین

 

ولایت پذیر و ولایت مدار

پر از زندگی ، صف به صف سربه دار!

 

 

تو در ذهن تاریخ جا مانده ای

صبورانه با درد ما مانده ای

 

پر ازرنج ها و خیانت شدی

چه بسیار محشر!قیامت شدی!

 

وطن مثل هر روز الوند باش

در اوج بلاها دماوند باش

 

که خاکت نفس می کشد باغ را

شهیدان آلاله و داغ را

 

بتول محمدی

بهمن ماه۱۳۹۴


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

09 مهر 1397 310 0

تقدیم به ساحت معزالمومنین امام حسن مجتبی

عطر بهشت هست اگر عطر سیب نیست
"قبر التریب" دارد و "خَد التریب" نیست
.
گرد و غبار دامن سبط پیمبریم
ما را چون از عبا نتکاند عجیب نیست
.
دشمن به پای سفره لطف اش بزرگ شد
حتی سگ از محبت او بی نصیب نیست
.
هر کس که در محله مولا قدم گذاشت
شاید غریبه آمده، اما غریب نیست
.
دار الشفای شهر مدینه است خانه اش
او خود طبیب بوده اگرچه طبیب نیست
.
حالا همین کریم گرفتار غربت است
حتی برای یاری او یک"حبیب" نیست
.


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

07 مهر 1397 474 0 5

قلب من

او آمده است تا کفن را بخورد

تکه تکه کند بدن را، بخورد

دیوانه ترین قرن خود خواهد شد

آن مورچه ایی که قلب من را بخورد


زینب زمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

06 مهر 1397 351 0 4.25

ترانه رضوی

بچه بودم... درست یادم نیس
کِی منو جَلد این حرم کردی
من میون کلاغا بودم... تو
با نگاهی کبوترم کردی

از همون روز تا همین امروز
همدم و همزبون و همرامی
من که سنگ صبور خیلی هام
تو فقط پای درددل هامی

میشکنم توی آینه های حرم
قفل میشم به پنجره فولاد
گم میشم تو صدای زائری که
داد می زد: تو رو به جون جواد...

میخوره چوبِ پر به صورتم و
برمیگردم به صحن آزادی
غصه، زندونیِ دل من بود
تو بهش بال پر زدن دادی

کاشکی واسه همیشه میشد که
من مقیم همین حرم باشم
مادرِ من، کنیز سلطانه
من میخوام شکل مادرم باشم

 

فاطمه حق بین


F.Haghbin | دوره هفتم آفتابگردان ها

06 مهر 1397 305 0 5

راه نجات

از این سیاهی مطلق به سوی ماه نرفتم
فقیر بودم اما به سمت شاه نرفتم
 

همیشه نام تو بوده نشان راه نجاتم
همیشه گم شدم افسوس، با تو راه نرفتم


سری که روی تنم بود  نذر عشق تو کردم
ولی چه فایده وقتی به وعده گاه نرفتم


اگرچه یاور خوبی برای نور نبودم
به سمت خیمه ظلمت خدا گواه نرفتم


قطار دعوت باران رسیده بود ولی من
دو دل شدم دم آخر به ایستگاه نرفتم


محمد هدایت زاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

05 مهر 1397 503 0

منزل به منزل

 

باید سرت را بر سر نی ها ببینم

در آب باید آتش غم را ببینم

 

یک عمر رنج از کوفه را بر دل نهادم

تاکربلای شام را زیبا ببینم

 

من آمدم منزل به منزل ، پا به پایت

تا بهترین اصحاب عالم را ببینم

 

بر یاس داغ و داغ روی داغ دیدم

تامادرم را روز عاشورا ببینم

 

یک اربعین چله نشین بودم سرت را

بر نی مگر که مصحفی گویا ببینم

 

فریاد کن من کوهی از پژواک هستم

صد کربلا تا آخر دنیا ببینم


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

02 مهر 1397 334 0 4

حضرت ابوالفضل العباس ع

کشید حضرت سقا ز دست دریا،دست

گذشت تشنه از آب و نداد اما دست

 

شکست بغض گلوی فرات از اینکه

نداد از سر یاری به دست سقا،دست

 

برای جرعه‌ی آبی ببین چه ها که نکرد

گذشت از سر و چشمش نه اینکه تنها دست

 

شتافت مادرش از عرش سوی فرزندش

همین که داد به پای عزیز زهرا دست

 

برای اینکه به طفلان تشنه آب دهد

تمام عضو بدن یاورش شد الا دست

 

سه ساله ای به پدر گفت آنسوی میدان

عمو نیامده بابا،کشیده از ما دست؟!

 

خبر نداشت ولی آنطرف تر از خیمه

پر است مشک از آب و نمانده اما دست

 

به حشر بیند اگر ماه آل هاشم را

به حتم میکشد از یوسفش ذلیخا،دست

 

مگر نه اینکه تو باب الحوائجی عباس!!

بگیر از آنکه گرفته به سویت آقا،دست

 

رمق نمانده به دست و قلم شده بیتاب

قلم به یک طرف افتاده و به یک جا دست...........


مهناز دهقان | دوره هفتم آفتابگردان ها

01 مهر 1397 291 0 5

مربع ترکیب مهدوی

ای خلوت دلگشای هر شب، ای عشق
آرامش آشنای هر شب، ای عشق
ای مونس بغض های هر شب، ای عشق
پیوسته ترین دعای هر شب، ای عشق
بر غنچه پژمرده عشاق ببار
بر آتش سینه های مشتاق ببار
.
ما را چه شده؟ جماعتی کور و کریم
با قافله راهزنان هم سفریم
سرسبز، درختیم و رفیق تبریم
در آتش دوزخیم و خود بی خبریم
ما جای تو با درد و بلا همزادیم
راهی دیار ناکجا آبادیم
.
در ظلمت نیمه شب به صحرا زده ایم
بی کشتی نوح دل به دریا زده ایم
مجنون نشدیم و دم ز لیلا زده ایم
از نیمه راه عاشقی جا زده ایم
یک عمر گذشت و بی خیالی کردیم
ما پشت تو را چه زود خالی کردیم
.
آشفته فتنه و فریبیم هنوز
مرگ آمده، دنبال طبیبیم هنوز
در خانه و کاشانه غریبیم هنوز
از داشتن تو بی نصیبیم هنوز
این فاصله، این غصه دوری بس نیست؟
در هجر تو یک عمر صبوری بس نیست؟
.
در پیچ و خم جاده دنیا "لَو لاک"
بی پرده بگویم که هلاکیم هلاک
ای منجی عالمین "نفسي بفداک"
ای وعده حق"مَتی تَرانا و نَراک"؟
گشتیم، به جز تو نیست راهی دیگر
سائل به امیدت آمده، "لا تَنْهر"

پایان خوش قصه غم ها برگرد
"ای پیرترین جوان دنیا" برگرد
از چهره خویش پرده بگشا برگرد
کاری که نکرده ایم...اما برگرد
این شاخه نفس مان هرس می خواهد
برگرد که آسمان نفس می خواهد
.


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 شهریور 1397 429 0

شعری برای رستاخیز روز دهم

این بغض و کینه از طمع سکه و زر است

یا زخم‌های کهنه صفین و خیبر است؟

باور نمی کنم که نوشتند راویان

زینب میان لشکر بیگانه مضطر است

ماهش خسوف کرده در آنسوی نخل ها

ماهی که چشم خورده و در خون شناور است

پاشیده دانه دانه تسبیح بر زمین

هر جا نگاه می کند اعضای اکبر است 

ماندم چگونه خیره به گودال می شود

آن خواهری که دار و ندارش برادر است

مردی غریب مانده، بماند ادامه اش

کمتر سخن بگویم از این لحظه بهتر است 

دستور می رسد که "علیکن بالفرار"

تنها تلاش اهل حرم حفظ معجر است

عطر گلاب کرب و بلا را فرا گرفت

بیچاره ایم اگر سم اسبان معطر است 

خون گریه کرد سنگ، ولی هیچکس ندید

چشم عقیله عرب از ماجرا تر است

همواره بوتراب بنازد به دخترش

کوهی که در صلابت خود حیرت آور است 

کوتاه می کنم سخنم را که شأن او

از درک کائنات و خلایق فراتر است

شاعر عجیب نیست که حیران کربلاست 

با چند واژه در پی توصیف محشر است


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 شهریور 1397 418 0 4.67

دنیای من غزلی عاشقانه

اهل بخشش بود از آن ابتدا دنیای من

خوبی اش تقسیم می شد با همه...منهای من

 

آرزوهای بزرگ و دوردستی داشتم

کار دستم داد آخر روح بی پروای من

 

اینکه می پرسند عاشق بوده ای؟ دردآور است

بیش از این اما می آزارد مرا حاشای من

 

میگریزم با هزاران شیوه از غم های خویش

مثل سایه پا به پایم میدود غم های من

 

ماهی تُنگم، که عمری دور خود چرخیده است

پس چه فرقی می کند امروز با فردای من؟


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 شهریور 1397 437 0 3

حضرت ابالفضل علیه السلام

1

اعضای تو پرپر شده حتی صورت

این کاسه ی خون است خدا، یا صورت؟!

ای کاش نمی دیدمت از تل عباس

ای وای از آن لحظه که تو با صورت...

 

2

هر وقت نگاه سمت من می کردند

از ترس همه فکر کفن می کردند

والله حریف تک تک شان بودم

ای کاش که جنگ تن به تن می کردند

 

جان بر کفم و گوش به فرمان حسین(ع)

چشم و سر و دستم همه قربان حسین(ع)

در گوش من آن حرف پدر مانده که گفت:

در کر ب و بلا جان تو و جان حسین(ع)


معصومه آقامحمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

28 شهریور 1397 327 0 5
صفحه 8 از 28ابتدا   قبلی   3  4  5  6  7  [8]  9  10  11  12  بعدی   انتها