دات نت نیوک
جمعه، 6 اردیبهشت 1398 |

کما

تخریب شده ست، باز بر پایش کن
طرحی بکش و دوباره زیبایش کن

عمری ست کویر در کما خشکیده ست
باران تو بیا دوباره احیایش کن

"محمدجواد قیاسی"

محمدجواد قیاسی | دوره ششم آفتابگردان ها

11 آذر 1396 300 0 5

تو

بیش از هوسی نمی‌توانم باشم
بی تو نفسی نمی‌توانم باشم
از صحبت آیینه چنین معلوم است
من جز تو کسی نمی‌توانم باشم


محمدرضا معلمی | دوره پنجم آفتابگردان ها

06 آذر 1396 362 1 5

کرمانشاه تسلیت

هنوز دست زمین مثل بید می لرزد

دلش از آنچه که بی پرده دید می لرزد

بخوان که چاره دنیا نماز آیات است

جهان از این همه درد شدید می لرزد

چقدر بوی غزل های غصه می آید

چقدر شانه شعر سپید می لرزد

چگونه خس خس سینه به من امان بدهد

صدااز این همه حرف بعید می لرزد

من از هبوط و از احساس درد بیزارم

دلم از آنچه که دنیا شنید می لرزد

سارافلاح


سارا فلاح | دوره ششم آفتابگردان ها

25 آبان 1396 371 0 4.2

راه بیا

هرچند گناه کرده ای گاه، بیا
بازست در ِ خانه ی این شاه، بیا

حالا که حسین با تو راه آمده ست
ای زائر اربعین کمی راه بیا

 

سیده مرضیه یثربی


سیده مرضیه یثربی | دوره پنجم آفتابگردان ها

12 آبان 1396 343 0 3.6

آن روز...

آن روز جولان حواشی بود در شهر
راحت بگویم: اغتشاشی بود در شهر

می خواستی بیرون بیایی، پیش پایت
از هر جهت آماده باشی بود در شهر

در هر خیابان بوی گیسویت می آمد
انگار فصل عطر پاشی بود در شهر

از انعکاس چشم تو فیروزه پاشید
بر رنگ و روی هرچه کاشی بود در شهر

دل دادم و دور دلم خطی کشیدی
این اتفاق دلخراشی بود در شهر

اینجا همه در عشق بازی خبره هستند
قلب من اما حیف ناشی بود در شهر

"محمدجواد قیاسی"

محمدجواد قیاسی | دوره ششم آفتابگردان ها

12 آبان 1396 321 0 5

پیاده روی اربعین


بسم الله النور

در اینجا خستگی معنا ندارد
کسی از بذل جان پروا ندارد
قلوب مومنین جمع است اینجا
که اینجا«من،خودم،تنها»ندارد

#پیاده_روی_اربعین

سارا رمضانی

سارارمضانی | دوره ششم آفتابگردان ها

12 آبان 1396 304 0 5

تو و آفتاب

آفتاب

سراغت را می گیرد

آیینه ای مقابلش می گذارم؛

ناگهان

لبخند می زند.

 

 


زهره دشتی درخشان | دوره چهارم آفتابگردان ها

09 آبان 1396 227 0

ازو

ازو

 

من از تبسم های معنادار می ترسم

از لحن دلبرگونه ی گفتار می ترسم

یعقوب اگر بر یوسفش از گرگ می ترسیید

من از زلیخای سر بازار می ترسم

من شاعری تنها و از صحبت گریزانم

خاکستری سردم که از تکرار می ترسم

بر آخرین بیتی که گفتم ده خزان رفته

من همچنان از کاغذ و خودکار می ترسم

او دفتر شعر مرا پشت سر خود بست

وقتی که بازش میکنم هربار می ترسم

از او نمی ترسیدم اما بعد از او دیگر

از هر زنی در چادر گلدار می ترسم

.

.

.

نکته: اینکه این غزل رو برای شنیدن نقد ها و نظرات اینجا گذاشتم. قطعا اظهار نظر ها و نقد ها ی شما انگیزشی برای اشتراک گذاشتن شعرهای بعدی خواهد بود.

#بیاید_همو_نقد_کنیم

با تشکر

احمد کریمی لیچائی

عبید


احمد کریمی لیچائی | دوره ششم آفتابگردان ها

30 مهر 1396 319 0 5

تفنگت را زمین مگذار در شب خیزِ طوفان ها

« بسم ربِّ الشُّهداءِ و الصّابرین »

تفنگت را زمین مگذار در شب خیزِ طوفان ها...
که در راهند گمراهان و گمراهند میزان ها...
هوای "گرگ و میش" دشت از روزی خبر دارد
که در آن نی لبک سودی نمی بخشد به چوپان ها
تفنگت را زمین مگذار این هشدار تاریخ است
که هرجا بوده انسانی کنارش بوده شیطان ها
مسلمان! لا تَخَف! برخیز و معنا کن شهامت را
و لا تَستَوحشوا! حالا که قبل از ما،مسلمان ها...
یکی میثم شد و آتش به پا کرد و بهشتی شد
یکی مختار شد بین حسین و ابن مرجان ها
...
همیشه رفتنش آری به سود خیل بسیاری ست
چه "مالک" باشد از کوفه چه "حاج احمد" به لبنان ها*
مجاهدهای سازش گر ... رجزخوان های در سنگر
طلبکاران پوچ اندیش...خیل سست ایمان ها
همه امروز باید ماست ها را کیسه می کردند
اگر می بود آوینی اگر بودند چمران ها...
اگر #آتش زده بر #اختیار دوستان،دشمن
ملالی نیست تا هستند مردان دبستان ها
هلا! ای آن که یک عالم نگاهش خیره بر راهت
#تفنگت_را_زمین_مگذار_در_شب_خیزِ_طوفان ها

رضا سهرابی

*حاج احمد متوسلیان را می گویم که از نگاه بعضی ها که بودند و هنوز هم هستند دندانی کرم خورده بود!

و اگر بود...هست...و برمی گردد ان شاءالله.
 


رضا سهرابی | دوره سوم آفتابگردان ها

28 مهر 1396 260 0 4

حضرت دریا

می رسی با نسیم پاییزی ، از شمیم شکوفه سرشاری

نفسی تازه می کند با عشق ، زیر چتر تو هر سپیداری

می تکانی غبار از رویِ گیسوان بلند شب ، ای ماه !

برکه ها بین بازوانت باز ، خواب خوش رفته اند و بیداری

خیمه خیمه دوباره دلتنگی ، چشمه چشمه مقابل سنگی

صخره صخره اگرچه می جنگی ، رج به رج رود در بغل داری 

می روی مشک آب بر دوشت ، آسمانی پرنده مدهوشت 

آب ، در حسرت و تو در گوشَت ، بانگ بی جان العطش جاری 

می دود رود ، ردّپایت را ، دشت گم می کند صدایت را 

بذر سرسبز دستهایت را ، در تن سرد خاک می کاری

دل تنگ رباب می شکند ، در شب خیمه ، خواب می شکند

کمر آفتاب می شکند ، قامتت را که سرخ می باری 

از حرم عطر سیب می آید ، صوت " امَّن یُجیب " می آید 

یک امام غریب می آید ، سخت در اشتیاق دیداری 

این تو هستی شکوه بی همتا ، پرچم قله ی فضیلت ها 

مقصد رود ، حضرت دریا ، تا ابد زنده ای ، علمداری ...

 

#افسانه_سادات_حسینی

#دوره_ششم_آفتابگردانها

#غزل_عاشورایی


افسانه سادات حسینی | دوره ششم آفتابگردان ها

03 مهر 1396 406 0 3

گهواره ی چوبی

چرا گهواره ی چوبی کوچک بی تکان مانده ست
سپه سالار لشکر  رفته نامش بر زبان مانده ست

حسین بن علی با دشمنان خویش می گوید:
که از نسل بنی هاشم هنوز این پهلوان مانده ست

همین طفلی که آماده ست و از گهواره دل کنده ست
نمی ترسد از آن تیری که در بند کمان مانده ست

سفیدی گلو پیدا شد و سربسته می گویم
گل پرپر به روی دست های باغبان مانده ست

تمام ابرهای بارور گفتند خون او؛
پس از پرواز روی شانۀ رنگین کمان مانده ست

مدام از خویش می پرسم که بعد از روز عاشورا
چرا دریای موّاج و خروشان بی کران مانده ست؟

 

#حامد_فرد


| آفتابگردان ها

03 مهر 1396 382 0 3

ماجرا

غزل نه! شاعر تو ماجرا نوشته و بعد...
به مطلعت هیجان داده تا نوشته، و بعد...

طلوع چشم تو در چند خط نمی گنجید
برای چشم تو طومار ها نوشته و بعد...

نگاره های دل غارها به من گفتند
بشر از اول خلقت تو را نوشته و بعد...

چه بی بهانه دلم خواست شاعرانه شوی
چه عاشقانه قلم از شما نوشته و بعد...

غزل نوشته ام و سوی تو فرستاده ند
مباد اینکه بپرسی: چرا نوشته؟! و بعد...

ولی نه، تو... تو همانی که هیچوقت ندید
برایت این منِ عاشق چه ها نوشته و بعد...

"محمدجواد قیاسی"

محمدجواد قیاسی | دوره ششم آفتابگردان ها

22 شهریور 1396 403 0 4.63

غدیر سبز سادات

در برکه ی سبز غدیر آغوش دریا 

روی تمام قطره ها پیوسته وا بود

هر کاروانی پای موجش لنگر انداخت

روی لب نمناک دریا یک ندا بود

 

درّ و صدف می ریخت از گفتار دریا

ساحل پر از گلبوته های مخملی بود 

دریا خروش آورد با شادی ، پیامش :

"مَن کُنتُ مَولاهُ فَمولاهُ علی " بود

 

نام علی انداخت بر دریا تلاطم 

ساحل ، سکوتش سجده گاه آن صدا شد

دست علی در دست پیغمبر گره خورد

از قلب هستی عقده ی دیرینه وا شد 

 

هفت آسمان گویی فرود آمد به ساحل 

تا شاهد پیوند عشقی تازه باشد

تا اشک شوقی ریزد از هر دیده ، وقتی

مسرور از این مژده ، بی اندازه باشد :

 

هر کس ‌که من مولای او هستم بداند 

اینک علی تنها ولی و جانشین است 

هر قفل را بر صندوق هستی کلید است 

اسطوره ای از علم و ایمان و یقین است 

 

هر کس در این دریای پهناور شود غرق

از هر گزندی بی محابا در امان است

هر کس برایش با من اکنون بیعتی کرد

میعادگاهش با علی در لامکان است 

 

یک یا علی ، دل را زدم حالا به دریا 

من ساحل امنی نمی خواهم از این آب 

بگذار در موجت معلق باشم ، آقا ! 

بی آن خروشت سخت می پوسم به مرداب 

 

در عمق دریا ماهی کوچک رها شد 

این بار مروارید نابی صید من کن 

من را مبر تا ساحل امنی ، همین جا 

در لابه لای چادر مرجان ، کفن کن ....

 

#افسانه_سادات_حسینی

#غدیری_ام

#چهار_پاره


افسانه سادات حسینی | دوره ششم آفتابگردان ها

18 شهریور 1396 374 0 4.33

آقای آب و آینه

دنیا دچار یک تب ممتد بدون تو
درگیر یک جنون زبانزد بدون تو

هی قرص ماه ،شربت خورشید ،عهد نو
اما هنوز حال زمین بد بدون تو

هی چرخ می زند وسرش گیج می رود
پاییز و برگریز مجدد بدون تو

از چشم شور پنجره اسفند میچکد
اینجا بهار مانده مردد بدون تو

تقدیر تلخ مزرعه طعم گس کویر
با آب وآیه فاصله دارد بدون تو

آدم غریب و تب زده،حوا همیشه ابر
لبریز بغض و هق هق بی حد بدون تو

آقای آب وآینه، آقای ماه نو
باران چقدر گریه ببارد بدون تو

مرضیه شهیدی

https://t.me/yekfenjandelneveshteh


مرضیه شهیدی | دوره چهارم آفتابگردان ها

17 شهریور 1396 422 1 4.8

چگونه روشنفکر شویم

اگر خواهی که روشن فکر باشی
بدون زحمت و فکر و تلاشی

بگو گاهی از "اگزیستانسیالیسم"
حکومت بر اساس "لیبرالیسم"

به هر جمله بچسبان چند تا ایسم
"دادائیسم" و مامائیسم و بابائیسم!

ولی اصلا نپرس این ایسم ها چیست
فقط تکرار کن... معنا مهم نیست!

مخالف باش با هر فکر مرسوم
بگو هستند مردم از تو محروم

بگو عریان شدن یک فکر عالی است!
مدرن و موجب رشد و تعالی است

و ذبح گوسفندان جاهلانه است
دلم می سوزد آری! ظالمانه است

اگر زیبا، کلامت را بگویی
بیابی نزد مردم آبرویی...

رسید اکنون زمان عیش و مستی
بدان دیگر تو روشن فکر هستی


محمد حسین فیض اخلاقی | دوره ششم آفتابگردان ها

13 شهریور 1396 275 0 2.5

فانوس

ندید
غرق شد آهسته
تنم میانِ نگاهِ عمیقِ اقیانوس.
ولی شبی 
به هوایم
تمام ساحل را
دوید با فانوس

و اشک تلخ مرا 
در لباس مروارید
درون جعبه 
کنار جواهراتش ریخت
چقدر بغض که از من
به گوش خود آویخت

هنوز در ریه هایم
هوای گیسویی ست
و در اتاق گلویم 
صدای موسیقی ست

غروبی از پاییز
که ایستاده پر از ابرهای روز نخست
منم که پنجره اش را 
به گریه 
خواهم شُست.


علی مردانی | دوره سوم آفتابگردان ها

12 شهریور 1396 197 0 5

از قفس تا قاف

از قفس تا قاف

پا به راه شد ساک ات ، چشم من به ایوان بود

ساعت از نفس افتاد ، عقربه شتابان بود

آسمان ، شد آیینه ، محو در تماشایت

روی دست هر ابری ، یک پیاله باران بود

تا که بوسه زد قرآن ، بر لبت شدم آرام

گرچه پشت لبخندم ، بغض شهر پنهان بود

در دل حرم گفتی ، شب دوباره زد خیمه

رفتی و چه فانوسی در دل تو تابان بود

شک ندارم آوازت ، در قفس نمی گنجید

این پرندگی تا قاف ، بر تو سخت آسان بود

باد ، با خودش هر شب ، زوزه ی تفنگ آورد

کوچه بعد تو نقشی ، از حصار زندان بود

هر چه قمری و گنجشک ، سمت شانه ات کوچید

حسرت نرفتن ها ، باز با درختان بود

خنده ی بهار آخر ، روی چادرم خشکید 

برف روی گیسویم ، پیکی از زمستان بود

در مشام گلدان ها ، بوی خون که جاری شد 

قاصدک خبر آورد ، قصه اش پریشان بود

آسمان  ،شد آیینه ، ابرها که صف بستند

مستطیل خیسی بر ، شانه ی خیابان بود......

 

# افسانه_سادات_حسینی 

#شعر _دفاع


افسانه سادات حسینی | دوره ششم آفتابگردان ها

11 شهریور 1396 205 0 5

برای شهید محسن حججی...

شطرنج بی معنی ست،

شطرنج بی معنی ست

سرباز ها اینجا

هر سو که میخواهند می تازند

با ان تفنگ بیم ساز

               ان سو...

باشاخه گل

          این سو...

 

سربازها اینجا

قلب تعلق را

بر ان سپید و ان سیاهی ها

بر ان طرف ها

   این طرف ها

بر

رنگ تعلق چیره می دانند..

 

شطرنج بی معنی ست

شطرنج بی معنی ست

سربازها اینجا

در انتهای راه

شاهانه می میرند...

نه 

     انتهایی نیست

سربازها اینجا 

نمی میرند...!

 

#نیمایی


مهدی حق طلب | دوره سوم آفتابگردان ها

10 شهریور 1396 285 0

در هوا پیچیده آوازی پر از هشدارها


در هوا پیچیده آوازی پر از هشدارها
بر سرم میریزد آواری پس از آوارها

بس که چرخیده ست دور من کلاف زندگی
درنمی آرم سر از پیچیدگی کارها

باید از حالا کمی هم چشم ها را بشنوم
چشمهایی را که میگویند از پندارها

تا نماز قبله شیطانی ام را نشکنم
ناگزیرم بشکنم هر توبه ای را بارها

من که از تقویم ها چیزی نفهمیدم ولی
سال را نو می کنم در حسرت دیدارها

ای مسیحا،کارعزرائیل را آسان نبین
مطمئنم سخت میمیرند حیوان وارها

هرچه تنهایی پریشانم کند راضی ترم
بهتر است از زندگی با نیشخند مارها

#الهه_صابر

@elahehsaber


الهه صابر | دوره ششم آفتابگردان ها

09 شهریور 1396 289 0 4

عاشقانه

گفتی که تکانش نده این سنگ بزرگی ست

گفتم که نمی بازم اگر جنگ بزرگی ست

رقصیده به هر ساز تو هر روز دل من

دنیای تو کنسرت بدآهنگ بزرگی ست

بگذار که راهم ندهند از در مسجد

در دین شما عشق اگر ننگ بزرگیست

دلتنگ دویدم به کناری نرسیدم

افسوس که دنیا قفس تنگِ بزرگی ست

-----

شستی همه ی عمر ولی پاک نشد، عشق

بر دامنِ دل لکه ی کمرنگِ بزرگی ست


میترا سادات دهقانی | دوره ششم آفتابگردان ها

02 شهریور 1396 349 0 5
صفحه 9 از 18ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها