دات نت نیوک
چهارشنبه، 26 تیر 1398 |

قفس

و یک مسافر خسته دوباره دلتنگ است

دلی که پای حضورش به سویتان لنگ است

چگونه پر بزند سوی گنبدت؟! آقا!

کبوتری که اسیر هزار نیرنگ است

قبول، لایق لمس ضریح پاکت نیست

ولی مگر نه که راندن برایتان ننگ است؟!

مگر میان شما و خطای این آهو

برای مهر ضمانت چقدر فرسنگ است؟!

خدا کند که دری وا شود همان لحظه

که بین حسّ دل و قفل این قفس جنگ است

1392


شیما جایز | دوره هفتم آفتابگردان ها

03 مرداد 1397 113 0 5

در به دری

قطار...جادۀ مشهد...هرآنچه مطلوب است

سفر، دوای شفابخشِ این دل­‌آشوب است

میان این­‌همه مقصد، کبوتری که پرید

تمام دلخوشی­‌اش گنبد طلاکوب است

خلافِ قاعده اینجا عیار می­‌سنجند

دلِ شکسته‌تر انگار جنسِ مرغوب است

همیشه عطر عجیبی­‌ست در هوای ضریح

گلاب، پرده‌دَرِ چشم‌های محجوب است

ورود «بابِ جواد» و خروج «بابِ رضا»

چقدر «دربه­‌دری» در حریم­تان خوب است!

1397

 


شیما جایز | دوره هفتم آفتابگردان ها

03 مرداد 1397 222 0 5

آیینه من نیست...

چیزی که در آیینه میبینم خودم نیست

آن کودک بی غصه و بی درد و غم نیست

 

از درد های کهنه ام این مختصر بس

تنها بدان تنهایی این مرد کم نیست

 

در من پر است از سینه کش های مه آلود

اینجا خبر از جاده ی بی پیچ و خم نیست

 

رگبارهای آسمانم سیل خیز اند

چون قبل که میشد به زیرش زد قدم نیست

 

دیگر تمام دردها با من رفیق اند

دیگر به روی گونه از هر غصه نم نیست

 

دیگر بس است این درد دل با آینه چون

چیزی که در آیینه میبینم خودم نیست...

 

#امیرمحمد_عسکرکافی


امیرمحمد عسکرکافی | دوره پنجم آفتابگردان ها

03 مرداد 1397 133 0

بال و پر

درون سینه ام ای عشق بال و پر دارم
دوباره با دلِ خود قصد یک سفر دارم

به سمت دیدن تو میپرد دلم اما
نشان نمیدهم از اینکه من خبر دارم

نشان نمیدهم اینرا که عاشقت شده ام
که چند وقت شده میل دردسر دارم

و باز ساده بگویم که آشیانت را
میان اینهمه آغوش در نظر دارم

تمام شب شده فکرم چگونه دیدن تو
از اینکه روز ببینم تو را حذر دارم

تمام روز شده کار من غزل گفتن
برای بردن قلبت کمی هنر دارم

مگر برای از تو نوشتن چقدر فرصت هست
چقدر مانده بگویم چه در سرم دارم؟

#مروارید_آقابالازاده


مروارید آقابالازاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

02 مرداد 1397 112 0 5

می شود پیدا

برای ماده ی تنها یکی نر می شود پیدا

برای داف ها هم کِیسِ لاغر می شود پیدا

برای آنکه اهلِ دُور دُور، عشق و صفا باشد

بدان پُشتِ سرِ هم یار و دلبر می شود پیدا

برای آن کسی که طالبِ پرواز می باشد

شبیهِ سلفی یکهویی دو تا پر می شود پیدا

برای ما که عمری در پِیِ شهزاده می گردیم

خداوند شاهد است آخر که یک خر می شود پیدا

در این دوران که مادر شوهران وسواس می گیرند

میانِ داف ها عایا که دختر می شود پیدا؟

برای با کلاس ها ساشا و روحام و ساتیار

برای ما که هوشنگ، هاشم، اکبر می شود پیدا

از این شانسی که ما داریم سر تا پایمان هر روز

خدا را شکر نشانی از کبوتر می شود پیدا

در این دور و زمانه که غذای حاضری مُد است

نهایت نیمرویی ریز و پنچر می شود پیدا

بدان دیگر به تخمِ مرغ هم هیچ اعتمادی نیست

برایِ مرغ قیمت های دیگر می شود پیدا

کبوتر با کبوتر باز با باز از قدیم گفتند

درونِ فالم آمد آه غضنفر می شود پیدا

پس از عمری که معشوق آمده ما را بگرداند

دری وا می شود وانگه کلانتر می شود پیدا

 

 

 


نیلوفر ناظری | دوره هفتم آفتابگردان ها

02 مرداد 1397 136 0 5

توو خنده های تکراری

 

من حالِ این روزامو می فهمم

بر عکسِ تو اصلاً نمی خندم

خوشحالی با پایِ خودم می رم

از اینکه دارم ساک می بندم

 

مثِ همون زخمی که روو بازه

هر لحظه توو دردم فرو می رم

روو به تو دستامو تکون می دم

بازوی تنهایی رو می گیرم

 

 

از خاطراتی که برام ساختی

من تا گلو، نه تا ابد سیرم

بیست و هفت هشت ساله که توو دنیام

بیشت و هفت هشت ساله چقدر پیرم

 

می رم که باورت بشه دوری

کنارِ تو همش زمستونم

مردادِ من توو برف و بورانِ

چند قرن می شه زیرِ بارونم

 

قرصاتو زیرِ میز می ذارم

کنارِ عکسی که نمی خندم

هر هشت ساعت وقتِ تکرارِ

هشت سالِ از این خونه دل کندم

 

از شوهری که عاشقش بودم

از بچه ای که تویِ تَختم مُرد

آینده ای که دورتر می شد

اما زمانو با خودش می بُرد

 

توو خنده های واقعی با تو

کم خاطراتِ مشترک دارم

چند تا تماس از تو برام مونده

شاید یه روز گوشی رو بردارم

 

نیلوفر ناظری

 


نیلوفر ناظری | دوره هفتم آفتابگردان ها

02 مرداد 1397 110 0

ان الله یحب المحسنين...

نام های جدید شیطانند 

جبهه النصره،طالبان، داعش 

راه تو راه حیدر کرار 

با خوارج نمی کنی سازش 

 

رهبرت تکیه گاه و ملجأ تو 

فکرت آسوده، قلبت آرام است 

در مسیر ولایتی بی شک 

رهرو راه دوست گمنام است 

 

پرچم کشورت نشانه ی توست 

جسم و روحت سه رنگ پر امّید 

سر تو سبز و خون تو قرمز 

قلب پر نور تو سپید سپید 

 

السلام علیک یا زینب 

زیر لب ذکر عشق می خوانی 

با خودت عهد عاشقی بستی 

بر سر این قرار می مانی 

 

دشمن کافران بداندیش 

همدل همدلان ایرانی 

تحت فرمان مطلق رهبر 

پیرو قاسم سلیمانی 

 

در نگاهت بهشت جاویدان 

پیش چشمان تو جهان پوچ است 

ارجعی می رسد به گوش دلت 

دیگر انگار موعد کوچ است 

 

ﻧﻐﻤﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﺰﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ

ﺍﺯ ﺑﻬﺎﺭ ﺷﻬﯿﺪ ﺧﻮﺍﻫﺪ خواند

لاله ی لا اله الا الله 

بر مزارت ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ماند

 

دشمن خیره سر ! بدان پی تو 

حججی ها دوباره می آیند

در دل آیه های قرآنی 

محسنین استعاره می آیند 


مستانه آقاخانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

01 مرداد 1397 214 0 5

بانوی شورش خواه


آبی میان رود می خیزد
 در جلبکانِ سبز دم کرده
قد می کشد آرام و میریزد
در قالبی باریک و خم کرده

 

از آفتاب صبح می جوشد
بر خاک آزادانه می رقصد 
در اوج خوشحالیو سرمستی 
گویی زنی در خانه می رقصد

 

یک نو عروس مست که هر صبح
یک خانه را از خواب می گیرد
یک همدم هشیار و با دقت  
آغوش اورا قاب می گیرد

 

با حرکت آرام دستانش
وا می کند آهسته جایی را
بین تماس گوش و انگشتش
می جوید آویز طلایی را 

 

 پشت کمان گردنی باریک
آرام کرده سینه ریزش را 
با عطر چای و پونه ی وحشی
آراسته ترکیب میزش را 

 

هرچند در آغاز این راهند
با اشتیاقی پوچ و بی بنیاد
گویی تنی با روح یکتایی 
پچ پچ کنان سر می دهد فریاد 

 

از شکل آن سرپنجه های گرم
موهاش گویی موج می گیرد!
جایی میان چشم یکدیگر
 لبخند هاشان اوج می گیرد

 

بی آنکه حرف از خواستن باشد!
با گام های نرم و سنگینش...
بادامنش... گل های رنگینش...
با لغزش چین های پایینش...

 

خون می کند در قلب هم رزمش
گویا شراب آورده در بزمش 
تکلیف چشمانش مشخص نیست
یک اختلال افتاده در نظمش!

 

خوشبختی بانوی این خانه
با ریز بینی هاش تکمیل است
خوش ذوقی زن های قشقایی
از دقت مردان آن ایل است! 

 

هرجای این باغ آبراهی سست
در پیچ و تابی جسته راهی را
بی انکه چیزی بر زبان آرد 
درخواست کرده تکیه گاهی را

 

گویی همان بانوی شورش خواه
پشت طلوعی چیده میزش را
جا داده روی بوته ها عطری...
روی درختان سینه ریزش را

 

اما خودش پنهان شده جایی
تا دامنی بر تن کند با ذوق
آماده باشد جای مخصوصی
تا صبح را روشن کند با ذوق

تابستان۹۶


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 95 0 5

از دشت و نخلستان...

دریاچه ی مواج کوهستان
وقتی به نرمی داشت میلغزید
جریان نوپای نسیم صبح
تا خیز برمی داشت میلغزید

 

در ساحل آرام موهایم
فریاد می زد....سنگ می انداخت
از پا که می افتاد شرم آلود
بر آستینم چنگ می انداخت

 

بر شانه هایم مست می خیزد

خودرا به گیسویم می آویزد
در رشته موهایم شبیه نخل
یک نقش وهم آلود میریزد 

 

کم کم شراب عصر تابستان

در جام های آسمان میریخت
جامی ترک می خورد و از مستی
محلولهاشان از دهان می ریخت

 

باران به دشت خشک چشمانم

گویی هوایی از بهشت آورد
لبریز از یک شعر پیچیده
افکار من را زیر کشت آورد

 

آهسته آهسته پرستو ها
ییلاق سردم را نشان دادند
بر نخل هایم تکیه کردندو
بر شانه های باغ جان دادند

 

دستان باد از تخته های سنگ
بر شانه های کوچکم میخورد
من را  میان آب میلغزاند
در بستر دریاچه ای می برد

 

امواج نا آرام دریایت
آنقدر من را جابجا کردند
تا روح را از "دشت" و "نخلستان"...
از کالبد هایم جدا کردند

 

تابستان۹۶


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 118 0 5

من زنم

جلوی صخره ی هوسبازی
موجی از ترس باد می رقصد 
همه پچ پچ کنان خبر دارند!
موج بیچاره شاد می رقصد 

می روم سوی جشن غمگینش
پشت سر صخره پیش رویم سد
حال آنکه گرفته ام در دست 
نامه ای سر به مهر و بی قصد

میدوم بی هوا...سراسیمه...
مثل مرغان مست بر امواج 
پی آن تکیه گاه نا آرام
خانه ای پشت آرواره ی کاج..!

پاره های حروف اسمش را 
می مکد شوره زار لب هایم 
به گناه که مستحق عذاب...
مستحق ابی لهب هایم؟

مانده جای کنار ناخن هاش
پشت پاهای استخوانی من 
نامه ام حامل پیام بدی ست...
دعوت از او به میهمانی من 

من کسی بوده ام که گم شده بود
پشت چشمان بی ملاحظه ات 
حلقه ای از تعهدی که نبود...
یخ زده تووی دست فائزه ات 

یک زن و یک  جهان مقابل او 
نامه ای سر به مهر حامل او 
هر که از راه می رسد سنگیست 
که می افتد به جان ساحل او 

من زنم یک جهان مقابل من
که نشستی عجیب در دل من
که قوانین تو نوشته شدند 
تووی میدان شهر بابل من

تو خودت را بجای من بگذار 
من زنم بحث موج و ساحل نیست 
میتوانی وفا کنی به کسی 
که برای تو عشق قایل نیست؟؟

من زنم هرچه خوب می جنگم 
بیشتر زخم میخورم از تو
من بلد نیستم برقصم شاد 
وقتی انقدر دلخورم از تو

زمستان۹۵


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 158 0 4.6

آغوش استخوانی رخت آویز

یک جفت چشم سرخ و سراسیمه  
هر گوشه اش میان تکاپویی... 
ان ها که مردمان سخن چینند  
در پوست های کوچک گردویی! 

ان جفت چشم تیره ی تب کرده... 
[شب را دونیم کرده به هشیاری] 
اشکال نارس سخن آلودی 
مابین ساده بودن و دشواری! 

بر گونه چند دانه ی قرمز رنگ، 
[سیبی میان برکه ی زردآلو!] 
روی سرش خمیده درختان از  
سنگینیِ تراکم خرمالو 

لب های صورتیِ غزل خوانش 
یک منحنیِ بسته ی آرامند! 
پایان فصل کوچ پرستوهاست 
وقتی پرنده ها همه در دامند! 

انگشت های زخمی دستش را 
در تشت های سرخ، حنا کرده! 
بر اشتیاق روشن اندامش 
دیوارِ سنگریزه بنا کرده 

خود را چپانده پشت خودش هربار 
لولیده لای پیچک دستانش 
هی ماشه را چکانده و جان داده 
پشت سلاح کوچک دستانش 

بازخم های تن به تنش جنگید... 
سرباز کرد رو به غمی دیگر 
هر لحظه پوچ بودن دنیا را   
آغاز کرد در عدمی دیگر 

تووی لباس هاش خودش را دید 
جای مترسکی سر یک جالیز! 
مثل کسی که در بغلش گیرد، 
آغوش استخوانی رخت آویز  

در فکر های کوچک دنیایش 
این قسمت از مسیر که پیدا نیست... 
از مرگ می هراسدو جز این هم 
اینگونه هیچ چیز هویدا نیست

زمستان۹۶


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 83 0 5

رنجی...

حتما هنوز رابطه ای دارند
احساس های گنگ و هراسانم
تردید های روشنِ آویزان
از آنچه هرگز از تو نمی دانم!

در پیچ و تابِ مخفیِ دالانی
آنجا که سست می شود ایمانم!
دارم به التماس تو می ریزم
از ریسمان سستِ خدایانم

وقتی مرور می کنمت باخود
هرگز نمی خورم به تکاپویی
یک آبراه کوچک و سستی
راهی میان باغچه می جویی

در پرتوِ خیال تو می ترکد
هر روز استخوان هماغوشی
قد می کشد میان دوتا بازو
هی فصل پشتِ فصلِ فراموشی

خورشید های قرمز شهری را
پوشانده با دو دایره ی دودی!
با آن کلاه سورمه ایِ خوشرنگ
هرگز به فکر قلب کسی بودی؟!

من فکر می کنم تو نمیفهمی!
حسی ازین علاقه نمیگیری
سیبی که غلت خورده و نا آگاه
افتاده در مسیر سرازیری

من فکر می کنم به تو اما باز
سردرگمم میان هزاران راه
از حس عاشقانه چه می فهمند
این فکر های منطقی خودخواه

ای کاش در کرانه ی هر خورشید
تکلیف زندگی تو روشن بود
ای کاش این مسیر سرازیری
منجر به دوست داشتن من بود

من را که سمت تو متمایل شد
نزدیک تر به ساقه نمی کردی
آنجا که خم شدم...  به تو برخوردم
ای کاش تو افاقه نمی کردی

حالا حلول کرده نشان هایت
در لک قهوه ی ته فنجانم
اورا ک دوست دارمش اینگونه
از خود چرا...  چطور برنجانم!

مثل نشانه های حیات من!
کمرنگ و بی تفاوت و سرسختی
ترسیده ام... هنوز نمی فهمم
رنجی تو یا نشانه ی خوشبختی

رنجی که از تو خیر نمی بیند
هر لحظه ای که می گذرد در من
رنجی که شعر بند نمی آید
در وصف آنچه می گذرد بر من...

با هر غریبه ای که شبیهت بود
هر کس کلاه و عینک دودی داشت
رنجی که این قصیده ی سر خورده
یک ارتباط سست عمودی داشت

 

پاییز۹۶


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 160 0 5

کودکم نیست تووی آغوشم

کودکی که درون من گم شد 

حال دستان باد آورده 

چند روزیست بی‌قرار شده 

مادرش را به یاد آورده 

 

آنقدر گوشه گیر و مغموم است 

که به آغوش من نمی‌آید 

گاه بی‌تاب گریه می‌کند و  

گاه دیری دران نمی‌پاید

 

شامگاهم چه تلخ می‌گذرد 

سرنوشتم خمیده بر دوشم 

خانه‌ام سوت و کور و بی‌نور است 

کودکم نیست توی آغوشم

 

مادری که مدام کودک او 

حس بیگانگی به او دارد 

می‌تواند کدام کوه صبور 

سر او را به سینه بگذارد؟

 

مادری که مدام این دنیا

سر ناسازگاری‌اش با اوست 

مادری که هنوز دستانش 

بر اجاق است، روی این جاروست 

 

مادری که به مرگ دلخوش نیست 

مادری که به خانه بدبین است 

عکس او توی جیب مردی نیست

جزوی از خاطرات آیینه‌ست

 

مادری که هنوز جاری نیست

تووی دهلیزهای قلب کسی 

مادری که همیشه حسرت عشق

بوده بر سینه‌اش غم عبثی 

 

ظاهرا قد کشیده و سبز است 

شانه‌اش بیدهای لرزانند 

لق شده حلقه توی دست چپش 

چشم‌هایش به چاه می‌مانند 

 

مادری که به خانه می‌رفت و

توی بغضش کلید می‌انداخت

غربت کودکش در آغوشش 

لرزه بر جان بید می‌انداخت

 

مادری که من‌ست خواهد مرد...

کودکش مرحمش نخواد شد 

همسرش بغض می‌کند اما 

با خبر از غمش نخواهد شد

 

زمستان۹۵


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 78 0

می خواهمش

 

با انحنای گردنش موهاش چین می‌خورد

گرمای چشمانش به طبع دارچین می‌خورد 

دریای روی قله‌های کوه سر می‌رفت 

بادی که به تمثیلِ مستِ سنگ چین می‌خورد 

در آستینش محو کرده جان پناهم را

تا دکمه‌هایی که کنار آستین  می‌خورد

با من سخن می‌گفت با اجزای چشمانش...

لب‌خوانی پیراهنش وقتی که چین می‌خورد

گویی ورق می‌زد مرا... می‌خواند... می‌فهمید...

کنج لبش را با سکوتی شرمگین می‌خورد!

می‌خواستم او را که در من شکل می‌گیرد

می‌خواهمش دنیا!... به درد من همین می‌خورد 

می‌خواستم "او"را..."غرورم" را... ولی افسوس

گامی که برمی‌داشتم گامی زمین می‌خورد 

 

پاییز۹۵


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 158 0 4.2

تقدیر اگر این شد...

 نه چشممان از دیدن هم سیر می شد

نه عشق‌مان هم پای دنیا پیر می‌شد

آیینه در آیینه در هم نقش بستیم 

تصویر در تصویرمان تکثیر می‌شد

احساس می‌کردیم خوابیم و کمی بعد

در واقعیت خوابمان تعبیر می‌شد

آیین من در کشورت آشوب کرده 

ترتیب دادی کودتایی پشت پرده

با جان و قلبم می‌پذیرم چیره‌ات را 

جمهوری چشمان مست و تیره‌ات را

بیگانه با آداب استبدادی جنگ

در اختیارت می‌گذارم یک دل تنگ

هر لحظه باید انتخاب من تو باشی

عکسی شوم؛ آغوش قابِ من تو باشی

نبضم بیوفتد با حضورت جان بگیرد،

آغوش در آغوش‌مان جریان بگیرد

یک در میان انگشت‌هامان در برِ هم 

دستان‌مان بال و پری بر پیکرِ هم

از جسم‌مان تا روح را در بر بگیریم

در بندِ هم باشیم و با هم پر بگیریم

تقدیر اگر این شد که ازهم دور باشیم

عاشق‌ترین پیشامدِ مقدور باشیم

حتی اگر خوشحال هم گاهی نبودیم 

نسبت به خوشبختی هم مامور باشیم

محدوده‌های عشق را وسعت ببخشیم

حتی اگر همبستری در گور باشیم

با مرگ هم از هم جدایی ناپذیریم 

روزی زبانم لال اگر مجبور باشیم*

 بهار95

============

* روزی زبانم لال اگر از من برنجی

یادم بیاور حرف‌های آخرم را (فهیمه نظری)


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 96 0 5
صفحه 9 از 25ابتدا   قبلی   4  5  6  7  8  [9]  10  11  12  13  بعدی   انتها