دات نت نیوک
یکشنبه، 27 آبان 1397 |

پیراهن پاییزی دنیا

گلوی آسمان این روزها از بغض لبریز است
زمین چشم انتظار بوسه باران یکریز است

صدای خش خش برگ و صدای شرشر باران
جهان سر مست از این رقص و آواز دل انگیز است

 

دوباره فصل،فصل دیدن رنگین کمان برگ

میان مزرعه،کوچه،خیابان،باغ و جالیز است

درختی گیسوانش را پریشان کرده برشانه
درخت دیگری با باد پاییزی گلاویز است

به شوق دیدن پیراهن پاییزی دنیاست
اگر خورشید در این فصل ِ بارانی سحر خیز است

جهان هر چند زیبا نیست،زیبا میشود وقتی
به روی شانه اش موی طلایی رنگ پاییز است

 


لیلا علیزاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

13 آبان 1397 29 0 5

سردارِ بی سرباز مانده

نذر امام حسن مجتبی(ع)


کاش میشد میسرودم  آن نگاه روشنت را
از خدا باید بپرسم شیوه ی فهمیدنت را

 

بعد تو دنیا ندیده در خودش دیگر کریمی 
دست های خالی ما میشناسد دامنت را

 

گرچه یاری در کنارت نیست،میترساند اما
نام تو سردارِ بی سرباز مانده! دشمنت را

 

میشناسد غربتت را یک جهان وقتی که حتی
زیر سقف خانه هم پیدا نکردی مامنت را

 

زیر پیراهن زره پوشیده ای یک عمر اما
کاش میپوشیدی از روی کفن هم جوشنت را

 

 

درد از این بیشتر که وقت رفتن جای مادر
بوسه باران کرده سیل تیر ها زخم تنت را؟

 

هر زمان باران بگیرد با خودم می گویم ای کاش 
آب و جارو کرده باشد ، گرد و خاک مدفنت را

 


لیلا علیزاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

24 مهر 1397 39 0 5

قصه سربند

مرثیه خوان غصه هایش آسمان بود
آن لحظه ها بی شک خدا هم روضه خوان بود


دردی که او را عاقبت انداخت از پا
زخم فراوانش که نه....داغ جوان بود

حتی برای سنگ ها آغوش وا کرد
در گوشه گودال هم او مهربان بود


انگشتر ش را چون پدر بخشید اما
این بار سائل در لباس ساربان بود

مظلوم بود و تشنه و تنها و زخمی
با این همه، در بین صحرا بی نشان بود


یک کاروان در سایه اش میرفت آرام
اما خودش بر روی نی بی سایبان بود
*******

سربند،وقتی قصه اش را گفت دیدند
از یاحسین سرخ آن ،اشکی روان بود
 


لیلا علیزاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

22 شهریور 1397 92 0 4.75

سفیر حسین

با آنکه غیر از سایه اش یاور ندارد
جز فکر مولایش ولی در سر ندارد

شهری که روزی دست یاری داد،امروز
در دست غیر از نیزه و خنجر ندارد

هر چند اهل کوفه صدها چهره دارند
 این روی آنها را ولی باور ندارد

وا میکند با گریه هایش روزه اش را
در سفره اش چیزی از این بهتر ندارد


تنهاست بین مردم شهری که در آن
هی سنگ میبارد ولی سنگر ندارد

  میخواست بنویسد دوباره نامه ای،حیف
جز خون سرخش جوهری دیگر ندارد


مانند محبوبش سرش از تن جدا شد
اما خدا را شکر او خواهر ندارد.....

 


لیلا علیزاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

19 شهریور 1397 63 0 5

شوق دویدن

 

اینجا برای زندگی شوق دویدن نیست
وقتی که پایان دویدن ها ،رسیدن نیست

از بس هوای سینه ی این شهر دلگیر است
دیگر میان قلبها حس تپیدن نیست 

حتی اگر ارزان شود شادی در این  بازار
با دست پر هم هیچ کس فکر خریدن نیست

آنقدر دل کندیم در دنیا که فهمیدیم
پایان دل بستن بغیر از دل بریدن نیست

دیروز رویای پریدن داشتیم،امروز  
بال و پری باشد اگر حال پریدن نیست

گفتند آخر میرسد یک روز خوب، اما
حکم شنیدن های این دنیا که دیدن نیست
 


لیلا علیزاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

04 مرداد 1397 69 0 5

سر بند سرخ

دلش میخواست از زندان این دنیا رها باشد
کبوتر میشد و میرفت تا پیش خدا باشد

لباس و چفیه و سر بند را برداشت ، راهی شد
به دریا زد دلش را تا میان ماجرا باشد

صراط مستقیم این بود ، قلبش خوب میدانست 
که راهش برکتی از ذکر های اهدنا باشد

کنار جانماز ش گریه ها می کرد مادر تا
زمان دل بریدن،اشک هایش بی صدا باشد

پدر از سایه قران خودش رد کرد جانش را
که فرزندش علیِ اکبر این کربلا باشد
 

به سر میبست آن سر بند سرخ یا حسینش را 
که شاید وقت رفتن پیکرش از سر جدا باشد

 

دم رفتن پیاپی زیر لب می گفت یا زهرا

کمک کن سرنوشت قصه ام مثل شما باشد 


لیلا علیزاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

04 مرداد 1397 58 0 5

یا کاشف الهم کاشف الغم

هیچ آرزویی غیر تو،یک دم نخواهم کرد
با درد هایم جز تو را محرم نخواهم کرد

آموختم از آسمانت سر بلندی را
جز رو به روی قبله ات سر خم نخواهم کرد

رد تو را در هر چه زیبایی ست می بینم
رد تو را از لحظه هایم کم نخواهم کرد 

دردی که از سمت تو باشد خود شفا بخش است
یک لحظه از تو خواهش مرهم نخواهم کرد

ای بهترین یار و رفیق هر که بی یار است
وقتی که هستی فکر  همدم هم ‌نخواهم کرد


یا کاشف الهم کاشف الغم ،غصه هم دادی
آنرا عوض با شادی عالم نخواهم کرد


لیلا علیزاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

04 مرداد 1397 56 0 5

بهار تازه

به جز پاییز فصل  دیگری در روزگارم نیست
نمیخواهم بهار تازه ای وقتی بهارم نیست

به روی خنده گلهای زیبا چشم میبندم
که این شادی حریف غصه های بی شمارم نیست

میان این همه گل من شبیه لاله ای هستم 
که غیر از سینه ی خود هیچ قلبی داغدارم نیست

چنان از خویش در آیینه ی دنیا گریزانم
که حتی سایه ام هر جا که هستم در کنارم نیست

چگونه انتخابت کرده ام ای زندگی!وقتی
به غیر از جبر چیز دیگری در اختیارم نیست


لیلا علیزاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

04 مرداد 1397 64 0 5

قفس

باید قفس را بشکنم تا پر بگیرم
آن روزهای رفته را از  سر بگیرم

در سینه ام بغضی نشسته قدر یک کوه
میخواهم از دریا دو چشم تر بگیرم

هر جا که باشم درد من را میشناسد
ای کاش میشد صورت دیگر بگیرم

از بس دلم را مردم دنیا شکستند
 باید برای خود دلی بهتر بگیرم

چون قایقی هستم شکسته ، کاش میشد
یک گوشه از این زندگی لنگر بگیرم 

مادر برایم بازکن آغوش، بگذار
در دامن پیراهنت سنگر بگیرم ...


لیلا علیزاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

04 مرداد 1397 47 0 5

حنای پینه

دست های زخمی اش حنای پینه بسته است
 زیر بار زندگی تنش همیشه خسته است

دست میکند درون جیب خالی کتش.
بند زندگی شبیه جیب او گسسته است

پینه میزند لباس های کهنه را ولی
هیچ مرحمی به روی زخم دل نبسته است

توی جیب کوچکش به جای پول های سبز
قبض گاز وبرق و آب خانه دسته دسته است

یاری اش نمیکند دوباره کفش پاره اش 
از نفس  بریده گوشه ای ز پا نشسته است

مرد گریه میکند اگر شبیه او دلش
بارها به جرم کارگر شدن شکسته است

خسته از مرور غصه های زندگی ،چرا
کارخانه های شهرشان همیشه بسته است

روزنامه ها به جای کار  اگهی زدند
از فروش کارخانه ای که ورشکسته است


لیلا علیزاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

04 مرداد 1397 56 0