دات نت نیوک
شنبه، 21 تیر 1399 |

هرآنچه خواستید از او بپرسید

اگرچه جای پایش بر زمین است 

صدایش جاری از عرش برین است

هرآنچه خواستید از او بپرسید

به افلاک آشناتر از زمین است 

اگر ثروت بخواهید آخرین اوست

اگر ایمان بجویید اولین است

اگرچه مسندش در عرش اعلی ست

ولی با مستمندان همنشین است 

به جای نان غم ایتام خورده

غذای هر شب و روزش همین است 

اگر تسبیح در دستش بگیرد

مناجاتش طریق العارفین است

اگر شمشیر در دستش بگیرد

ثنایش کار جبریل امین است 

چنان از قلعه آن دروازه را کند

که مانندی ندارد، بی قرین است

خبر پیچید بین خیبری ها

یداللهی که می گفتند این است

چقدر اعجاز دارد دست هایش

مگر دست خدا در آستین است؟

اگر بالا روی، پایین بیایی 

علی تنها صراط راستین است 

دوباره بی خود از خود کرد ما را

که وصفش خود به خود شورآفرین است

علی هم مصطفی را جان شیرین

علی هم مصطفی را جانشین است

به مدحش باکی از تضمین ندارم

فقط حیدر امیرالمومنین است


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

17 اسفند 1398 121 0

قرار بود جوابم دهد، جوابم کرد

قرار بود عزیزم کند عذابم کرد

قرار بود جوابم دهد جوابم کرد

 

قرار بود بسازد ولی مرا سوزاند

بنا نبود خرابم کند...خرابم کرد 

 

قیاس کرد مرا با خودش مقابل خلق

نماند آبرویی، از خجالت آبم کرد 

 

منی که زندگی ام را به رنگ او کردم 

چگونه وصله ناجور خود خطابم کرد؟  

 

خطاب کرد مرا، باز هم خدارا شکر

دلم خوش است اگر اینقدر هم حسابم کرد  

 

یکی خبر برساند به او، که جایش غم

مرا انیس خودش دید و انتخابم کرد 

 

میان رفتن و رفتن دلم مردد بود

رسید مرگ و خودش عاقبت مجابم کرد


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

19 آذر 1398 162 0 4.67

دلتنگ خویش بود خدا...‌

بی جنب و جوش، خالی و خاموش، جان نبود

در هستی از علائم هستی نشان نبود 

مفهومی از گذشته و آینده ای نداشت

جز حی لایموت دگر زنده ای نداشت 

گنج نهان چگونه خودش را عیان کند؟

اسرار سینه با چه زبانی بیان کند؟

دلتنگ خویش بود خدا در سرای خویش

می خواست همدمی بگزیند برای خویش

اینگونه شد که یک نفس از روح خود دمید

و از نور لایزال خودش نوری آفرید

لبریز کرد عاطفه را در سلاله اش

خلقی عظیم ریخت درون پیاله اش

آنگونه خلق شد که نیاید مثال او

روشن شد آسمان و زمین از جمال او

همتا نداشت مثل خدا بی بدیل بود

این نور خلق عالمیان را دلیل بود

لبخند زد مراتب نعمت شروع شد

زنجیره وار قصه خلقت شروع شد

دریا و دشت، جنگل و کوه آفریده شد

حور و ملک، اجنه و روح آفریده شد

انسان حیات یافت و پا بر زمین گذاشت

از خاک آن گرفت هرآنچه نیاز داشت

انسان قرار بود که خوش زندگی کند

تنها به پیشگاه خدا بندگی کند

اما امان از آتش جهل و کشاکشش

واحیرتا از آدم و آن نفس سرکشش

هرگز دل از غرور و حسد شستشو نکرد

ظلمی به خویش کرد که شیطان به او نکرد

آنروز که بشر به ته خط رسیده بود

از خاک زیر پاش خدا آفریده بود

خالق، خودش به حکم تدبر زبان گشود

نوری که آفریده خود بود را ستود

ای فخر آسمان و زمین بی رقیب من

ای جلوه قداست من ای حبیب من

ناگفته حرف ها که تو داری شنیدنی ست

وصف من از زبان تو آری شنیدنی ست

در گوش این جهان خبر از آن جهان بده

در آسمان به اهل زمین آشیان بده

از رنج گور دخترکان را خلاص کن

شان و مقام را به زنان ارمغان بده

آری، به خاک بینی ابلیس را بمال

آنروی سکه را به خلایق نشان بده

انسان خودش که فکر خودش نیست، غافل است

روح به خواب رفته او را تکان بده

سمتش برو اگرچه نیاید به سمت تو

آغوش مهر وا کن و او را امان بده

وقتش رسیده ماه منیر ات کند حلول

اینک خودی نشان بده یا ایها الرسول

ای نور، من چگونه بشر را رها کنم؟

باید برای تو بدنی دست و پا کنم

دل را به کار داد کمی گِل درست کرد

با ذوق و با سلیقه خود دل درست کرد

بر استخوان و گوشت او کالبد گذاشت

بی منت از جمال خودش هر چه شد گذاشت

او را صدا کن آمنه نامش مبارک است

ذاتش ز هرچه پستی و زشتی ست منفک است

امروز کودکی که در آغوش ات آمده است

حسن ختام عهد نبوت محمد است

او خاتم است و خاتمه عصر جاهلی

زیبا شمایل است و چه والا فضایلی

بین دو کتف اوست همینک نشانی اش

رفته به مهربانی من مهربانی اش

خاک حجاز مبداء و افلاک مقصدش

یک روز می رسد که جهان می شناسدش

دلواپس اش مباش که دارایی اش منم

شصت و سه سال همدم تنهایی اش منم

فرزند تو نشانه شان رفیع توست

خرسند و شاد باش که فردا شفیع توست


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

21 آبان 1398 179 0 4.67

ما سُراینده ایم...شرمنده!

ما سرافکنده ایم...شرمنده 

از غم آکنده ایم...شرمنده

 

روزگاری ست در پناه توایم

پس پناهنده ایم...شرمنده

 

ما فقط از غم تو می خوانیم

بس که یک دنده ایم...شرمنده

 

متن روضه خودش جگرسوز است

ما سُراینده ایم...شرمنده 

 

دَخَلَتْ زَيْنَبُ عَلَی ابنِ‏ زِياد

همچنان زنده ایم...شرمنده

 

یا رضا ما به جای شامی ها

از تو شرمنده ایم...شرمنده


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

08 مهر 1398 186 0 4.5

می خواستم ولی نشدم...

می خواستم، ولی نشدم ایده آل تو

قابل نبود این دل من در قبال تو

روز اضطراب دارم و شب آرزوی خواب

بی من چگونه می گذرد ماه و سال تو؟

عشق و تمام غربت و غم هاش مال من

عشق و تمام شور و خوشی هاش مال تو

یک دم خیال من به سرت هم نمی زند

اما هنوز هم نشدم بی خیال تو

از خیر جان و مال گذشتم، اگرچه سخت

جز آبرو نمانده، که‌ آن هم حلال تو

در یاد مانده ای و تکان هم نمی خوری

یادت اگر تکانده مرا، خوش به حال تو


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

02 شهریور 1398 262 0 3.73

بیهوده گشته ایم!

بیهوده گشته ایم، نظیرش ادیب نیست

حتی خطیب زبده کنارش خطیب نیست

 

دارو طلب مکن که دعایش کفایت است

مثل طبیب شهر مدینه طبیب نیست

 

حتی غلام او به کرم شهره بوده است

حتی سگ از محبت او بی نصیب نیست

 

تاریخ را ورق به ورق خوانده ام ولی

از بس کریم بوده برایش رقیب نیست

 

هرکس که در محله او پا گذاشته است

شاید غریبه آمده، اما غریب نیست

 

گرد و غبار دامن شاه کرامتیم

ما را گر از عبا نتکاند عجیب نیست

 

گریه کنم برای حسن یا برادرش؟

قبرُالتریب دارد و خدُالتریب نیست


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 اردیبهشت 1398 341 0 3.5

آتش

خشم و آشوب و شراره است سراپا آتش

چه بلاها که نیاورده سر ما آتش

ناگهان می دَرد اندوخته عمر تو را

سنگدل، سرکش و بی رحم همانا آتش

از ازل کینه ای از خاک به دل داشته است

از همان روز نخستین شده رسوا آتش گفتم‌

آتش جگرم سوخت خدا رحم کند

می کشد ذهن مرا تا به کجاها آتش؟

تسلیت در همه جا رسم و رسومی دارد

جمعیت پشت در خانه ما با آتش

ناگهان جان نبی فاطمه از جا برخاست

بلکه خاموش شود در دل اعدا آتش

بلکه با آمدنش چکمه خجالت بکشد

یا حیایی کند از دیدن حورا آتش

دُر گرفتند اگر عالم و آدم یک عمر

گُر گرفت از در کاشانه زهرا آتش

پشت در چاره عالم چه کند چاره نداشت

یا که باید ز علی دل بکند یا آتش

آسمان تیره زمین تار خدایا چه شده

کینه دارند از این گل همه حتی آتش

لگد رهگذران ساقه گل را که شکست

ناله زد فضه بیا، زد دل ما را آتش

باغبان یک طرف و شاخه طوبی طرفی

بین شان فاصله انداخته گویا آتش

هر غمی در دلت افتاد مبادا غربت

هرچه آید به سرت باز مبادا آتش

از دری سوخته تا خیمه ای افروخته آه‌‌‌...

چه بلاها که نیاورده سر ما آتش 


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

16 بهمن 1397 336 1 4.5

ملک مرگ

مجبور شدم با ملک مرگ در اُفتم
تا بلکه کمی دیرتر از پای بیفتم

با رحم به این غنچه پژمرده نظر کن
بگذار بر این دیده قدم، بلکه شکفتم

آنچه که مرا از نفس انداخته ای دوست
آن راز مگو بود که در سینه‌ نهفتم

کذب است که گوشم به نصیحت شنوا نیست
یک عمر من از حضرت دل پند شنفتم

هر جور که شد حرف دلم را زدم امروز
فردا که شد ای عشق نگویی که نگفتم


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

18 آذر 1397 318 0 3.5

غبطه

آنجا که چشم خشک به تر غبطه می خورد
خورشید آسمان به قمر غبطه می خورد

 

"لا یوصَف" است عاقبت خادمین تان
بر حسن آن، قضا و قدر غبطه می خورد

 

خود را هر آنکه خرج شما کرده برده است
گویی که سود هم به ضرر غبطه می خورد

 

با روضه ها بزرگ شدیم و عجیب نیست
بر حالمان حبیب اگر غبطه می خورد

 

پایان قصه هر که به ما طعنه می زده است
بر جایگاه مان چقدر غبطه می خورد

 

هر گاه بین روضه تو اه می کشم
سر تا به پا تنم به جگر غبطه می خورد

 

باران تیر بود و سپر هر چه شد گرفت
دارد غلام تان به سپر غبطه می خورد

 

دیگر کسی پس از سر و انگشت خاتم ات
بر یک لباس کهنه مگر غبطه می خورد؟


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

05 آذر 1397 293 0 4.67

تقدیم به ساحت معزالمومنین امام حسن مجتبی

عطر بهشت هست اگر عطر سیب نیست
"قبر التریب" دارد و "خَد التریب" نیست
.
گرد و غبار دامن سبط پیمبریم
ما را چون از عبا نتکاند عجیب نیست
.
دشمن به پای سفره لطف اش بزرگ شد
حتی سگ از محبت او بی نصیب نیست
.
هر کس که در محله مولا قدم گذاشت
شاید غریبه آمده، اما غریب نیست
.
دار الشفای شهر مدینه است خانه اش
او خود طبیب بوده اگرچه طبیب نیست
.
حالا همین کریم گرفتار غربت است
حتی برای یاری او یک"حبیب" نیست
.


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

07 مهر 1397 318 0 5
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها