دات نت نیوک
جمعه، 6 اردیبهشت 1398 |

آتش

خشم و آشوب و شراره است سراپا آتش

چه بلاها که نیاورده سر ما آتش

ناگهان می دَرد اندوخته عمر تو را

سنگدل، سرکش و بی رحم همانا آتش

از ازل کینه ای از خاک به دل داشته است

از همان روز نخستین شده رسوا آتش گفتم‌

آتش جگرم سوخت خدا رحم کند

می کشد ذهن مرا تا به کجاها آتش؟

تسلیت در همه جا رسم و رسومی دارد

جمعیت پشت در خانه ما با آتش

ناگهان جان نبی فاطمه از جا برخاست

بلکه خاموش شود در دل اعدا آتش

بلکه با آمدنش چکمه خجالت بکشد

یا حیایی کند از دیدن حورا آتش

دُر گرفتند اگر عالم و آدم یک عمر

گُر گرفت از در کاشانه زهرا آتش

پشت در چاره عالم چه کند چاره نداشت

یا که باید ز علی دل بکند یا آتش

آسمان تیره زمین تار خدایا چه شده

کینه دارند از این گل همه حتی آتش

لگد رهگذران ساقه گل را که شکست

ناله زد فضه بیا، زد دل ما را آتش

باغبان یک طرف و شاخه طوبی طرفی

بین شان فاصله انداخته گویا آتش

هر غمی در دلت افتاد مبادا غربت

هرچه آید به سرت باز مبادا آتش

از دری سوخته تا خیمه ای افروخته آه‌‌‌...

چه بلاها که نیاورده سر ما آتش 


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

16 بهمن 1397 82 1 4

ملک مرگ

مجبور شدم با ملک مرگ در اُفتم
تا بلکه کمی دیرتر از پای بیفتم

با رحم به این غنچه پژمرده نظر کن
بگذار بر این دیده قدم، بلکه شکفتم

آنچه که مرا از نفس انداخته ای دوست
آن راز مگو بود که در سینه‌ نهفتم

کذب است که گوشم به نصیحت شنوا نیست
یک عمر من از حضرت دل پند شنفتم

هر جور که شد حرف دلم را زدم امروز
فردا که شد ای عشق نگویی که نگفتم


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

18 آذر 1397 91 0 3.5

غبطه

آنجا که چشم خشک به تر غبطه می خورد
خورشید آسمان به قمر غبطه می خورد

 

"لا یوصَف" است عاقبت خادمین تان
بر حسن آن، قضا و قدر غبطه می خورد

 

خود را هر آنکه خرج شما کرده برده است
گویی که سود هم به ضرر غبطه می خورد

 

با روضه ها بزرگ شدیم و عجیب نیست
بر حالمان حبیب اگر غبطه می خورد

 

پایان قصه هر که به ما طعنه می زده است
بر جایگاه مان چقدر غبطه می خورد

 

هر گاه بین روضه تو اه می کشم
سر تا به پا تنم به جگر غبطه می خورد

 

باران تیر بود و سپر هر چه شد گرفت
دارد غلام تان به سپر غبطه می خورد

 

دیگر کسی پس از سر و انگشت خاتم ات
بر یک لباس کهنه مگر غبطه می خورد؟


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

05 آذر 1397 89 0 4.67

تقدیم به ساحت معزالمومنین امام حسن مجتبی

عطر بهشت هست اگر عطر سیب نیست
"قبر التریب" دارد و "خَد التریب" نیست
.
گرد و غبار دامن سبط پیمبریم
ما را چون از عبا نتکاند عجیب نیست
.
دشمن به پای سفره لطف اش بزرگ شد
حتی سگ از محبت او بی نصیب نیست
.
هر کس که در محله مولا قدم گذاشت
شاید غریبه آمده، اما غریب نیست
.
دار الشفای شهر مدینه است خانه اش
او خود طبیب بوده اگرچه طبیب نیست
.
حالا همین کریم گرفتار غربت است
حتی برای یاری او یک"حبیب" نیست
.


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

07 مهر 1397 107 0 5

مربع ترکیب مهدوی

ای خلوت دلگشای هر شب، ای عشق
آرامش آشنای هر شب، ای عشق
ای مونس بغض های هر شب، ای عشق
پیوسته ترین دعای هر شب، ای عشق
بر غنچه پژمرده عشاق ببار
بر آتش سینه های مشتاق ببار
.
ما را چه شده؟ جماعتی کور و کریم
با قافله راهزنان هم سفریم
سرسبز، درختیم و رفیق تبریم
در آتش دوزخیم و خود بی خبریم
ما جای تو با درد و بلا همزادیم
راهی دیار ناکجا آبادیم
.
در ظلمت نیمه شب به صحرا زده ایم
بی کشتی نوح دل به دریا زده ایم
مجنون نشدیم و دم ز لیلا زده ایم
از نیمه راه عاشقی جا زده ایم
یک عمر گذشت و بی خیالی کردیم
ما پشت تو را چه زود خالی کردیم
.
آشفته فتنه و فریبیم هنوز
مرگ آمده، دنبال طبیبیم هنوز
در خانه و کاشانه غریبیم هنوز
از داشتن تو بی نصیبیم هنوز
این فاصله، این غصه دوری بس نیست؟
در هجر تو یک عمر صبوری بس نیست؟
.
در پیچ و خم جاده دنیا "لَو لاک"
بی پرده بگویم که هلاکیم هلاک
ای منجی عالمین "نفسي بفداک"
ای وعده حق"مَتی تَرانا و نَراک"؟
گشتیم، به جز تو نیست راهی دیگر
سائل به امیدت آمده، "لا تَنْهر"

پایان خوش قصه غم ها برگرد
"ای پیرترین جوان دنیا" برگرد
از چهره خویش پرده بگشا برگرد
کاری که نکرده ایم...اما برگرد
این شاخه نفس مان هرس می خواهد
برگرد که آسمان نفس می خواهد
.


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 شهریور 1397 86 0

شعری برای رستاخیز روز دهم

این بغض و کینه از طمع سکه و زر است
یا زخم‌های کهنه صفین و خیبر است؟

 

باور نمی کنم که نوشتند راویان
زینب میان لشکر اغیار مضطر است

 

ماه اش خسوف کرده در آنسوی نخل ها
ماهی که چشم خورده و در خون شناور است

 

پاشیده دانه دانه تسبیح بر زمین
هر جا نگاه می کند اعضای اکبر است

 

ماندم چگونه خیره به گودال می شود
آن خواهری که دار و ندارش برادر است

 

مردی غریب مانده، بماند ادامه اش
کمتر سخن بگویم از این لحظه بهتر است

 

دستور آمده است؛"علیکن بالفرار"
شاعر از این به بعد پریشان معجر است

 

عطر گلاب دشت بلا را فرا گرفت
گویی که سم مرکب لشکر معطر است

 

باید ابوتراب بنازد به دخترش
کوهی که در صلابت خود حیرت آور است

 

کوتاه می کنم سخنم را که شأن او
از شعر و وزن و قافیه هایم فراتر است

 

درمانده شاعری است که از کربلا نوشت
با چند واژه در پی توصیف محشر است


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 شهریور 1397 90 0 4.67

دنیای من غزلی عاشقانه

اهل بخشش بود از آن ابتدا دنیای من

خوبی اش تقسیم می شد با همه...منهای من

 

آرزوهای بزرگ و دوردستی داشتم

کار دستم داد آخر روح بی پروای من

 

اینکه می پرسند عاشق بوده ای؟ دردآور است

بیش از این اما می آزارد مرا حاشای من

 

میگریزم با هزاران شیوه از غم های خویش

مثل سایه پا به پایم میدود غم های من

 

ماهی تُنگم، که عمری دور خود چرخیده است

پس چه فرقی می کند امروز با فردای من؟


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 شهریور 1397 79 0 3