دات نت نیوک
پنجشنبه، 28 شهریور 1398 |

السلام علیک یا علی اصغر علیه السلام

آن چشمه ی بی تاب را شاید بفهمم

یا کودک بی خواب را شاید بفهمم

 

من مادرم،با چشم طفلم انس دارم

((مادر مرا دریاب)) را شاید بفهمم

 

آن ماهی غلتیده در خون گلویش

در پیش چشم آب را شاید بفهمم

 

شش ماهه ام نذر غم عظمای سردار

کوچکترین سرباز را شاید بفهمم

 

وقتی شهادت باغبان غنچه باشد

طفل شهید آب را شاید بفهمم

 

مهتاب زاده!اصغر مولا مدد کن

یک لحظه از مهتاب را شاید بفهمم

 

هرگز نمی فهمم غم مولای خود را

آن کودک بی خواب را شاید بفهمم

 


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

27 شهریور 1398 3 0

تنها برای عرض ارادت

ای امام لالهها،ای مسیرآسمان

داغتان بزرگ بود در نگاه کهکشان

 

قطره قطره اشک من،واژه واژه شعر توست

داد واژه ها بلند،سوز اشک ها دوان

 

آمدی غرق کنی باز هم دل مرا

دل اگر چه برده ای از زمین و آسمان

 

طبل و سنج و دسته ها چون بهاری از صداست

شورسینه زن به پاست،شعرنوحه خوان،جوان

 

مشکی محرمت روسپید عالم است

مُهرم حریمتان زائرانی از جهان 

 

مسجد محلّمان سوگوار سوگ توست

اشک های سرخ او از کتیبه ها روان

 

زیر چادرزنان شانه ها به قیل و قال

گریه های بی هوا،ضجّه های بی امان

 

ای فغان از این عزا،وای از این غم عظیم

وای از این غم عظیم،زین عزا فغان فغان

 

مرهمی به زخم ها،ای شهید اشک ها

عطر تربتت شفاست،مِهرمُهرتان جنان

 

محرم۱۴۴۰

مهر۱۳۹۷


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

20 شهریور 1398 15 0

پرواز

ساز و برگ سفرت کوله ی پرواز شده است

آسمان منتظرت،کوچ تو آغاز شده است

 

آب از کاسه و اشک از قدح چشمم ریخت

دیدم انگار که بال سفرت باز شده است

 

کوچه بعد از تو چنین بهت زده برجاماند

چشم هایت پس از آن شاهد صد راز شده است

 

رفته ای باغچه با خانه و اهلش قهر است

خُلق او بعد تو طفلی است که لجباز شده است

#

بند پوتین تو را کودکمان بست شبی

مرد این خانه شبی مثل تو سرباز شده است

 

 


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

10 اسفند 1397 153 0 3

باغ آلاله

تو را ای وطن مردها ساختند

که بادرد تو سال ها ساختند

 

تورامردمانی رقم می زنند

که برساحت دل قدم می زنند

 

شهیدان پیچیده در زلف یار

سحرخیز و مجنون پروردگار

 

به دل مهرالله می پرورند

دل از عشق و دلدادگی می برند

 

((شبی راه صدساله را رفته اند))

((سبکبال چون اولیا رفته اند))

 

 

اگر سبز هستی و سرخ و سپید...

اگر روح دریائی صد شهید...

 

تو را جنگلی ها،کفن پوش ها،

تو را زردی خون دل نوش ها،

 

تو را کاوه و همّت و باکری،

تورا خون سرخ حسن باقری

 

تو را سروها،کوه ها ساختند

صبوران بی ادعّا ساختند

 

تو را دست هائی نگه داشتند

که درخاک تولاله ها کاشتند

 

 

تو را دست هائی که زنجیر شد،

نفس های یونس که درگیر شد

 

تو را عشق ماهی به خاکت وطن،

تمنّای غوّاص پاکت وطن،

 

تو را گورلب تشنه ها آب داد

شب وروز خورشید و مهتاب داد

 

 

((جدا می کند جنگ نامرد را!))

صدا می زند مرد پردرد را:

 

اگر مرگ ، مرگی که حسرت شود

شکوه و بلندای عزت شود

 

 

حرم را مدافع ، سرآورده ایم

که امروز هم لشکر آورده ایم

 

سپاهی زعبّاسِ ام البنین

فدائی زینب،فدائی دین

 

ولایت پذیر و ولایت مدار

پر از زندگی ، صف به صف سربه دار!

 

 

تو در ذهن تاریخ جا مانده ای

صبورانه با درد ما مانده ای

 

پر ازرنج ها و خیانت شدی

چه بسیار محشر!قیامت شدی!

 

وطن مثل هر روز الوند باش

در اوج بلاها دماوند باش

 

که خاکت نفس می کشد باغ را

شهیدان آلاله و داغ را

 

بتول محمدی

بهمن ماه۱۳۹۴


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

09 مهر 1397 126 0

منزل به منزل

 

باید سرت را بر سر نی ها ببینم

در آب باید آتش غم را ببینم

 

یک عمر رنج از کوفه را بر دل نهادم

تاکربلای شام را زیبا ببینم

 

من آمدم منزل به منزل ، پا به پایت

تا بهترین اصحاب عالم را ببینم

 

بر یاس داغ و داغ روی داغ دیدم

تامادرم را روز عاشورا ببینم

 

یک اربعین چله نشین بودم سرت را

بر نی مگر که مصحفی گویا ببینم

 

فریاد کن من کوهی از پژواک هستم

صد کربلا تا آخر دنیا ببینم


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

02 مهر 1397 139 0 4

ظهر ماجرا

 

راوی روایت کرد : ظهر ماجرا بود

آغاز رقص عشق در بزم بلا بود

 

جنگ است و یک دنیا جدائی...درد...اما

آغاز مرحم وصل ها در کربلا بود

 

در چشم هایت نور غرق تاب و تب ها

در پیش رو نبضی که در چشم خدا بود

 

خورشید می تابید از آن ماه چهره

در گرگ و میش نینوا قبله نما بود

 

گوئی حماسه با تمام زخم هایش 

در مرثیه خوانی غزلخوان شما بود

 

راوی روایت کرد : پرواز بلندت

تنها به چشم آسمان نام آشنا بود

 

مبهوت مانده از وصالی آنچنان سرخ

آن مرگ بوده یا حیات مردها بود؟!


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

21 شهریور 1397 154 0 3.33

ظهر ماجرا

راوی روایت کرد : ظهر ماجرا بود

 

آغاز رقص عشق در بزم بلا بود

 

جنگ است و یک دنیا جدائی...درد...اما

 

آغاز مرحم وصل ها در کربلا بود

 

در چشم هایت نور غرق تاب و تب ها

 

در پیش رو نبضی که در چشم خدا بود

 

خورشید می تابید از آن ماه چهره

 

در گرگ و میش نینوا قبله نما بود

 

گوئی حماسه با تمام زخم هایش 

 

در مرثیه خوانی غزلخوان شما بود

 

راوی روایت کرد : پرواز بلندت

 

تنها به چشم آسمان نام آشنا بود

 

مبهوت مانده از وصالی آنچنان سرخ

 

آن مرگ بوده یا حیات مردها بود؟!


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

21 شهریور 1397 158 0