دات نت نیوک
جمعه، 6 اردیبهشت 1398 |

غزلی آیینی...

قلم به دست گرفتم که شعر بنویسم

حسین گفتم و آیینه بر زمین افتاد

 

همین که آینه ها را نگاه می کردم

شنیدم از سر ایوان صدای گریه و داد

 

دوان به سمت صدا رفتم آه خواهر بود

شماره ی ضربانم فراتر از اعداد...

 

نشسته بود به ماهی سرخ می نگریست

که از حوض آمده بیرون و داشت جان می داد

 

هنوز بازدمم نیمه بود، فهمیدم

که روسریش هم از خشم باد، رفته به باد

 

در آن میانه دو چشمم سیاه پوشیدند

عزا گرفتم و با ضجّه می زدم فریاد

 

مرا گرفت در آغوش و گفت گریه نکن

که اشک های تو کرده کلاغ ها را شاد

 

و بوسه زد به سرم گفت: ای برادر من

تمام بود و نبودم سرت سلامت باد

 

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

13 فروردین 1398 36 0 2

پریشانم...

نگاه می کنم آئینه را پریشانم

وَ از تلاطم بسیار خویش حیرانم

 

منم در آینه یا فرد دیگری هستم

برای یافتن خود ز خود گریزانم

 

لبم به خنده منقّش ولی پر از دردم

کنار پنجره تا صبح غرق بارانم

 

به سبز بودن من غبطه می خورید امّا

درخت یخ زده ای در دل زمستانم

 

وَ در مسیر رسیدن به شهر رویاها

خطوط ممتد سرگشته ی خیابانم

 

سکوت کردن من مُهر لال بودن نیست

نخواستم که کسی را ز خود برنجانم

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

13 فروردین 1398 27 0 4

غرق آرامشی و از هیجان می گویی

غرق آرامشی و از هیجان می گویی

از هدر رفتن خون های جهان می گویی

 

در شگفتم به تو خورشید نتابیده ولی

زیر سایه سخن از سوختگان می گویی

 

چشم های تو نیفتاده به مسجد امّا

از خرافات مسلمانی مان می گویی

 

من ندانم که تو را شیخ جفاکار چه کرد

که چنین با دل پر آه اذان می گویی

 

گاهی از گم شدن راه رسیدن به خدا

گاهی از راه رسیدن به همان می گویی

 

فرض حرف تو درست است که ما جیره خوریم

تو چرا شعر خود از بهره ی نان می گویی؟؟

 

منزوی باش که عزّت بدهندت در خاک

لاله ای می شوی و شعر عیان می گویی

 

درس افتادگی آموز که فیضت بدهند

بعد از آن شعر نه، اسرار نهان می گویی

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

07 آذر 1397 85 0 5

تقدیم به خانواده شهدا...

در صف میکده که سرمستان باز هم در جنون درخشیدند
لاله ها را فرشتگان با اشک از گلستان عشق می چیدند

 

از صدای مهیب خمپاره آسمان بر زمین می افتاد
شیرمردان در انفجار اما لحظه ای هم به خود نلرزیدند

 

مست آرامش شهیدانم با چه روحیّه ای نمیدانم
زیر فوّاره های خون آلود با صلابت به مرگ خندیدند

 

پیرمردی شکسته دل می گفت این سخن را به یاد خود بسپار
تا قلم عدل و داد بنویسد لشگری با تفنگ جنگیدند

 

مادری قاب عکس در آغوش لحظه ای بغض کرد و آرام گفت
پسرانم شهید گشتن را مرگ احلی من العسل دیدند

 

یک کبوتر که پاش زخمی بود از دل آسمان خبر می داد
که سبکبال های خاکی پوش هر کدام از تبار خورشیدند

 

نام هر کس که خفته در خاک است رفته از یادمان ولی شهدا
بر تن چاک چاک مرده ی خاک نام خود را ثبات بخشیدند

 

محمّد معروفی - تابستان 96


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

27 مرداد 1397 132 0 5