چهارشنبه, 31 شهریور,1400 |

ای کاش...

ای کاش اجازه داشتم، می‌ماندم

با شوق برایت غزلی می‌خواندم

ای کاش که مهرم به دلت می‌افتاد

عاشق شدنم را به تو می‌فهماندم

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

20 آذر 1399 313 0

رصد

من عاشق چشمان سیاهت هستم

دیوانه‌ی لبخند نگاهت هستم

چندی‌ست که شب تا به سحر بیدارم

غرق رصد صورت ماهت هستم

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

20 آبان 1399 330 0

الهی عاملنا بفضلک و لاتعاملنا بعدلک

با این‌که مرا گناه بسیاری هست

یا روی دلم رنگ خدا نقش نبست

یک لحظه به روی خود نیاورد خدا

آیینه‌ی زنگاری من را نشکست

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

19 آبان 1399 330 0 5

بهل!! سکوت مکن زاهد...

در این زمانه که مسکینان نه مسکنی و نه نان دارند

در آه و تاب تب کودک میان برزخی آوارند

 

در این زمانه که زن‌هایی به جرم فقر به تنهایی

به مردهای سیه‌سیرت هزار بوسه بدهکارند

 

بگو به زاهد بی‌ریشه که خورده ریشه‌ی دین تیشه

حسین(ع) و لشکریانش هم از این فجیعه عزادارند

 

حسین(ع) زیر سُم اسبان نرفته تا بسپارد جان

که عده‌ای شکم خود را به گاو وسوسه بسپارند

 

بهل!! سکوت مکن زاهد مبند چشم خود از اینان

که زاهدان دغل‌پیشه لعین خالدِ فی‌النارند

 

مقدسان خداجویی که شهره‌اند به خوش‌رویی

و روز و شب سر سجاده چو ابر غم‌زده می‌بارند

 

به زیر بار کتابی که غریبه‌اند به مفهومش

اگر چه قامتشان خم شد حِمار یَحمِلُ اَسفارند

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

14 آبان 1399 313 0 5

اولین رباعی من...

داد از دل خود نمی‌شنودم هرگز

از عشق و جنون نمی‌سرودم هرگز

دیوانه شدم بس به تو اندیشیدم

ای کاش تو را ندیده‌بودم هرگز

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

17 اردیبهشت 1399 295 0 5

زندگی جاریست...

اگر چه چاره‌ی این روزگار ناچاریست

و استخاره‌ی ما آیه‌های دشواریست

 

اگر چه ابر لباس سیاه پوشیده

عزا گرفته و هر لحظه در پی زاریست

 

اگر چه دشت شقایق میان آتش سوخت

اگر چه باد صبا هم دچار بیماریست

 

ولی به کوه نظر کن که در کشاکش دهر

تکان نخورده و در اقتدار بسیاریست

 

به آفتاب نظر کن، به نورِ زاینده

هنوز هم که هنوز است رنگ بیداریست

 

صدای روح‌نواز بهار را بشنو

به رودخانه نظر کن که زندگی جاریست

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

17 فروردین 1399 367 0 4.5

حاج قاسم!! که نمردی و کماکان هستی...

حاج قاسم!! که نمردی و کماکان هستی
و کنون در دل و جان همه مهمان هستی

 

از کجا آمده‌ای، کیستی ای اختر سرخ
که ز اوصاف شگفتت شده حیران هستی

 

عین تفسیر اشداء علی الکفاری
تو تجلی‌گر هر آیه‌ی قرآن هستی

 

دست‌های تو نوازش‌گر طفلان یتیم
شیر غرنده‌ و درنده‌ی میدان هست

 

آتش انداخت عدو، بال و پرت سوخت ولی
بی‌خبر بود که ققنوس جماران هستی

 

سوختی، آتش عشق تو در عالم افتاد
و فراوان شده از مالک و سلمان هستی

 

در تلافی شدن خون تو ان‌شاء‌الله
رمز ویران شدن خانه‌ی شیطان هستی

 

گرچه تو زنده‌تر از قبل شدی اما حیف
رفتی و بی‌تو شبیه است به زندان هستی

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

01 بهمن 1398 306 0 4.67

تکرار تاریخ...

خورشید را ببین که چه‌سان خون‌جگر شده

نورش ز جور ابر سیه مستتر شده

 

دریا که بازمانده‌ی خوشنام ابر بود

در‌لا‌به‌لای ظلم و ستم غوطه‌ور شده

 

کوهی که در برابر طوفان شکوه داشت

در هم شکست و لعبتک کوزه‌گر شده

 

دزدی که نطفه‌اش سر بازار بسته شد

در ازدحام مسجدیان معتبر شده

 

شیخی که با دهان مِی‌آلوده خطبه خواند

گفت از چه رو نصایح من بی‌اثر شده؟!!

 

باید به حال مردم این شهر گریه کرد

این مردمان از دو جهان بی‌خبر شده

 

ای بی‌بصیرتی که ز تاریخ غافلی

زخم شهید کرب‌و‌بلا تازه‌تر شده

 

بشناس کیمیاگر دزد زمانه را

بنگر که خشت خانه‌ی او سیم و زر شده

 

اشک پرآه و جاری تمساح را مَبین

با لطف تُف منافق دون دیده تَر شده

 

کس نیست تا بگویدم ای کشت‌زار غم

ای شاعری که قافیه‌هایت هدر شده

 

حق روشن است داد و فغان احتیاج نیست

یاسین مخوان به گوش یزیدان کر شده

 

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

06 آذر 1398 288 0 4.4

غزلی آیینی...

قلم به دست گرفتم که شعر بنویسم

حسین گفتم و آیینه بر زمین افتاد

 

همین که آینه ها را نگاه می کردم

شنیدم از سر ایوان صدای گریه و داد

 

دوان به سمت صدا رفتم آه خواهر بود

شماره ی ضربانم فراتر از اعداد...

 

نشسته بود به ماهی سرخ می نگریست

که از حوض آمده بیرون و داشت جان می داد

 

هنوز بازدمم نیمه بود، فهمیدم

که روسریش هم از خشم باد، رفته به باد

 

در آن میانه دو چشمم سیاه پوشیدند

عزا گرفتم و با ضجّه می زدم فریاد

 

مرا گرفت در آغوش و گفت گریه نکن

که اشک های تو کرده کلاغ ها را شاد

 

و بوسه زد به سرم گفت: ای برادر من

تمام بود و نبودم سرت سلامت باد

 

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

13 فروردین 1398 503 0 2.4

پریشانم...

نگاه می کنم آئینه را پریشانم

وَ از تلاطم بسیار خویش حیرانم

 

منم در آینه یا فرد دیگری هستم

برای یافتن خود ز خود گریزانم

 

لبم به خنده منقّش ولی پر از دردم

کنار پنجره تا صبح غرق بارانم

 

به سبز بودن من غبطه می خورید امّا

درخت یخ زده ای در دل زمستانم

 

وَ در مسیر رسیدن به شهر رویاها

خطوط ممتد سرگشته ی خیابانم

 

سکوت کردن من مُهر لال بودن نیست

نخواستم که کسی را ز خود برنجانم

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

13 فروردین 1398 442 0 4
صفحه 1 از 2ابتدا   [1]  2  انتها