دات نت نیوک
دوشنبه، 7 مهر 1399 |

برادر می رسد گودال و خواهر می رود از حال

به هم زد لشکری را گرچه تنها بود و بی یاور

ولی داغ دل ایتام امانش را برید آخر

برادر می رسد گودال و خواهر می رود از حال

چه می گویم زبانم لال، شاید بشنود مادر

جدا افتاده اند اما یکی هستند، می بینی؟

دمی غافل نمی مانند از احوالات یکدیگر

به جان ذره های کائنات افتاده آشوبی

نمی میرد چرا شاعر، نمی خکشد چرا جوهر؟

حسین افتاده و دارد خودش جان می دهد کم کم

چه اصراری ست اینگونه بتازد بر تنش لشکر؟

پدر انگشترش را در رکوعش داده بود...آری

پسر در سجده هم انگشت می بخشد هم انگشتر

یکی دنبال پیراهن، یکی سوی کلاخودش

یکی با دست لرزان آمده در جستجوی سر 

نه عیبی دارد آن دِشنه، نه جانی دارد این تشنه

ولی از مادرش زهرا خجالت می کشد خنجر

دوان برگشت سمت خیمه ها خواهر سراسیمه

که می آیند سوی خیمه هایش قوم غارتگر

فراری می دهد ایتام را در غربت صحرا

مبادا گُر بگیرد چادری، غارت شود معجر

چه با زحمت خودش را می رساند باز تا گودال

چه بی صبرانه می آید به بالای سرش خواهر 

نمی دانم چه شد اما زمین افتاد با صورت

نمی دانم چه دید اما نکرد این صحنه را باور

که اینسو تیر ماند و نیزه ماند و پیکری صدچاک

که در آنسو نماند از خیمه ها جز خاک و خاکستر

ستون آسمان ها را تکان داد اه آن محزون

که یا جداه در خون نور چشم خویش را بنگر 

منم زینب، بگو این دم چه سازم بین نامحرم؟

کجا دیدی در این عالم، کسی از من پریشان تر؟

کجا رفت آن محبت ها، کجا شد جای آن بوسه؟

که حتی نقطه ای سالم نمی یابم در این پیکر

به خود لرزید عرش آنجا که زینب ناله زد یا رب

 برای چون تو معبودی چه قربانی از این بهتر؟

کسی که پاسخ هل من معین اش را نداد امروز

نمی دانم چه پاسخ می دهد فردا به پیغمبر

سری اینک شکستند و سری بالای نی بستند

زمین غوغا، زمان غوغا، جهان غوغاست سرتاسر

زمان از دست رفت و سرخ شد خورشید عاشورا

مهیای سفر هستم ولی بی قاسم و اکبر

لگد روزی به در خورد و به پیکر می خورد امروز

بماند اهل دنیا را جهانی بی در و پیکر


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

08 شهریور 1399 41 0

دل به دریا زد و دریای دعا پشت سرش

دل به دریا زد و دریای دعا پشت سرش

یارب او را به سلامت برسان از سفرش 

ماه اگر رفت کواکب همه سرگردان اند

ماه رفت از حرم و اهل حرم منتظرش 

عهد کرده ست و مهم نیست اگر در میدان

لشکری عهد شکن صف بکشد دور و برش

چه ترک ها که عیان بود به روی لب او

چه شررها که نهان شعله کشید از جگرش

 آسمان تیره شد از تیر به آنی، اما

این علمدار حسین است، چه باک از خطرش؟

دست عباس در آخر گره از کار گشود

که یدالله علی بوده و این هم پسرش

 دست در آب فرو برد و خنک بودن آن

 آتش بیشتری زد به دل شعله ورش 

خاک هم خاک به سر ریخت از آهی که کشید

 آب هم آب شد از دیدن چشمان ترش

 آمد از علقمه با دست پر اما افسوس

چه امید ست به دنیا و قضا و قدرش؟

رفت از دست دو دستش، مگر از پا افتاد؟

گفت ای نفس غمی نیست به دندان ببرش 

از چه خم شد؟ به گمانم که کمی چشمانش...

ناگهان آه‌...نگویم که چه آمد به سرش

 حکم جان داشت در آن غائله آن مشک، چه سود

 گر سر و چشم و دوتا دست نباشد سپرش؟

چه غریبانه زمین خورد به یاری حسین

چه دلیرانه وفا کرد به عهد پدرش 

آسمان تاب نیاورد و ز غم خون بارید

چون که می دید چه ها کرده زمین با قمرش

 آبرو را اگر از مادر اباالفضل گرفت

بر جهان فخر کند ام بنین با پسرش

ناگهان از کف شاعر قلم افتاد و شکست 

به گمانم که حسین آمده، اما کمرش...


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

07 شهریور 1399 53 0

حجاب اجباری! (دو رباعی)

هم دستکش و نقاب ترویج شده

هم الکل، بی حساب ترویج شده

در بازه‌ی بیماری مُسری، خوب است

با ماسک، کمی حجاب ترویج شده!

 

در آب فلاسک، زندگانی جاری است

در بندر جاسک، زندگانی جاری است

ماتیک نمی‌زنی و می‌بینی که

حتّی با ماسک، زندگانی جاری است

 

محمد حسین فیض اخلاقی


محمد حسین فیض اخلاقی | دوره ششم آفتابگردان ها

09 مرداد 1399 69 0

تمنای وصل

کافیست غصه، غصه ی بیهوده خوردنم 

شادم که ذره ذره پذیرای مردنم 

 

در وسع مرگ نیست که پایان دهد مرا 

یک جرعه از محبتم و جاودان منم

 

در های و هوی تیرگی خاک نیستم 

در زیر خاک از چه کنم باک؟ روشنم

 

از من مخواه شرح دهم درد و رنج را 

با این زبان گنگ و پریشان و الکنم 

 

اما تو باز پرسشی و این جواب من

از جنس داستان شغاد و تهمتنم 

 

یا شاید آن پرنده ی بی آشیانه ام

تنها به قصد دیدن تو بال می زنم

 

من زنده مانده ام به تمنای وصل تو

شاید که شادمان شوی از باز دیدنم

 

سعید بابایی 


سعید بابائی | دوره دوم آفتابگردان ها

20 تیر 1399 82 0

امام مهربانی

ای آشنای من که نشانی غربتی

آیینه دار صبح به هنگام صحبتی

اول کسی که حاتم طایی گدای اوست

دوم شهید کشته ی از جهل امتی

هرحسن یوسف است برای توسینه چاک

بو برده شمه ای که تو عطر نجابتی

کردند باز سفره دل را جذامیان

گفتند؛مرهمی وتو عین عنایتی

شمشیر در نیام دلیل قیام شد

وقت عمل به ریشه فتنه تو ضربتی

بخشیده ای تو خشت به خشت بقیع را

اینک ضریح نه که تو دارای تربتی


Emadrabbani | دوره هشتم آفتابگردان ها

20 خرداد 1399 110 0

مادر

ای مهربان تر از تو فقط کردگار تو

دریامنم،شکسته چو موجی کنار تو

از چادر نماز تو گل کرده زندگی

عطر محمدی ست شمیم بهار تو

از بی قراری ام شده ای بی قرار

لبخند من دلیل امید و قرار تو

اینک تو زیر سایه من ایستاده ای

نه این منم نشسته ی در سایه سار تو

آغوش تو مرا ز غم آزاد میکند

آرامشی ست در خنکای حصار تو

یک ذره گرد چادر تو چرخ خورده ام

مهرت ستاره کرده مرا بر مدار تو


Emadrabbani | دوره هشتم آفتابگردان ها

28 اردیبهشت 1399 98 0

چشم قدمگاه شد

فاطمه را مژده ی فصل بهاران رسید

پنجره را باز کن،معنی باران رسید

 

عشق طربناک شد،خانه مهیای نور

از سفر آسمان شادی مهمان رسید

 

غصّه اگر مانده تا بر دل زهرا زند

مهر وزیدن گرفت،غصّه به پایان رسید

 

او پسر اول و جان پیمبر در اوست

زاده ی پیغمبران گو که به کنعان رسید

 

مورتر از مور من،خارتر از خار من!

چشم،قدمگاه شد تا که سلیمان رسید

 

شهر چراغانیِ آمدن گل شده است

قرعه ی آوارگی هم به زمستان رسید

 

پنجره را باز کن،بوی جهان تازه شد

عطر نسیم از بهشت تا به گلستان رسید

 

صلی الله علیک یا کریم اهل البیت


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

23 اردیبهشت 1399 128 0 5

اولین رباعی من...

داد از دل خود نمی‌شنودم هرگز

از عشق و جنون نمی‌سرودم هرگز

دیوانه شدم بس به تو اندیشیدم

ای کاش تو را ندیده‌بودم هرگز

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

17 اردیبهشت 1399 146 0 5

خادمه ی عشق

دل به محمّد سپرد تا که قرارش شود

فصل خزان بود شهر، خواست بهارش شود

 

آتش مهری نبود در دل او پیش از آن

عشق محمّد وزید تا که دچارش شود

 

چشم محمّد سرود غربت اسلام را

با همه ی هستی اش خواست که یارش شود

 

باغ گلی ناب را عطر محمّد سرود

پس غزلی ناب خواند،بلکه هزارش شود

 

در همه ی عمر او خادمه ی عشق بود

عاشق این بود:او شمع مزارش شود

 

السلام علیک یا ام المومنین


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

17 اردیبهشت 1399 121 0

پایان زمستان

حالا که زمین مرده تو بارانش باش

پوسیده دل غنچه،تو گلدانش باش

 

پایان زمستان جهانم هستی

ای گل!تو بیا فصل بهارانش باش

 

دنیای مرا درد به خود پیچیده

داروی شفابخش،تو درمانش باش

 

لبخند هم از چشم جهانم رفته

ای مهر!به چهره لب خندانش باش

 

دنیا که به دست آدمی در هم ریخت

آرام نگاهی کن و سامانش باش

 

انسان به خودش آمده،برگردد باز

ای معجزه ی دوباره مهمانش باش

 

اللهم عجّل لولیک الفرج

 

 


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

21 فروردین 1399 147 0 5

زندگی جاریست...

اگر چه چاره‌ی این روزگار ناچاریست

و استخاره‌ی ما آیه‌های دشواریست

 

اگر چه ابر لباس سیاه پوشیده

عزا گرفته و هر لحظه در پی زاریست

 

اگر چه دشت شقایق میان آتش سوخت

اگر چه باد صبا هم دچار بیماریست

 

ولی به کوه نظر کن که در کشاکش دهر

تکان نخورده و در اقتدار بسیاریست

 

به آفتاب نظر کن، به نورِ زاینده

هنوز هم که هنوز است رنگ بیداریست

 

صدای روح‌نواز بهار را بشنو

به رودخانه نظر کن که زندگی جاریست

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

17 فروردین 1399 172 0 4.5

ای شهید آسمانی،ای بهشت پرکشیده

خوش به حال شهر کرمان مردمانی چون تو دارد

بر فراز دست هایش آسمانی چون تو دارد

 

خوش به حال مادران که پای عهد خویش ماندند

خانه ای که ساده امّا...سایبانی چون تو دارد

 

خوش به حال کوچه ها و جاده ها و شهر ها که...

نقشی از یاد نگاه مهربانی چون تو دارد

 

خوش به حال جبهه ها و روز جنگ و شام صلحت!

خوش به حال سنگری که دیده بانی چون تو دارد

 

باغبان غنچه بودی لاله ای گر داغ می شد

خوش به حال غنچه ای که باغبانی چون تو دارد

 

ای شهید آسمانی!ای بهشت پرکشیده

خوش به حال جنّتی که بوستانی چون تو دارد

 

به بهانه تولد حاج قاسم سلیمانی


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

21 اسفند 1398 176 0

آسیمه

در باورم نمی گنجد یا باورش ندارم من؟
مخلوق خالقی یا نه محصول انفجارم من!؟

 

روزی به ارث خواهم برد پاییز عمر را اما
از زندگی چه می خواهم حالا که در بهارم من

 

خوردیم از آنچه پیش از ما یک عده کاشتند اما
پایان این تسلسل چیست تا دانه ای بکارم من

 

سرباز خسته ای در من می پرسد آخر این جنگ
مقهور سرنوشتم یا بر گرده اش سوارم من

 

نه می روم نه می مانم نه ساکتم نه می خوانم
اصلا چرا نمی دانم این قدر بی قرارم من

 

ذهنی ملول و مملو از انگاره های نامفهوم
ذهنی پر از سوالات ممنوعِ ناگوارم من

 

مانند برهه ی گنگی از بینهایت تاریخ
یا غار سرد و تاریکی در پشت آبشارم من

 

آنسوی ابرها هر شب دنبال شانه ی امنی
می گردم و نمی یابم تا اندکی ببارم من

 

سیاره ای پریشان که بعد از هزاره ها یک شب
در جستجوی خوشبختی خارج شد از مدارم من

 

تن می دهم به نابودی تا رستگارتر باشم
از من فرار کن زیرا یک جوخه انتحارم من


امیرعباس قبادی | دوره ششم آفتابگردان ها

18 اسفند 1398 165 0 5

هرآنچه خواستید از او بپرسید

اگرچه جای پایش بر زمین است 

صدایش جاری از عرش برین است

هرآنچه خواستید از او بپرسید

به افلاک آشناتر از زمین است 

اگر ثروت بخواهید آخرین اوست

اگر ایمان بجویید اولین است

اگرچه مسندش در عرش اعلی ست

ولی با مستمندان همنشین است 

به جای نان غم ایتام خورده

غذای هر شب و روزش همین است 

اگر تسبیح در دستش بگیرد

مناجاتش طریق العارفین است

اگر شمشیر در دستش بگیرد

ثنایش کار جبریل امین است 

چنان از قلعه آن دروازه را کند

که مانندی ندارد، بی قرین است

خبر پیچید بین خیبری ها

یداللهی که می گفتند این است

چقدر اعجاز دارد دست هایش

مگر دست خدا در آستین است؟

اگر بالا روی، پایین بیایی 

علی تنها صراط راستین است 

دوباره بی خود از خود کرد ما را

که وصفش خود به خود شورآفرین است

علی هم مصطفی را جان شیرین

علی هم مصطفی را جانشین است

به مدحش باکی از تضمین ندارم

فقط حیدر امیرالمومنین است


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

17 اسفند 1398 186 0

یک روز از دست شهیدت جام می گیرم

این روزها با یادتان آرام می گیرم

از نامتان وقتی خدا را وام می گیرم

 

وقتی همیشه تلخ بوده کام دنیامان

از شهد شیرین شهادت کام می گیرم

 

من پیش از این ها مرده ام ای زنده ی عاشق

یک بار از دست شهیدت جام می گیرم

 

آری به چشمت ای شهید امیدها دارم 

از صاحب اسمت دلی گمنام می گیرم

 

بر خاک قبرستان که نه! یک روز جان من

توی گلستان شهید آرام می گیرم

 

پیشکش شهید حسین خرازی


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

13 اسفند 1398 169 0
صفحه 1 از 27ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها