دات نت نیوک
شنبه، 8 آذر 1399 |

رصد

من عاشق چشمان سیاهت هستم

دیوانه‌ی لبخند نگاهت هستم

چندی‌ست که شب تا به سحر بیدارم

غرق رصد صورت ماهت هستم

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

20 آبان 1399 14 0

آرزو

  •   در جدالی شگفت می خواهم مرد میدان داستان باشم
  • هر شب و روز عشق می ورزم تا در این قصه جاودان باشم
  •  
  • در جدالی شگفت با «کینه»، در جدالی شگفت با «تزویر»
  • دوست دارم که بی ریا باشم، دوست دارم که مهربان باشم
  •  
  • بر لب کودکی که در مترو دسته گل می فروخت-مصنوعی-
  • من گلِ خنده ی طبیعی را دوست دارم که ارمغان باشم
  •  
  • عشق آن لحظه ای که تب دارد دوست دارم که باشمش تبریز
  • عشق اگر خواست نصف دنیا را دوست دارم که اصفهان باشم
  •  
  • دوست دارم که در شکفتن ها، موسیقی های شاد سر بدهم
  • گل سرخی اگر که پژمرده ست: دوست دارم که نوحه خوان باشم
  •  
  • در جدالی همیشه با خویشم، در جدالم که تا شقایق هست
  • زندگی را به خنده صرف کنم، از غم و غصه در امان باشم
  •  
  • در جدالم که در نهایت راه، مثل «تختی» که مرد میدان شد
  • بنده ی زور و زر نباشم و بعد، تا جهان هست، قهرمان باشم
  •  
  • سعید بابائی
  •  

سعید بابائی | دوره دوم آفتابگردان ها

19 آبان 1399 17 0

الهی عاملنا بفضلک و لاتعاملنا بعدلک

با این‌که مرا گناه بسیاری هست

یا روی دلم رنگ خدا نقش نبست

یک لحظه به روی خود نیاورد خدا

آیینه‌ی زنگاری من را نشکست

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

19 آبان 1399 17 0 5

بهل!! سکوت مکن زاهد...

در این زمانه که مسکینان نه مسکنی و نه نان دارند

در آه و تاب تب کودک میان برزخی آوارند

 

در این زمانه که زن‌هایی به جرم فقر به تنهایی

به مردهای سیه‌سیرت هزار بوسه بدهکارند

 

بگو به زاهد بی‌ریشه که خورده ریشه‌ی دین تیشه

حسین(ع) و لشکریانش هم از این فجیعه عزادارند

 

حسین(ع) زیر سُم اسبان نرفته تا بسپارد جان

که عده‌ای شکم خود را به گاو وسوسه بسپارند

 

بهل!! سکوت مکن زاهد مبند چشم خود از اینان

که زاهدان دغل‌پیشه لعین خالدِ فی‌النارند

 

مقدسان خداجویی که شهره‌اند به خوش‌رویی

و روز و شب سر سجاده چو ابر غم‌زده می‌بارند

 

به زیر بار کتابی که غریبه‌اند به مفهومش

اگر چه قامتشان خم شد حِمار یَحمِلُ اَسفارند

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

14 آبان 1399 25 0 5

تقدیم به ساحت حضرت صادق علیه السلام

به جای تیغ خون آلود، تیغی جوهری داری

نه از مردان جنگ، از اهل دانش لشکری داری

کلاس درس نه، دکان عشق است این که می بینم

چه آوردی که از هفتاد ملت مشتری داری؟ 

زمان خطبه ات چرخِ فلک از کار می افتد

نه تنها از زمین از عرش هم پامنبری داری 

به ظن دوستان گویی غریب افتاده ای هرچند

به زعم دشمنان آوازه ای سرتاسری داری

غلام ات مثل ابراهیم آتش را گلستان کرد

و این تازه غلام ات بود و بر او برتری داری 

به هارون فکر می کردم، نوشتم که خدا را شکر

کنار دست خود مانند حیدر قنبری داری 

دمیدی در تن اسلام جان تازه ای دیگر

به باغ آفت زدند اما برایش نوبری داری


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

13 آبان 1399 27 0

چشمه حیات

صفحه صفحه ی مقتل خورد چون ورق در چشم
بانگ العطش زد موج، شد به خون شناور چشم
شعله عطش گل کرد شد گلاب اشک من
داغ عاشقان دیدیم شد از آن معطر چشم
 قطره قطره در میسفت با اشارتی هر بار 
گنج های پنهانی داشت در دلش هر چشم
شرحه شرحه شرحی داد  از شراره ی دل اشک
  چشمه چشمه جوشید از آیه های کوثر چشم
میشود هر آیینه داغ عشق سنگین تر
سوخت عالمی هرچند داشت هیزم تر چشم

صفحه صفحه مقتل خورد چون ورق در چشم
بانگ العطش زد موج شد به خون شناور چشم
نامه های کوفی را خواند مسلم و میگفت؛
دید مکر کوفی را  ای امان  مکرر چشم
کوفیان در پستو عاشق پرستویند!
دل نداشت ایمان به  هر چه داشت باور چشم
 ‏غافل از امامی که دست شسته از دنیا
 ‏زاهدان به نام دین دوختند بر زر چشم
دسته دسته می آمد زاهدانی از این دست
دست دوستیشان را  دید، تیغ و خنجر چشم
وقت توبه ی حر بود از گذشته شستم دست
رو سیاه چون من بود  ،ریخت خاک بر سر چشم

ریگ ریگ صحرا را باغ ارغوان کردند
  برگ برگ آن را خواند با چکامه ای تر چشم
  ‏در فراز بودند و از ضمیر نی خواندند ؛
بسته ایم بر هر هچه هست غیر داور، چشم
معجزات قرآن باز، صفحه صفحه رو میشد
چون گشود با عزت بر فراز منبر چشم
اشک ِ سر به زیر آموخت درس سر فرازی را
از زنی که پیوسته گفت؛ ای برادر چشم

رُفت، از دلم مژگان گرد و خاک غفلت را
غوطه  خورد در خون تا گشت سایه پرورچشم

در رواق منظر نیست غیر عشق و زیبایی
دیده شسته شد با اشک ،دید طرز دیگر چشم
در شب غریبان شمع  سوخت ،آب شد از داغ
  چکه چکه از باران خواند شد منور چشم


عمادالدین ربانی | دوره هشتم آفتابگردان ها

17 مهر 1399 59 0 4

برادر می رسد گودال و خواهر می رود از حال

به هم زد لشکری را گرچه تنها بود و بی یاور

ولی داغ دل ایتام امانش را برید آخر

برادر می رسد گودال و خواهر می رود از حال

چه می گویم زبانم لال، شاید بشنود مادر

جدا افتاده اند اما یکی هستند، می بینی؟

دمی غافل نمی مانند از احوالات یکدیگر

به جان ذره های کائنات افتاده آشوبی

نمی میرد چرا شاعر، نمی خکشد چرا جوهر؟

حسین افتاده و دارد خودش جان می دهد کم کم

چه اصراری ست اینگونه بتازد بر تنش لشکر؟

پدر انگشترش را در رکوعش داده بود...آری

پسر در سجده هم انگشت می بخشد هم انگشتر

یکی دنبال پیراهن، یکی سوی کلاخودش

یکی با دست لرزان آمده در جستجوی سر 

نه عیبی دارد آن دِشنه، نه جانی دارد این تشنه

ولی از مادرش زهرا خجالت می کشد خنجر

دوان برگشت سمت خیمه ها خواهر سراسیمه

که می آیند سوی خیمه هایش قوم غارتگر

فراری می دهد ایتام را در غربت صحرا

مبادا گُر بگیرد چادری، غارت شود معجر

چه با زحمت خودش را می رساند باز تا گودال

چه بی صبرانه می آید به بالای سرش خواهر 

نمی دانم چه شد اما زمین افتاد با صورت

نمی دانم چه دید اما نکرد این صحنه را باور

که اینسو تیر ماند و نیزه ماند و پیکری صدچاک

که در آنسو نماند از خیمه ها جز خاک و خاکستر

ستون آسمان ها را تکان داد اه آن محزون

که یا جداه در خون نور چشم خویش را بنگر 

منم زینب، بگو این دم چه سازم بین نامحرم؟

کجا دیدی در این عالم، کسی از من پریشان تر؟

کجا رفت آن محبت ها، کجا شد جای آن بوسه؟

که حتی نقطه ای سالم نمی یابم در این پیکر

به خود لرزید عرش آنجا که زینب ناله زد یا رب

 برای چون تو معبودی چه قربانی از این بهتر؟

کسی که پاسخ هل من معین اش را نداد امروز

نمی دانم چه پاسخ می دهد فردا به پیغمبر

سری اینک شکستند و سری بالای نی بستند

زمین غوغا، زمان غوغا، جهان غوغاست سرتاسر

زمان از دست رفت و سرخ شد خورشید عاشورا

مهیای سفر هستم ولی بی قاسم و اکبر

لگد روزی به در خورد و به پیکر می خورد امروز

بماند اهل دنیا را جهانی بی در و پیکر


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

08 شهریور 1399 104 0

دل به دریا زد و دریای دعا پشت سرش

دل به دریا زد و دریای دعا پشت سرش

یارب او را به سلامت برسان از سفرش 

ماه اگر رفت کواکب همه سرگردان اند

ماه رفت از حرم و اهل حرم منتظرش 

عهد کرده ست و مهم نیست اگر در میدان

لشکری عهد شکن صف بکشد دور و برش

چه ترک ها که عیان بود به روی لب او

چه شررها که نهان شعله کشید از جگرش

 آسمان تیره شد از تیر به آنی، اما

این علمدار حسین است، چه باک از خطرش؟

دست عباس در آخر گره از کار گشود

که یدالله علی بوده و این هم پسرش

 دست در آب فرو برد و خنک بودن آن

 آتش بیشتری زد به دل شعله ورش 

خاک هم خاک به سر ریخت از آهی که کشید

 آب هم آب شد از دیدن چشمان ترش

 آمد از علقمه با دست پر اما افسوس

چه امید ست به دنیا و قضا و قدرش؟

رفت از دست دو دستش، مگر از پا افتاد؟

گفت ای نفس غمی نیست به دندان ببرش 

از چه خم شد؟ به گمانم که کمی چشمانش...

ناگهان آه‌...نگویم که چه آمد به سرش

 حکم جان داشت در آن غائله آن مشک، چه سود

 گر سر و چشم و دوتا دست نباشد سپرش؟

چه غریبانه زمین خورد به یاری حسین

چه دلیرانه وفا کرد به عهد پدرش 

آسمان تاب نیاورد و ز غم خون بارید

چون که می دید چه ها کرده زمین با قمرش

 آبرو را اگر از مادر اباالفضل گرفت

بر جهان فخر کند ام بنین با پسرش

ناگهان از کف شاعر قلم افتاد و شکست 

به گمانم که حسین آمده، اما کمرش...


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

07 شهریور 1399 103 0

حجاب اجباری! (دو رباعی)

هم دستکش و نقاب ترویج شده

هم الکل، بی حساب ترویج شده

در بازه‌ی بیماری مُسری، خوب است

با ماسک، کمی حجاب ترویج شده!

 

در آب فلاسک، زندگانی جاری است

در بندر جاسک، زندگانی جاری است

ماتیک نمی‌زنی و می‌بینی که

حتّی با ماسک، زندگانی جاری است

 

محمد حسین فیض اخلاقی


محمد حسین فیض اخلاقی | دوره ششم آفتابگردان ها

09 مرداد 1399 113 0

تمنای وصل

کافیست غصه، غصه ی بیهوده خوردنم 

شادم که ذره ذره پذیرای مردنم 

 

در وسع مرگ نیست که پایان دهد مرا 

یک جرعه از محبتم و جاودان منم

 

در های و هوی تیرگی خاک نیستم 

در زیر خاک از چه کنم باک؟ روشنم

 

از من مخواه شرح دهم درد و رنج را 

با این زبان گنگ و پریشان و الکنم 

 

اما تو باز پرسشی و این جواب من

از جنس داستان شغاد و تهمتنم 

 

یا شاید آن پرنده ی بی آشیانه ام

تنها به قصد دیدن تو بال می زنم

 

من زنده مانده ام به تمنای وصل تو

شاید که شادمان شوی از باز دیدنم

 

سعید بابایی 


سعید بابائی | دوره دوم آفتابگردان ها

20 تیر 1399 124 0

امام مهربانی

ای آشنای من که نشانی غربتی

آیینه دار صبح به هنگام صحبتی

اول کسی که حاتم طایی گدای اوست

دوم شهید کشته ی از جهل امتی

هرحسن یوسف است برای توسینه چاک

بو برده شمه ای که تو عطر نجابتی

کردند باز سفره دل را جذامیان

گفتند؛مرهمی وتو عین عنایتی

شمشیر در نیام دلیل قیام شد

وقت عمل به ریشه فتنه تو ضربتی

بخشیده ای تو خشت به خشت بقیع را

اینک ضریح نه که تو دارای تربتی


Emadrabbani | دوره هشتم آفتابگردان ها

20 خرداد 1399 149 0

مادر

ای مهربان تر از تو فقط کردگار تو

دریامنم،شکسته چو موجی کنار تو

از چادر نماز تو گل کرده زندگی

عطر محمدی ست شمیم بهار تو

از بی قراری ام شده ای بی قرار

لبخند من دلیل امید و قرار تو

اینک تو زیر سایه من ایستاده ای

نه این منم نشسته ی در سایه سار تو

آغوش تو مرا ز غم آزاد میکند

آرامشی ست در خنکای حصار تو

یک ذره گرد چادر تو چرخ خورده ام

مهرت ستاره کرده مرا بر مدار تو


Emadrabbani | دوره هشتم آفتابگردان ها

28 اردیبهشت 1399 132 0

چشم قدمگاه شد

فاطمه را مژده ی فصل بهاران رسید

پنجره را باز کن،معنی باران رسید

 

عشق طربناک شد،خانه مهیای نور

از سفر آسمان شادی مهمان رسید

 

غصّه اگر مانده تا بر دل زهرا زند

مهر وزیدن گرفت،غصّه به پایان رسید

 

او پسر اول و جان پیمبر در اوست

زاده ی پیغمبران گو که به کنعان رسید

 

مورتر از مور من،خارتر از خار من!

چشم،قدمگاه شد تا که سلیمان رسید

 

شهر چراغانیِ آمدن گل شده است

قرعه ی آوارگی هم به زمستان رسید

 

پنجره را باز کن،بوی جهان تازه شد

عطر نسیم از بهشت تا به گلستان رسید

 

صلی الله علیک یا کریم اهل البیت


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

23 اردیبهشت 1399 164 0 5

اولین رباعی من...

داد از دل خود نمی‌شنودم هرگز

از عشق و جنون نمی‌سرودم هرگز

دیوانه شدم بس به تو اندیشیدم

ای کاش تو را ندیده‌بودم هرگز

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

17 اردیبهشت 1399 180 0 5

خادمه ی عشق

دل به محمّد سپرد تا که قرارش شود

فصل خزان بود شهر، خواست بهارش شود

 

آتش مهری نبود در دل او پیش از آن

عشق محمّد وزید تا که دچارش شود

 

چشم محمّد سرود غربت اسلام را

با همه ی هستی اش خواست که یارش شود

 

باغ گلی ناب را عطر محمّد سرود

پس غزلی ناب خواند،بلکه هزارش شود

 

در همه ی عمر او خادمه ی عشق بود

عاشق این بود:او شمع مزارش شود

 

السلام علیک یا ام المومنین


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

17 اردیبهشت 1399 154 0
صفحه 1 از 28ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها