دات نت نیوک
دوشنبه، 25 تیر 1397 |

دل دیوانه پسند.

دل سپردم به تو ای عاقل دیوانه پرست

تابگیری ز دلم هرچه که میبینی و هست

باز کن پنجره ی چشم مرا طور دگر

تا ره عشق ببینم بشوم عاشق و مست

جسم نه, روح مرا پربده بر بام تنت

آسمان مقصد ما راه رویم دست به دست

حنجره بس که به بغض شب من حبس شده

ناز تارش پی هر بغض شبانگاه شکست

امشب از هرشب دیگر به تو نزدیک ترم

ره آغوش تو هرراه دگر بر من بست

هانیه محمدی


هانیه محمدی رودپشت | دوره هفتم آفتابگردان ها

23 تیر 1397 11 0 5

ترانه ای تقدیم به همسر شهید مدافع حرم محمدجواد حسن زاده


دوتا تنگ آوردی توی این خونه 
دوتا ماهی داشتیم یه روز، یادته؟
تو ‌گلدونا رو آب می‌دادی و من 
قناریا رو دون؛ هنوز یادته؟

 

یه روز گفتی: "تنهات می‌ذارم ببخش!
دیگه دنیا واسم همیشه شبه 
باید شاه‌رگم رو بذارم وسط 
آخه صحبت حرمت زینبه"

 

بهت گفتم: "اون پرچمی هستی که 
پیِ بادای بی‌هدف نیستی 
جلو زورگویی و گردن‌کشی 
قسم می‌خورم بی‌طرف نیستی"

 

حالا چند ماهه واسه دیدنت 
باید هر دفه دق کنم جاده رو 
برا تنها بودن با تو، خوب من!
نمیشه قرق کرد امامزاده رو

 

همه‌ش فاطمه خوابتو می بینه 
به قرآن دیگه دوری واسش بسه
بیا یک دفه دیکته واسه‌ش بگو 
یه بارم تو باهاش برو مدرسه

 

هنوز خنده‌تو یادمه وقتی که 
بهت گفته بودم مسافر داریم 
چجوری واسش از تو باید بگم 
تو جاده حالا سه تا زائر داریم

 

الان دوست دارم بشینم برات
دوباره ببافم عرق‌چینتو 
الان دوست دارم بکوبی درو 
منم وا کنم بند پوتینتو

 

هنوزم کلیدامو گم می‌کنم 
هنوزم غذاها می‌سوزه عزیز 
بیا وقتی خسته‌م کنارم بشین 
بیا پاتو اصلا بذار روی میز

 

دو تا تنگ اینجاس، یه ماهی! میرم 
یه تنگو با ماهی عوض می‌کنم 
واسه اینکه تو خواب ببینم تو رو 
متکامو گاهی عوض می‌کنم

✍سعیده کرمانی


kaftarchahi | دوره هفتم آفتابگردان ها

23 تیر 1397 8 0 5

آبی

به آبی ترین شاعر جهان: "زنده یادحسن اجتهادی"
.
.
و ایستاده کسی روی پلکان" آبی"
دری گشوده به اعماق کهکشان،آبی!

 

و با خودش چمدانی پر از غزل دارد
که می برد به سفرهای بی نشان، آبی!

 

قطار آمده پشت درِ گشوده و بعد،
قطارِ در حرکت...من...تو...آسمان...آبی..

 

دو دست سبز..دو بشقاب خالی از کلمات..
که پر شدند به دستان میزبان "آبی"

 

دو چشم سبز..که از ریشه ها جدا ماندند
رها شدند درون دو استکان" آبی"

 

بهار سبز من از پشت شیشه می گذرد
ولی کجای جهان می رسد خزان "آبی"؟

 

قطارِ در حرکت.. یک مسیر بی پایان
پیاده می شود از کوپه ی زمان "آبی"

 

و من که با چمدانش نشسته،منتظرم
همیشه می رسد از راه، "ناگهان" آبی
 

سال۹۷


سمیه ایمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

22 تیر 1397 9 0

و روح عاصیِ من مانده در پرانتز تو

و روح عاصی ِ"من"مانده در پرانتز ِ"تو"
اسیرتر شده در آسمان قرمز تو

 

و من که یک زن تنهاست شانه می خواهد
که تکیه کرده به سرشانه های عاجز تو

 

چه سرنوشت غم انگیز دوست داشتنی!!
همین که اینور خطییم؛خط جایز "تو"

 

و این منم که گذشته ست با خودش تنها،
هزار مرتبه از چشمهای نافذ تو...

 

زنی که گمشده در هجمه ی تفاوتها
زنی که" پوسترش" مانده زیر پونز تو

 

که از خودش تنهایی سوال می پرسد :
که دوستم داری؟؟می رسد به "هرگز "تو!

 

و عاقبت روزی می رسد خبر به تو که :
پرید، با دل وابسته ؛ بی مجوز تو.

 

سال۹۶


سمیه ایمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

22 تیر 1397 9 0

بجان افتاده جنگی نابرابر؛‌ظاهر و باطن

بجان افتاده جنگی نابرابر :ظاهر و باطن
کدام آیینه را این روزها شک می کنی مؤمن؟!

 

در این بی باوری روزی هزاران بار می میرم
کجا گم کردمت ای عشق!ای ناباور ِ ممکن

 

غروب از رفتنت چندی ست پنهان کار خوبی نیست
به خون پاشیده از هم آسمان را زخمی ِ مزمن

 

به دندان می کشم هر روز نعش آسمانم را،
که جایی نیست این ویرانه را؛ این سقف بی موطن

 

خدا شاید همین حول و حوالی گرم خودسوزی ست
کسی انگار دیگر نیست از خشم خدا ایمن

 

تو سردی؟!خانمان سوزی؟!چه هستی در من آواره؟!
که دور باطلت در باورم کی می شود ساکن..


سال۹۵


سمیه ایمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

22 تیر 1397 8 0

خسته از این جهان ِدربه دری

خسته از این جهان دربه دری
خسته از آسمان کوتاهم
آه پیشانی بلند زمین!
کو شبم؟ کو ستاره و  ماهم؟!

 

سقف این آشیانه کوتاه است
خانه بغض مرا بغل کرده
ماه بازیچه ی کلید شده
پدرم ماه را بدل کرده

 

مادرم محکم است چون دیوار
پدرم سقف ِ رو به ویرااانی
من ولی شعله شعله سوختنم،
"با همین دستهای سیمانی"

 

خسته از این جهان غربتی ام
دلم آواره است و من آوار
روبه رویم مدام پشت سر است
پشت سر می رسد به من دیوار

 

توی فصل جدایی و تبعید
با دلم عشق سرگرانی کرد
من بهار خجسته ای بودم
مرگ با رفتنم تبانی کرد

 

مرگ یعنی هزااار فرسخی ات 
توی این حصر خانگی ماندن
مرگ یعنی به بغضم آویزان
وسط مرگ و زندگی ماندن

 

سال۹۴
 


سمیه ایمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

22 تیر 1397 8 0

پشت کرده اند دیگران ِ داستان بهم


پشت کرده اند،دیگران ِ داستان بهم،
نقش ِ دلفریبی است و دستهای دوستان
سایه ها سیاهه های مانده از یکی شدن
پشت سر، همیشه حاضرند جای دوستان

 

دوستان خوب ،دوستانِ خوب داستان
داستان ِدوغ و حرف دوستی دروغ،دوغ
هرچه دست می دهی به دستبند میرسی
هرچه سر گذاشتی،گذاشتند زیر ِیوغ

 

 عشق، حلقه ای ست دایره به تنگ آمده
اصطکاک ِپوست با کشاکش ِ طناب ِدار
زُق زُق ِامیدِ آخری که زیر بار ِمرگ
خون چکان ِگردنی ست زیر ِتیغِ انتظار

 

آه از این فریب از این نهیب ِ مانده درگلو
آه از این ضمیر ِگیج ِتا همیشه مستتر
از تنی که ناتنی ست با تو دست میکشی
آه از این شناسه های جمع ِ در تو منتظر

 

با تو راه می روند مستطیل های  امن
خواب ِ خوب ِ مرگ،خوابمرگی ِ مدام ِ درد
می رسی به سایه مرگها،به نیستن،به تن
می رسی به دستهای دیگری،به نام درد

 

دستها همیشه حاضرند و دست می برند
دسته دسته می برند روی دستها تو را
راه ِرفتن است، راه ِ بردن است،راه ِمرگ
می برند دست ِ آخر، این شکستها تو را 

 

سال۹۳


سمیه ایمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

22 تیر 1397 5 0

زخمی ترینِ راهی رفتن تنت شده

زخمی ترین ِ راهی ِرفتن تنت شده
رفتن همیشه راهی ِ برگشتنت شده

رفتن مسیر ِدلهره انگیز ِناکجا
نام تو را شنیده و آبستنت شده

شب، این سیاهی ِپر از آشوب شکلها،
گم کرده راه و وصله ی پیراهنت شده

تنهایی ات رسیده به مرز جنون که درد،
با بغضهای دربه درش میهنت شده

 افتاده است روشنی از جان جاده ها
چشم چراغهای جهان روشنت شده

 

سال۹۲


سمیه ایمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

22 تیر 1397 7 0 5

سرِ رفتن نداشت، اما رفت

سرِ رفتن نداشت؛‌اما رفت
تا به پایان ِبهترش برسد
آنقدر قصه درد پایان داشت
که نمی خواست آخرش برسد

 

خسته از راه دور می آمد
مرد میدان جنگ بر دوشش
قصه یک خاکریز تنها که
نعش خمپاره ها در آغوشش

 

کودکی با عروسکی غمگین
توی آغوش جنگ افتاده
جنگ آغوش گرم و نا امنی
که به هُرم گلوله تن داده

 

می چکید از ستاره ها هرشب
داغهایی که تازه تر بودند
توی این شهر خرّم و آباد
چشمهایی همیشه تر بودند

 

سفره از اتفاق پر شده بود
نو عروس لباسهای سیاه
زیر خمپاره و منوّرها
مرد خود را نشسته چشم براه

 

در دلش شور و شوق زندگی و 
بی خبر قصه جنگ می آورد
سفره از خون و خاک و آینه بود
جای گلها تفنگ می آورد..

 

سوت خمپاره در کِل و آژیر
در شب متن اتفاق افتاد
آینه از خودش بهم پاشید
در پریشانی ِاتاق افتاد

 

آن شب از زایمان درد آمد
آسمان باز رو سپید شده
بغض راوی شکست و با خود گفت:
سوژه در داستان شهید شده

 

سال۹۱


سمیه ایمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

22 تیر 1397 9 0 5

تنِ زخمی


تن ِ زخمی تن تکیده ی من!
تن ِگرگ آشنای هرجایی!
خون دل خورده ی عزیز شده،
تن ِ بازارگرمِ تنهایی!

بغضِ مانده تهِ گلو هرشب!
دیرهنگام ِ زود افتاده!
اتفاقی که در رَحِم درگیر!
دیگر ِاز نبود افتاده!

شب معصومِ نانوشته ی من،
نیمه های دریده پیراهن،
ازتو هی سایه سایه می افتند
توی تاریک های بی روشن..

آی در خون تپیده کودکی ات
رنگ ِسرخِ انار،دامن تو
توی آیینه ام نگاه نکن!
خونِ دل خورده است با منِ تو

جیغِ خوابیده توی حنجره ام،
خفقان آور ِ مجازی!زن!
تو گناهی که مرتکب شده ام
جسم تبعیدی آی!جیغ بزن

از تو بالا می آورم خود را
لب خاموشی ام ترک خورده
زخم، روی تنت اسیر شده،
تا به زن بودن تو برخورده

توی کابوسهای هر شب تو
جسم بی روح درد پل زده است
چشمهایش دو خالی بیمرز
که به نزدیکی تو زل زده است

از تو بالا می آورم خود را
درد بر درد هی اضافه شده
در تو زن اتفاق غمگینی ست
که از این زندگی کلافه شده
 

سال ۹۰


سمیه ایمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

22 تیر 1397 7 0 5

انقلاب صنعتی

 

تو خط میخی،من کتابی نهضتی بودم
قبل از الفبای نگاهت خط خطی بودم

یک گله احساسات چوپانزاده بامن بود
هی روی نی زار نگاهت پاپتی بودم

رد شد نگاهت نت به نت از تار موهایم
من عاشق آوازهای سنتی بودم

هرچند میگفتم که عاشق نیستم اما...
میگفتم اما... دلنشین لعنتی!..بودم

دستان خان وخرمن جوگندم گیسوم
افسوس من از دختران رعیتی بودم

تا تو ببافی بافه ی موهام را هر بار 
در انتظار انقلاب صنعتی بودم

میخواستم دزد دل ارباب ده باشم
هرچند کم اما برای مدتی بودم

 

مرضیه شهیدی

عضو دوره چهارم افتابگردانها

بهار 94

 


مرضیه شهیدی | دوره چهارم آفتابگردان ها

20 تیر 1397 29 0 5

دلبرانه!

گیسوانش باد را آخر پریشان می کند
چشم هایش ارگ بم را باز ویران می کند

 

هرکه وصفش را شنیده بی گمان عاشق شده...
ماهِ من دیوانگی ها را دوچندان می کند

 

آینه تا چشم او را دید شد دل بسته اش...
حسنِ رویش‌ مهوشان را نیز حیران می کند

 

لحن لبخندش نمازم را مردد کرده است...
زاهدان را یادِ او بی دین و ایمان می کند

 

بال پروازم شده با عشق رویاگونه اش...
با نبودش آسمان را کنج زندان می کند

 

در نگاهش می طپد نبض حیاتم تا ابد...
مرگ را با رفتنش بدجور آسان می کند

 

گرچه در دامش هزاران مثل من افتاده است
دل به من بسته ست او هم، گرچه کتمان می کند

 

از نگاهش خوانده ام مایل شده قلبش به من...
دوستم دارد مرا، بیهوده پنهان می کند

 

نیست عیب از من اگر این گونه بیمارش شدم
گیسوانش بادها را هم پریشان می کند!

 

#طاهره_اباذری_هریس
 


طاهره اباذری هریس | دوره ششم آفتابگردان ها

20 تیر 1397 30 0 5

می سوزد

بسم الله الرحمن الرحیم 

کفراست کنار مذهبم می سوزد
روزی که نبینمت شبم می سوزد

از بس که تنور عشق تو سوزان است
لبخند رسیده بر لبم می سوزد 

عفت نظری


عفت نظری | دوره پنجم آفتابگردان ها

10 خرداد 1397 88 0 3.4

آرامش محض

بسم الله الرحمن الرحیم 

هم سایه ای  و هم آفتابم شده ای
آرامش محض اضطرابم شده ای

از برق نگاه من بخوان مستی را
انگور  رسیده ای شرابم شده ای

عفت نظری


عفت نظری | دوره پنجم آفتابگردان ها

08 خرداد 1397 74 0 5

انتظار

بسم الله الرحمن الرحیم 


در حسرت  روی آفتابیم هنوز
 در هر چه سوال بی جوابیم هنوز

آنقدر بشر رو به تباهی رفته
در سایه ی انتظار خوابیم هنوز

عفت نظری

 

**’***

فانوسم و خاموشم و سو سو نزدم

در شهر به جز تو به کسی رو نزدم

 

تکلیف مرا به دست خود روشن کن

با بخت سیاه خود ببین مو نزدم

 

عفت نظری


عفت نظری | دوره پنجم آفتابگردان ها

07 خرداد 1397 87 0 4.5

قابِ آسمان

حوض، قاب کوچکی از آسمان

دستم را پر می کنم از ماه

وضو می گیرم

قرص صورتم، ماه می شود...


سیده مرضیه یثربی | دوره پنجم آفتابگردان ها

28 اردیبهشت 1397 91 0

دو رباعی درباره آینده روشن تحصیل کرده‌ها!

در کشورمان عیارمان معلوم است
آینده و اعتبارمان معلوم است

یک دغدغه داریم که آن هم درس است
چون شغل و محل کارمان معلوم است!

********************************

چندی است پزشک مملکت رفتگر است
یا با کامیون مهندسی در سفر است

مسئول نظام دانشی جان! این شعر
یک نوحه جانسوز ولی مختصر است...

محمد حسین فیض اخلاقی


محمد حسین فیض اخلاقی | دوره ششم آفتابگردان ها

24 اردیبهشت 1397 117 0 5

راه كهكشان تغيير مي كند

به تو كه فكر مي كنم

راه كهكشان تغيير مي كند

و از سرم بوي بابونه بلند مي شود

فانوس شب بر درخت هاي تناور؛

از تو كاش چيزي داشتم جز اندوه.

 

صدايي نيست،

حرفي نيست

باد كناري ايستاده تا سكوت

پرده ها را كنار بزند...

 


فاطمه سادات قوامی | دوره پنجم آفتابگردان ها

18 فروردین 1397 158 0 5

سکوت

باشد قبول گريه من بي صدا تر است
هر كس سكوت كرده دلش مبتلا تر است

حالات من براي همه آشكار نيست
عاشق ميان همهمه بي ادعا تر است

فهميدم از شكستن بغض نهفته ام
رازي كه سر به مهر شود برملا تر است

لا يمكن الفرار از عشقت،عجيب نيست
عشق تو از زمان و مكان هم فراتر است

بي تو نفس كشيدن من سخت ميشود
حتي هوا كنار تو باشد هوا تر است

گفتي كه اشك مرهم درد است و چشم هام
از لحظه اي كه با تو شدم آشنا...تر است

 

فاطمه دلشادی


فاطمه دلشادی | دوره ششم آفتابگردان ها

20 اسفند 1396 240 0

خانه درگیر نفس های گلایل میشد


تقدیم به مادربزرگم...

خانه درگیر نفس های گلایل میشد
آه وقتی گره روسری اش شل میشد

مثنوی از سر هر شانه ی او سر میرفت
وهمین بیت سرآغاز تغزل میشد

"زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست"
آه از این خانه که لبریز تفال میشد

ظرف می شست لب حوض و اوضاع حیاط 
از صدای ضربانش گل و بلبل میشد

ماهی از پولک پیراهن او هل میکرد
جنس مهتاب کف حوضچه بنجل میشد

درنگاهش تپش شالی ودریا درهم
پلک میزد و هوا شرجی آمل میشد
.
.
.
پس از او او فاصله را فال گرفتم افسوس...
صحبت از "زلف" و "دل "و "دام "و "تحمل" میشد...

#مرضیه_شهیدی
https://t.me/yekfenjanasheghane


مرضیه شهیدی | دوره چهارم آفتابگردان ها

18 اسفند 1396 172 0 5
صفحه 1 از 12ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها