دات نت نیوک
دوشنبه، 30 دی 1398 |

سردار قاسم سلیمانی

می گیرد صاحب علم دستت را
باید که ببوسد این قلم ‌دستت را
شاید که فقط نیت دشمن این بود
کوتاه کنند از حرم دستت را


فاطمه سادات آل مجتبی | دوره هفتم آفتابگردان ها

13 دی 1398 38 0 2

سردار قاسم سلیمانی

بر خصم همیشه راه بستی سردار
یک عمر تو از پا ننشستی سردار
حالا حرم حضرت زینب تنهاست
برخیز اگر چه خسته هستی سردار

سردار حاج قاسم سلیمانی


فاطمه سادات آل مجتبی | دوره هفتم آفتابگردان ها

13 دی 1398 45 0

دندان نی نی

 

داداش کوچیک من خوشگل و خندون شده

باید بگیریم یه جشن صاحب دندون شده

 

دستاش چه نرمه خدا!چشماش شبیه منه

هف ماهه که اومده تو خونه مهمون شده

 

قندارو برمی داره تو دهنش می ذاره

چه بامزه می خوره!عاشق قندون شده

 

چاردست و پا میدوه می ره سراغ جوجه

جوجه نوکش می زنه می گه:((چه شیطون شده؟!))

 

دندون که در میاره گوله ی آتیش می شه

کلش چه داغه نی نی!حسابی گریون شده

 

مامان می گه بچه ها گلای خونمونن

با اینحساب خونمون شبیه گلدون شده!


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

07 دی 1398 56 0

به بهانه سالروز شهادت محمد علی شاهمرادی

 

می آید و امداد غیبی در رکابش

فرمانده ای که خود تمام یک سپاه است

 

با چفیه بر گردن ، غبار جنگ بر روی

آئینه دار مرز حبّ و بغض و آه است

 

می ترسد از او ترس در میدان آتش

خمپاره های مرگ خود این را گواه است

 

آرام می گیرد دل سربازهایش

چون شیر شب های شلمچه مرد راه است

 

ظهر است و وقت بوسه بر درگاه معشوق

اصلا میان جنگ جای سجده گاه است

 

می گفت:((من تاریکی شب های تارم

جا مانده ام،تنها دلیل آن گناه است))

 

در کربلای پنج هم جانانه جنگید

یعنی همیشه کربلا در پیش راه است

 

وقتی شهادت بال پرواز است تا حق

هر کوچه با نام شهیدان قبله گاه است

 

 


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

03 دی 1398 49 0

مادر

از بغض شکسته در گلویم فهمید 
هربار نشست روبه رویم فهمید 
تا آمده بودم به خودم مادر باز 
چیزی که نخواستم بگویم‌ فهمید .
.

#محمدجهانی .


محمدجهانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

23 آذر 1398 43 0 5

قرار بود جوابم دهد، جوابم کرد

قرار بود عزیزم کند عذابم کرد

قرار بود جوابم دهد جوابم کرد

 

قرار بود بسازد ولی مرا سوزاند

بنا نبود خرابم کند...خرابم کرد 

 

قیاس کرد مرا با خودش مقابل خلق

نماند آبرویی، از خجالت آبم کرد 

 

منی که زندگی ام را به رنگ او کردم 

چگونه وصله ناجور خود خطابم کرد؟  

 

خطاب کرد مرا، باز هم خدارا شکر

دلم خوش است اگر اینقدر هم حسابم کرد  

 

یکی خبر برساند به او، که جایش غم

مرا انیس خودش دید و انتخابم کرد 

 

میان رفتن و رفتن دلم مردد بود

رسید مرگ و خودش عاقبت مجابم کرد


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

19 آذر 1398 64 0 4.5

تکرار تاریخ...

خورشید را ببین که چه‌سان خون‌جگر شده

نورش ز جور ابر سیه مستتر شده

 

دریا که بازمانده‌ی خوشنام ابر بود

در‌لا‌به‌لای ظلم و ستم غوطه‌ور شده

 

کوهی که در برابر طوفان شکوه داشت

در هم شکست و لعبتک کوزه‌گر شده

 

دزدی که نطفه‌اش سر بازار بسته شد

در ازدحام مسجدیان معتبر شده

 

شیخی که با دهان مِی‌آلوده خطبه خواند

گفت از چه رو نصایح من بی‌اثر شده؟!!

 

باید به حال مردم این شهر گریه کرد

این مردمان از دو جهان بی‌خبر شده

 

ای بی‌بصیرتی که ز تاریخ غافلی

زخم شهید کرب‌و‌بلا تازه‌تر شده

 

بشناس کیمیاگر دزد زمانه را

بنگر که خشت خانه‌ی او سیم و زر شده

 

اشک پرآه و جاری تمساح را مَبین

با لطف تُف منافق دون دیده تَر شده

 

کس نیست تا بگویدم ای کشت‌زار غم

ای شاعری که قافیه‌هایت هدر شده

 

حق روشن است داد و فغان احتیاج نیست

یاسین مخوان به گوش یزیدان کر شده

 

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

06 آذر 1398 54 0 4.4

دلتنگ خویش بود خدا...‌

بی جنب و جوش، خالی و خاموش، جان نبود

در هستی از علائم هستی نشان نبود 

مفهومی از گذشته و آینده ای نداشت

جز حی لایموت دگر زنده ای نداشت 

گنج نهان چگونه خودش را عیان کند؟

اسرار سینه با چه زبانی بیان کند؟

دلتنگ خویش بود خدا در سرای خویش

می خواست همدمی بگزیند برای خویش

اینگونه شد که یک نفس از روح خود دمید

و از نور لایزال خودش نوری آفرید

لبریز کرد عاطفه را در سلاله اش

خلقی عظیم ریخت درون پیاله اش

آنگونه خلق شد که نیاید مثال او

روشن شد آسمان و زمین از جمال او

همتا نداشت مثل خدا بی بدیل بود

این نور خلق عالمیان را دلیل بود

لبخند زد مراتب نعمت شروع شد

زنجیره وار قصه خلقت شروع شد

دریا و دشت، جنگل و کوه آفریده شد

حور و ملک، اجنه و روح آفریده شد

انسان حیات یافت و پا بر زمین گذاشت

از خاک آن گرفت هرآنچه نیاز داشت

انسان قرار بود که خوش زندگی کند

تنها به پیشگاه خدا بندگی کند

اما امان از آتش جهل و کشاکشش

واحیرتا از آدم و آن نفس سرکشش

هرگز دل از غرور و حسد شستشو نکرد

ظلمی به خویش کرد که شیطان به او نکرد

آنروز که بشر به ته خط رسیده بود

از خاک زیر پاش خدا آفریده بود

خالق، خودش به حکم تدبر زبان گشود

نوری که آفریده خود بود را ستود

ای فخر آسمان و زمین بی رقیب من

ای جلوه قداست من ای حبیب من

ناگفته حرف ها که تو داری شنیدنی ست

وصف من از زبان تو آری شنیدنی ست

در گوش این جهان خبر از آن جهان بده

در آسمان به اهل زمین آشیان بده

از رنج گور دخترکان را خلاص کن

شان و مقام را به زنان ارمغان بده

آری، به خاک بینی ابلیس را بمال

آنروی سکه را به خلایق نشان بده

انسان خودش که فکر خودش نیست، غافل است

روح به خواب رفته او را تکان بده

سمتش برو اگرچه نیاید به سمت تو

آغوش مهر وا کن و او را امان بده

وقتش رسیده ماه منیر ات کند حلول

اینک خودی نشان بده یا ایها الرسول

ای نور، من چگونه بشر را رها کنم؟

باید برای تو بدنی دست و پا کنم

دل را به کار داد کمی گِل درست کرد

با ذوق و با سلیقه خود دل درست کرد

بر استخوان و گوشت او کالبد گذاشت

بی منت از جمال خودش هر چه شد گذاشت

او را صدا کن آمنه نامش مبارک است

ذاتش ز هرچه پستی و زشتی ست منفک است

امروز کودکی که در آغوش ات آمده است

حسن ختام عهد نبوت محمد است

او خاتم است و خاتمه عصر جاهلی

زیبا شمایل است و چه والا فضایلی

بین دو کتف اوست همینک نشانی اش

رفته به مهربانی من مهربانی اش

خاک حجاز مبداء و افلاک مقصدش

یک روز می رسد که جهان می شناسدش

دلواپس اش مباش که دارایی اش منم

شصت و سه سال همدم تنهایی اش منم

فرزند تو نشانه شان رفیع توست

خرسند و شاد باش که فردا شفیع توست


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

21 آبان 1398 94 0 4.67

مادر ❤

برایم آسمانی آبی و دلخواه می بافی
شبم را می شکافی لا به لایش ماه می بافی

 

بهاری کرده ای باصد شکوفه آستینم را
و دستان خزان را هم از آن کوتاه می بافی

 

کشیدی طرح یک دختر میان باغ پیراهن
برای لحظه ی تنهایی ام همراه می بافی

 

کشیدی یک پل چوبی به روی رود سختی ها
به روی چاه های زندگی ام راه می بافی

 

ببوسم تاروپودش را به روی چشم بگذارم
برای من نه پیراهن، زیارتگاه می بافی

       

                               🌻🌹🌸🌺🌻

 


معصومه آقامحمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

13 آبان 1398 76 0 4.67

دشت صبح

سر می رود از آن سوی شب صبح دیگری
پر کرده دشت را غم سرخ معطری 

کابوس دیده اند تمام فرشته ها 
یعنی به خون نشسته گلوی کبوتری

تصویر سرخ آن شب تب دار در جهان
تکثیر شد از آینه ی صبح‌باوری

بر صفحه ی سیاه جهان سرخ حک شدی
نام تو را نوشت خدا با چه جوهری؟

 

این رد خون دوباره به خورشید می رسد
وا می شود به سوی سحر باز هم دری

از ارتفاع صبر ببین قد کشیده صبح
باری نگاه کن به شب از دید بهتری

در دشت صبح آینه ها صف کشیده اند 
حق منتشر شده است چه تصویر محشری!

بر نیزه می برند به دنیا نشان دهند
هر جای روزگار بیارزد به تن سری


محمد هدایت زاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

23 مهر 1398 89 0

ما سُراینده ایم...شرمنده!

ما سرافکنده ایم...شرمنده 

از غم آکنده ایم...شرمنده

 

روزگاری ست در پناه توایم

پس پناهنده ایم...شرمنده

 

ما فقط از غم تو می خوانیم

بس که یک دنده ایم...شرمنده

 

متن روضه خودش جگرسوز است

ما سُراینده ایم...شرمنده 

 

دَخَلَتْ زَيْنَبُ عَلَی ابنِ‏ زِياد

همچنان زنده ایم...شرمنده

 

یا رضا ما به جای شامی ها

از تو شرمنده ایم...شرمنده


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

08 مهر 1398 117 0 4.5

السلام علیک یا علی اصغر علیه السلام

آن چشمه ی بی تاب را شاید بفهمم

یا کودک بی خواب را شاید بفهمم

 

من مادرم،با چشم طفلم انس دارم

((مادر مرا دریاب)) را شاید بفهمم

 

آن ماهی غلتیده در خون گلویش

در پیش چشم آب را شاید بفهمم

 

شش ماهه ام نذر غم عظمای سردار

کوچکترین سرباز را شاید بفهمم

 

وقتی شهادت باغبان غنچه باشد

طفل شهید آب را شاید بفهمم

 

مهتاب زاده!اصغر مولا مدد کن

یک لحظه از مهتاب را شاید بفهمم

 

هرگز نمی فهمم غم مولای خود را

آن کودک بی خواب را شاید بفهمم

 


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

27 شهریور 1398 119 0

خط پیشانی

آواره گی و بی سر و سامانی من

در آینه ها شرح پریشانی من

هر راه که رفتم و به تو ختم نشد

خطی شد و افتاد به پیشانی من

 

#زینب-زمانی


زینب زمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

24 شهریور 1398 103 0 4.33

زینب

به رشادت‌ها و قلب صبور عمه‌جانم زینب کبری سلام‌الله علیها

 

خبر معادل عقل است؛ مبتدا، زینب

هم ابتدای جهان و هم انتها، زینب

 

برای این‌که بگوید به خود تبارک را

بس است خلق کند یک نفر خدا: زینب

 

کسی که فاصله‌ای نیست بین او و رسول

خدیجه یا زهرا یا علی‌ست؟ یا زینب؟

 

به جبرئیل پر و بال داده معجر او

همین که کرده خودش را در آن رها زینب

 

از او زمین و زمان نه، ندیده زیباتر

ندید غیر "جمیلا" به کربلا زینب

 

سلام می‌دهم از دور... با همین شعرم

که نیست فاصله‌ای از سلام تا... زینب


رقیه هژبری | دوره هفتم آفتابگردان ها

24 شهریور 1398 141 0 5

تنها برای عرض ارادت

ای امام لالهها،ای مسیرآسمان

داغتان بزرگ بود در نگاه کهکشان

 

قطره قطره اشک من،واژه واژه شعر توست

داد واژه ها بلند،سوز اشک ها دوان

 

آمدی غرق کنی باز هم دل مرا

دل اگر چه برده ای از زمین و آسمان

 

طبل و سنج و دسته ها چون بهاری از صداست

شورسینه زن به پاست،شعرنوحه خوان،جوان

 

مشکی محرمت روسپید عالم است

مُهرم حریمتان زائرانی از جهان 

 

مسجد محلّمان سوگوار سوگ توست

اشک های سرخ او از کتیبه ها روان

 

زیر چادرزنان شانه ها به قیل و قال

گریه های بی هوا،ضجّه های بی امان

 

ای فغان از این عزا،وای از این غم عظیم

وای از این غم عظیم،زین عزا فغان فغان

 

مرهمی به زخم ها،ای شهید اشک ها

عطر تربتت شفاست،مِهرمُهرتان جنان

 

محرم۱۴۴۰

مهر۱۳۹۷


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

20 شهریور 1398 96 0 3
صفحه 1 از 26ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها