دات نت نیوک
یکشنبه، 15 تیر 1399 |

امام مهربانی

ای آشنای من که نشانی غربتی

آیینه دار صبح به هنگام صحبتی

اول کسی که حاتم طایی گدای اوست

دوم شهید کشته ی از جهل امتی

هرحسن یوسف است برای توسینه چاک

بو برده شمه ای که تو عطر نجابتی

کردند باز سفره دل را جذامیان

گفتند؛مرهمی وتو عین عنایتی

شمشیر در نیام دلیل قیام شد

وقت عمل به ریشه فتنه تو ضربتی

بخشیده ای تو خشت به خشت بقیع را

اینک ضریح نه که تو دارای تربتی


Emadrabbani | دوره هشتم آفتابگردان ها

20 خرداد 1399 39 0

مادر

ای مهربان تر از تو فقط کردگار تو

دریامنم،شکسته چو موجی کنار تو

از چادر نماز تو گل کرده زندگی

عطر محمدی ست شمیم بهار تو

از بی قراری ام شده ای بی قرار

لبخند من دلیل امید و قرار تو

اینک تو زیر سایه من ایستاده ای

نه این منم نشسته ی در سایه سار تو

آغوش تو مرا ز غم آزاد میکند

آرامشی ست در خنکای حصار تو

یک ذره گرد چادر تو چرخ خورده ام

مهرت ستاره کرده مرا بر مدار تو


Emadrabbani | دوره هشتم آفتابگردان ها

28 اردیبهشت 1399 25 0

چشم قدمگاه شد

فاطمه را مژده ی فصل بهاران رسید

پنجره را باز کن،معنی باران رسید

 

عشق طربناک شد،خانه مهیای نور

از سفر آسمان شادی مهمان رسید

 

غصّه اگر مانده تا بر دل زهرا زند

مهر وزیدن گرفت،غصّه به پایان رسید

 

او پسر اول و جان پیمبر در اوست

زاده ی پیغمبران گو که به کنعان رسید

 

مورتر از مور من،خارتر از خار من!

چشم،قدمگاه شد تا که سلیمان رسید

 

شهر چراغانیِ آمدن گل شده است

قرعه ی آوارگی هم به زمستان رسید

 

پنجره را باز کن،بوی جهان تازه شد

عطر نسیم از بهشت تا به گلستان رسید

 

صلی الله علیک یا کریم اهل البیت


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

23 اردیبهشت 1399 50 0 5

اولین رباعی من...

داد از دل خود نمی‌شنودم هرگز

از عشق و جنون نمی‌سرودم هرگز

دیوانه شدم بس به تو اندیشیدم

ای کاش تو را ندیده‌بودم هرگز

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

17 اردیبهشت 1399 65 0 5

خادمه ی عشق

دل به محمّد سپرد تا که قرارش شود

فصل خزان بود شهر، خواست بهارش شود

 

آتش مهری نبود در دل او پیش از آن

عشق محمّد وزید تا که دچارش شود

 

چشم محمّد سرود غربت اسلام را

با همه ی هستی اش خواست که یارش شود

 

باغ گلی ناب را عطر محمّد سرود

پس غزلی ناب خواند،بلکه هزارش شود

 

در همه ی عمر او خادمه ی عشق بود

عاشق این بود:او شمع مزارش شود

 

السلام علیک یا ام المومنین


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

17 اردیبهشت 1399 44 0

پایان زمستان

حالا که زمین مرده تو بارانش باش

پوسیده دل غنچه،تو گلدانش باش

 

پایان زمستان جهانم هستی

ای گل!تو بیا فصل بهارانش باش

 

دنیای مرا درد به خود پیچیده

داروی شفابخش،تو درمانش باش

 

لبخند هم از چشم جهانم رفته

ای مهر!به چهره لب خندانش باش

 

دنیا که به دست آدمی در هم ریخت

آرام نگاهی کن و سامانش باش

 

انسان به خودش آمده،برگردد باز

ای معجزه ی دوباره مهمانش باش

 

اللهم عجّل لولیک الفرج

 

 


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

21 فروردین 1399 72 0 5

زندگی جاریست...

اگر چه چاره‌ی این روزگار ناچاریست

و استخاره‌ی ما آیه‌های دشواریست

 

اگر چه ابر لباس سیاه پوشیده

عزا گرفته و هر لحظه در پی زاریست

 

اگر چه دشت شقایق میان آتش سوخت

اگر چه باد صبا هم دچار بیماریست

 

ولی به کوه نظر کن که در کشاکش دهر

تکان نخورده و در اقتدار بسیاریست

 

به آفتاب نظر کن، به نورِ زاینده

هنوز هم که هنوز است رنگ بیداریست

 

صدای روح‌نواز بهار را بشنو

به رودخانه نظر کن که زندگی جاریست

 

#محمد_معروفی


محمّد معروفی | دوره هفتم آفتابگردان ها

17 فروردین 1399 88 0 4.5

ای شهید آسمانی،ای بهشت پرکشیده

خوش به حال شهر کرمان مردمانی چون تو دارد

بر فراز دست هایش آسمانی چون تو دارد

 

خوش به حال مادران که پای عهد خویش ماندند

خانه ای که ساده امّا...سایبانی چون تو دارد

 

خوش به حال کوچه ها و جاده ها و شهر ها که...

نقشی از یاد نگاه مهربانی چون تو دارد

 

خوش به حال جبهه ها و روز جنگ و شام صلحت!

خوش به حال سنگری که دیده بانی چون تو دارد

 

باغبان غنچه بودی لاله ای گر داغ می شد

خوش به حال غنچه ای که باغبانی چون تو دارد

 

ای شهید آسمانی!ای بهشت پرکشیده

خوش به حال جنّتی که بوستانی چون تو دارد

 

به بهانه تولد حاج قاسم سلیمانی


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

21 اسفند 1398 94 0

آسیمه

در باورم نمی گنجد یا باورش ندارم من؟
مخلوق خالقی یا نه محصول انفجارم من!؟

 

روزی به ارث خواهم برد پاییز عمر را اما
از زندگی چه می خواهم حالا که در بهارم من

 

خوردیم از آنچه پیش از ما یک عده کاشتند اما
پایان این تسلسل چیست تا دانه ای بکارم من

 

سرباز خسته ای در من می پرسد آخر این جنگ
مقهور سرنوشتم یا بر گرده اش سوارم من

 

نه می روم نه می مانم نه ساکتم نه می خوانم
اصلا چرا نمی دانم این قدر بی قرارم من

 

ذهنی ملول و مملو از انگاره های نامفهوم
ذهنی پر از سوالات ممنوعِ ناگوارم من

 

مانند برهه ی گنگی از بینهایت تاریخ
یا غار سرد و تاریکی در پشت آبشارم من

 

آنسوی ابرها هر شب دنبال شانه ی امنی
می گردم و نمی یابم تا اندکی ببارم من

 

سیاره ای پریشان که بعد از هزاره ها یک شب
در جستجوی خوشبختی خارج شد از مدارم من

 

تن می دهم به نابودی تا رستگارتر باشم
از من فرار کن زیرا یک جوخه انتحارم من


امیرعباس قبادی | دوره ششم آفتابگردان ها

18 اسفند 1398 90 0 5

هرآنچه خواستید از او بپرسید

اگرچه جای پایش بر زمین است 

صدایش جاری از عرش برین است

هرآنچه خواستید از او بپرسید

به افلاک آشناتر از زمین است 

اگر ثروت بخواهید آخرین اوست

اگر ایمان بجویید اولین است

اگرچه مسندش در عرش اعلی ست

ولی با مستمندان همنشین است 

به جای نان غم ایتام خورده

غذای هر شب و روزش همین است 

اگر تسبیح در دستش بگیرد

مناجاتش طریق العارفین است

اگر شمشیر در دستش بگیرد

ثنایش کار جبریل امین است 

چنان از قلعه آن دروازه را کند

که مانندی ندارد، بی قرین است

خبر پیچید بین خیبری ها

یداللهی که می گفتند این است

چقدر اعجاز دارد دست هایش

مگر دست خدا در آستین است؟

اگر بالا روی، پایین بیایی 

علی تنها صراط راستین است 

دوباره بی خود از خود کرد ما را

که وصفش خود به خود شورآفرین است

علی هم مصطفی را جان شیرین

علی هم مصطفی را جانشین است

به مدحش باکی از تضمین ندارم

فقط حیدر امیرالمومنین است


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

17 اسفند 1398 117 0

یک روز از دست شهیدت جام می گیرم

این روزها با یادتان آرام می گیرم

از نامتان وقتی خدا را وام می گیرم

 

وقتی همیشه تلخ بوده کام دنیامان

از شهد شیرین شهادت کام می گیرم

 

من پیش از این ها مرده ام ای زنده ی عاشق

یک بار از دست شهیدت جام می گیرم

 

آری به چشمت ای شهید امیدها دارم 

از صاحب اسمت دلی گمنام می گیرم

 

بر خاک قبرستان که نه! یک روز جان من

توی گلستان شهید آرام می گیرم

 

پیشکش شهید حسین خرازی


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

13 اسفند 1398 114 0

کرونا

ول کن تو مرا و بیش از این لوس نکن
در خانه بمان و نشر ویروس نکن
تست کرونای مثبتت آمده است
دیگر سر جدت تو مرا بوس نکن

 

نیلوفر ناظری


نیلوفر ناظری | دوره هفتم آفتابگردان ها

11 اسفند 1398 142 0 5

تقدیم به شهدای حادثه تروریستی زاهدان/زمستان ۹۷

 

با اشک راهی می کنم داروندارم را

وقتی که دنیا می برد ایل و تبارم را

 

بعد از تو دنیا جای ماندن نیست، می دانی

لبریز کردی کاسه ی صبر و قرارم را

 

هرم نفس های تو کو؟!می سوزم از سرما

فصل زمستان می برد با خود بهارم را

 

دنیا که کوچک دید خود را در نگاه تو

با چشم زخمش تار کرده روزگارم را

 

از من نگیری دست زیبای دعایت را؟!

از جانمازم سجده ی شب زنده دارم را

 

خاک وطن این بار در آغوش تو خوابید

بیدار کرده ریشه هایت برگ و بارم را

 

آرام می گیری پس از این لاله ی شاعر

آرام کن این شعر های داغدارم را


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

28 بهمن 1398 89 0

غصّه داریم ولی صاعقه ای در راهیم

 

آسمانی شده ای،بس که کبوتر شده ای

بال در بال شهیدانی واختر شده ای

 

لاله،داغی به دلت بود که آرام گرفت

آه از داغ دل ما که تو پرپر شده ای

 

زشت رو،سنگ به آئینه ات انداخت و گفت:

((کاش کمتر بشوی)) چند برابر شده ای

 

آسمان ای که دلت تنگ سلیمانی بود

مُلک خود را بنگر،ملک معطّر شده ای

 

خانه ات نذر غم مادر سادات،شهید

هان!عجب نیست اگر وارث کوثر شده ای

 

وارث روضه ی دلدار شدی،قاسم جان

وارث دست علمدار شدی،قاسم جان

 

بنویسید که خورشید محرّم تابید

عالم افروز شده،گر چه که باغم تابید

 

گر چه اندوه مرا رود پریشان کرده است

راهی کربُ بلا_قدس سلیمان کرده است

 

برسانید به کفتار:((سحر نزدیک است))

ای گرفتار شب تار!سحر نزدیک است

 

برسانید که ما خون تو را می طلبیم

ما نه ایران که عراقیم و فلسطین،حلبیم

 

ببنویسید که جان،ملک سلیمانی هاست

بهراسید جهان،ملک سلیمانی هاست

 

غصه داریم ولی صاعقه ای در راهیم

آسمانیم ولی در قُرق آن ماهیم

 

چشمه ی خون تو می جوشد و می ماند عشق

آیه ی فتح قریب است که می خواند عشق

 

#انتقام سخت

 


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

23 بهمن 1398 96 0

آسمان بی پناه (حادثه جانسوز سقوط هواپیما)

تا قطاری پر از مسافر شب، زیر باران به راه می‌افتد
سوزن از دست‌های سوزن‌بان، توی انبار کاه می‌افتد

 

فارغ از حرص و جوش سوزن‌‌بان، حال اهل قطار آرام است
یک ستاره که خسته راه است، هی سرش روی ماه می‌افتد

 

سال‌ها این قطار می‌آمد، بی‌خبر از مسیر و سوزن‌بان
قصه پیچیده از قضا اینبار اتفاقی سیاه می‌افتد

 

سوزن از دست‌های سوزن‌بان، آتش اما به جان او افتاد
خانه لرزید و دیگران گفتند، شک به قلب سپاه می‌افتد

 

عمری از خود مدام پرسیدیم، پسرش را پدر چرا نشناخت؟
رستم اما هنوز می‌گرید، تکیه از تکیه‌گاه می‌افتد

 

با توام ای سیاه پوشیده، سوزنت را دوباره پیدا کن
داغمان تازه شد ولی بی تو، آسمان بی‌پناه می‌افتد


افشار جابری | دوره هفتم آفتابگردان ها

02 بهمن 1398 157 0 4
صفحه 1 از 27ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها