دات نت نیوک
دوشنبه، 29 بهمن 1397 |

فصلِ امتحان

 

دوباره فصلِ امتحان و کاره

خدا سرِ کافرشَم نیاره

واسه خودم شدم یه پا پدیده

هرچی که خوندم از سَرم پریده

رسیده دستم دو سه تا فیلمِ آس

واحدا هم خودش یه جور میشه پاس

یه تیکه فیلمو تا تَهِش ببینم

دیگه میرم پیشِ کتاب میشینم

اونایی که از پنجِ صبح میخونن

فقط اونا حال منو میدونن

 

بابا میگه: فقط میخوام بیفتی!!

حتی یه درسو، دست و پا چُلُفتی

حسابی می پزم یه آشی واسَه ت

تخم چشماتو میذارم تو کاسَه ت...

 

حالا که روز امتحان رسیده

تخم چشام یهویی تیر کشیده!

انگاری طراحِ سوال داعشه

طوری سوال میدن طرف تا بشه

یه دوربین و دو تا مراقب دارن

کنار دَر ژرمن شیپر میذارن

سوال کنی چشمتو در میاره

توی گلوت خودکارِ بیک میذاره

بذار یکم شنا کنم تو دَردم

باید تو اوج خدافظی میکردم

کسی که بُنیه ی قوی نداره،

گُل میخوره درسی رو بر می داره

شِکَر خوری مثل همیشه واس ماس

باید دیگه هر جوری هَس بشم پاس

 


نیلوفر ناظری | دوره هفتم آفتابگردان ها

29 بهمن 1397 3 0

آلودگی هوا

 

هوایِ شهرمون چقد(ر) تمیزه

 چش نخوره تمیزتر از ونیزه

انگار خنک تر شده از دو روز پیش

دما رسید به مثبتِ شصت و شیش

هوا با این گرما مجهز میشه

آدم فقط یه خرده آبپز میشه

غبار اومد جا توو دِلا وا کنه

نسیم اومد خاک توو سرِ ما کنه

حنجره مون چیزی ازش نمونده

گرد و غبار تا اینجامون رسونده

گرد و غبار هِیکلمو...بگذریم!

کثیفی پا تا سرمو...بگذریم!

خونه درش بازه به روت ...نه بسته

مگس میاد جمع میشه دسته دسته

ریه م نمیخواد کسی رو ببینه

میخواد پیش گرد و غبار بشینه

فقط یه کم مشکل من  فشاره

یواش یواش بابامو در بیاره

دیگه پرنده ای نمونده باقی

افتاده روو سرم درسته طاقی

بهتره با ماسک دهن ببندم

آفت زدم نمی تونم بخندم

تا منو توو کما نبرده هوا

خودت به دادِ من بِرِس ای خدا


نیلوفر ناظری | دوره هفتم آفتابگردان ها

29 بهمن 1397 3 0

ازدواج

تازگیا همه یه جوری شدن

کلیدشون قفل شده روی من

 

مامان کت و شلوار نو خریده

خدا میدونه که چه خوابی دیده

 

مدتیه اینور و اونور میره

گیر داده که برام یه زن بگیره

 

بهش میگم که قید عشقو زدم

فعلا میخوام ادامه تحصیل بدم

 

وضعیت مالیمو که می بینی

اون تَه مَهام توی ضریب جینی

 

تو که خودت اهل کیابیایی

کی زنشو به من میده خدایی؟!

 

تازه هنوز جوونیمم نکردم

اصلنم ادعام نمیشه مردم

 

چونکه کرایه ماشینم ندارم

رو خط یازده خودم سوارم!

 

هرجا بری برای خواستگاری

طرف ازت می پرسه که چی داری

 

وقتی که دید حساب بانکیم پره

از حشراتی مثل ساس و خوره

 

وقتی شنید تموم ملک و مالم

چارتا خونه س اونم توی خیالم

 

دید منو توی شغل باکلاسم

هر روز سر محلمون پلاسم

 

اگه دلش سوخته باشه به حالم

دسته گلو میکنه تو طحالم

 

با چن تا مشت و لگد و کشیده

راه خروجی رو نشونم میده

 

به مادرم میگم بابا بی خیال!

میخواد برام زن بگیره بی ریال!

 

با کل فامیل شده یار و همدست

تا اینکه ساقط بشم از نیست و هست

 

طفلی تموم آرزوش همینه

یه روز منو با همسرم ببینه

 

با اینکه خیلی وضعیت خطیره

خدا کنه حاجتشو بگیره!


نیلوفر ناظری | دوره هفتم آفتابگردان ها

29 بهمن 1397 3 0

مدار صلح جهان

بسم  الله الرحمن الرحیم

 

بیا  که غصه و غمها قطار خواهد شد
بدست سبز تو آتش مهار خواهد شد

 

اگر چه فصل خزان خون به دل شدیم اما
هزار غنچه به عشقت انار خواهد شد

 

به سینه ات زده ای سنگ تک تک ما را
ببخش عاشقت آیینه دار خواهد شد

 

تو حاضری و خود ما ز خویش بی خبریم
همیشه  مرد پیاده سوار خواهد شد
 
به یک اشاره ی تو  طرح جنگ می سوزد
مدار صلح جهان برقرار خواهد شد


عفت  نظری


عفت نظری | دوره پنجم آفتابگردان ها

24 بهمن 1397 8 0

فضه آن گنجیست که...


#صلی_الله_علیک_یا_فاطمه_الزهرا
#السلام_علی_انصار_الحسین

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

وقف کوثر  کرده خود را قطره ای دریا شده است
روزه میگیرد برای نذر نوکر پا شده است

 

آسمان قلب او صاف است از این حیث که
سهم افطارش نصیب طفل بی بابا شده ست

 

هرچه مولایش بخواهد زود می گوید به چشم 
این ادب آموزه ای در مکتب زهرا شده است 

 

او شریک  شادی و غم های اهل خانه است
فاطمیه ای درون سینه اش برپا شد است

 

حوض کوثر تا صدایش زد زمین افتاد آه
می زند بر سر اگر فواره بغضش وا شده است

 

همتی مردانه دارد در حراست از ولی
خطبه هایش به زبان حیدری معنا شده است

 

از کراماتش همین بس که مدال نوکری 
تا ابد بر گردن امثال او امضا شده است

 

بازتاب رنج او در نوکری پنهان شده است
فضه آن گنجیست که در خانه اش پیدا شده است


***

کربلا در زیر نعل اسبها جان می سپرد
فضه ای که قسمتش شد کشته ی زهرا شود

 

#عفت_نظری


عفت نظری | دوره پنجم آفتابگردان ها

17 بهمن 1397 26 0

سّرّسر

بسم الله الرحمن الرحیم


(تقدیم به سردار بی سر عبدالله اسکندری)

 

 

همان که کفر دشمن را در آورده کمین مانده
سرش را داده تا ثابت کند که پای دین مانده

 

همان سردار گمنامی که نام آور ترین مرد است
همان عبد خدایی که سرش بر نی چنین مانده

 

رجز خوانده  که بی شک دشمنش از کوره در رفته
نشان حیدری بودن برآن  نقش نگین مانده

 

قیامت شد به پا وقتی که سر خط خبر ها شد
نگاه نافذش در چشم های دوربین مانده

 

صدای زنگ خانه *"سّرّ سر "را بر ملا کرده 
و رد پای اشک همسرش بر آستین مانده

 

نمی خواهد که دشمن شاد گردد بر نمی گردد
طواف پیکرش هم بر دل این سرزمین مانده

 

عفت نظری

 

*سّرّسر  نام کتاب زندگی شهید مدافع حرم عبدالله اسکندری


عفت نظری | دوره پنجم آفتابگردان ها

17 بهمن 1397 14 0

حبل المتین دست بسته

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آتش به جان در ، به جان خانه افتاد
یک شعله از آن بر پر  پروانه افتاد

 

آهی کشید از درد… ، غنچه گشت پر پر
از دست میخ پشت در  ، پیمانه افتاد

 

 حبل المتین را دست بسته دید، برخواست
پای ولایت غیرتش ، جانانه افتاد

 

یک روز نه ،یک هفته نه ، بلکه نود روز
شد بستری در خانه ، مظلومانه افتاد

 

هر چه دعا میکرد ، سهم دیگران بود
آن دست های مهربان ، از شانه افتاد

 

برخواست روز آخری نان پخت ،
(در شهر
پیچید عطرش)، سفره ی صبحانه افتاد

 

گیسوی کوه صبر را ، شانه که می زد
از دست او یکباره اما شانه افتاد

 

وقت وصیت شد جگرها یک به یک سوخت
حرف از تب رفتن که شد ریحانه افتاد

 

تابوت را بر شانه اش دریا که میبرد
آوای جانسوزی در آن ویرانه افتاد

 

در چشم دریا ،چه حروفی موج میزد!!
زهرا همان نوری که دانه دانه افتاد.


عفت نظری


عفت نظری | دوره پنجم آفتابگردان ها

17 بهمن 1397 13 0

دخترخورشید

برقلب من خسته نشسته ست غباری...

وقتش شده ای عشق،براین خاک بباری...

توقلب مراخوب بهم ریخته ای،مرد!

تاباغچه ای ازگل آلاله بکاری...

دریای پرازموج شد این برکه قلبم...

اماتوجسورانه به هرموج،سواری...

توداری وپرمهر،دل انگیزی ومحزون...

ازجنس نواهای پرازعشق دوتاری

من دخترخورشیدم و سوزانم ومغرور...

سرسخت ترین مرد،دراین بوم ودیاری...


حانیه مودب | دوره هفتم آفتابگردان ها

16 بهمن 1397 22 0 4.75

آتش

خشم و آشوب و شراره است سراپا آتش

چه بلاها که نیاورده سر ما آتش

ناگهان می دَرد اندوخته عمر تو را

سنگدل، سرکش و بی رحم همانا آتش

از ازل کینه ای از خاک به دل داشته است

از همان روز نخستین شده رسوا آتش گفتم‌

آتش جگرم سوخت خدا رحم کند

می کشد ذهن مرا تا به کجاها آتش؟

تسلیت در همه جا رسم و رسومی دارد

جمعیت پشت در خانه ما با آتش

ناگهان جان نبی فاطمه از جا برخاست

بلکه خاموش شود در دل اعدا آتش

بلکه با آمدنش چکمه خجالت بکشد

یا حیایی کند از دیدن حورا آتش

دُر گرفتند اگر عالم و آدم یک عمر

گُر گرفت از در کاشانه زهرا آتش

پشت در چاره عالم چه کند چاره نداشت

یا که باید ز علی دل بکند یا آتش

آسمان تیره زمین تار خدایا چه شده

کینه دارند از این گل همه حتی آتش

لگد رهگذران ساقه گل را که شکست

ناله زد فضه بیا، زد دل ما را آتش

باغبان یک طرف و شاخه طوبی طرفی

بین شان فاصله انداخته گویا آتش

هر غمی در دلت افتاد مبادا غربت

هرچه آید به سرت باز مبادا آتش

از دری سوخته تا خیمه ای افروخته آه‌‌‌...

چه بلاها که نیاورده سر ما آتش 


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

16 بهمن 1397 19 1 4

با تو پریدن...

نه، پای به سوی تو دویدن دارد

نه، بال برای پر کشیدن دارد

خود را به زمین و آسمان می کوبد

مرغی که سر با تو پریدن دارد

 

 


زینب زمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

04 بهمن 1397 37 0 5

یادگاری

نگاه مضطربم رازدار خوبی نیست

برای رود که دریا مزار خوبی نیست

کنار پنجره ی خانه پیچکی خشکید

تو نیستی و شروعِ بهار خوبی نیست

به تو دچار نبودن دلیل دلتنگیست

و بیقرار نبودن قرار خوبی نیست

ز من مخواه که از عشق دست بردارم

من عاشقت نشوم؟انتظار خوبی نیست!

گرفته ماه زمین را میان آغوشش

محیط شانه ام آیا مدار خوبی نیست؟

زمان رفتنت از من مخواه جانم را

دل شکسته ی من یادگار خوبی نیست...


زهراسادات میریعقوبی | دوره هفتم آفتابگردان ها

04 بهمن 1397 24 0

ای کاش حسن...

شد کوچه پر از حسود،ای کاش حسن...
شد صورتتان کبود،ای کاش حسن...

 

وقتی که میان کوچه مادر افتاد؛
ای کاش حسن نبود،ای کاش حسن...


امیر مؤمنی | دوره هفتم آفتابگردان ها

30 دی 1397 29 0

یاقوت کبود


بسم الله الرحمن رحیم
#شهادت_حضرت_فاطمه_زهرا_سلام_الله بر شما تسلیت

اللّهم صلّ علی فاطمهٔ و أبیها و بعلها و بنیها و السرّ المستودع فیها بعدد ما أحاط به علمک


پشت در بود که آن سنگدل آمد پا زد 
آتش کینه خود را به دل دریا زد

 

پشت در بود که دیوار به لرزش افتاد
کوچه نشنید چه شد دست به این حاشا زد

 

میخ قلاب شد و زد به گلوی ماهی
در به دیوار همین حرف دو پهلو را زد

 

پسرش شد سپرش تا که ولی جان گیرد
سندش هست که با خون خودش امضا زد

 

بستری بود نمی شد که قدی راست کند
داس تا زد کمر یاس نبی را تا زد 

 

صبح خورشید علی  خنده به لبها آورد
شب که شد جذر غمش مد شد و هی بالا زد

 

روی مهتابی یاقوت کبودش را دید
 حسرت و آه به جان همه ی دنیا زد


#عفت_نظری


عفت نظری | دوره پنجم آفتابگردان ها

29 دی 1397 54 0 5

رباعی

  • دور و بر ما شلوغ و بس تنهاییم
  • آن رود نرفته در دل دریاییم
  •  
  • بی مهری دوستان به دل آتش زد
  • ما سوختگان سردی دنیاییم

میلاد خانی


میلاد خانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

22 دی 1397 38 0 5

نشان

میلاد حضرت زینب سلام الله مبارک

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نسیمش تا وزیده قاصدک‌ها را روان کرده
و مادرهای بسیاری صبور و پهلوان کرده

 

کبوترهای دور گنبدش همواره در گردش
درون سینۀ عشاق بی‌شک آشیان کرده

 

خریده ناز معشوقان خود را با گذشتن‌ها
 بلیط عاشقی را  هم پس از این‌ها گران کرده

 

دوباره خطبه‌خوان شام و کوفه رفته بر منبر
و با عباس‌هایش دشمنان را نیمه‌جان کرده

 

هر آن کس بی‌تفاوت بوده را هم مست خود کرده
از این می‌ها ننوشیده کسی، بی‌شک زیان کرده

 

دگر سرباز با سردار فرقی بین‌شان هم نیست
که بی‌بی عاشقان خویش را بی‌سر نشان کرده

 

 عفت نظری


عفت نظری | دوره پنجم آفتابگردان ها

22 دی 1397 31 0 3

صبح رستاخیز

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

من همانم که شبی گم کرد راه چاره را
روشنم کن  تا نبینم نفس آتش پاره را

 

دل سیاهی کار دستم داده اما دلخوشم 
 لطف تو وقتی طلا کرده ست سنگ خاره را

 

در مدارت مشتری ها رفت و آمد میکنند
پرتو  لطفت گرفته دست هر سیاره را

 

بی برات کربلا غرق است کشتی های من
اشک ها را دیده ای یا موج تخته پاره را

 

زیر ایوان طلایت سالها مستأجرم
گرچه صاحبخانه میخواهی من آواره را

 

می زند هر چهارشنبه نبض من پر پر ولی
صبح رستاخیز من روزی ست که نقاره را...


#عفت_نظری


عفت نظری | دوره پنجم آفتابگردان ها

22 دی 1397 43 0 3.75

رضایم اوست

بسم الله الرحمن الرحیم

 

پریشانم پی درمان دردم راه می افتم 
به یاد لحن فرزند رسول الله می افتم

 

همان لحنی که شیرین بود و لذت داشت تکرارش
دلم قرص  همان  وعده است یاد ماه می افتم

 

هزاران سکه ی دنیا  نمی ارزد به دیدارش
گدایش بودم از اول به پای شاه می افتم

 

که دستم را بگیرد ""بر سرم دستی کشد شاید
موجه گردم"(۱)و در صحن طوسی آه....می افتم

 

به من گفتند دیوانه پریدی یا که نه گفتم:
"رضایم "اوست روزی دست  خاطر خواه می افتم 

 

سپردم دست او آینده ام را چون که میدانم
به دست من اگر  باشد درون چاه می افتم 

 

#عفت_نظری

(۱)شیخ حسنعلی نخودکی می فرماید شب 23 ذی القعده شبی است که هیچ کسی از در خانه امام رضا علیه السلام دست خالی نمی رود،  علت آن هم این است که در عالم مکاشفه ای امام رضا علیه السلام را میبیند که در جای نشسته است و زواری را که دسته دسته به زیارت ایشان می آیند هرکدام به شکل یک حیوان هستند و ایشان در همانجا یک منبری گذاشته اند و زوار که وارد می شوند ایشان دستی بروی سرشان می کشند و چهره ها عوض می شود و به صورت موجه وارد حرم می شوند.


عفت نظری | دوره پنجم آفتابگردان ها

22 دی 1397 38 0 5

ماه

او آمده است تا دوباره برود

وقتش برسد ،به یک اشاره برود

نه!فکر نکن، در شب تو می ماند

ماه آمده است با ستاره برود


زینب زمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

19 دی 1397 41 0 5

۱۷ دی، حذف حجاب

خواهرم چادرت گلی خوشبوست

گرچه دور و برت پر از خار است

بین خار و تنت همین چادر

مثل دژ، مثل سد و دیوار است

 

نوری از جنت برین است آن

خواهرم زینتی چنین داری

دیگران را به حال خود بگذار

مثل زهرا نشان ز دین داری

 

ماه در چادر شبش زیباست

زیر چادر چقدر ماه شدی

با همین بال و پر شبیه ملک

کامل و مثل بدر، ماه شدی

 

چادرت را ببوس و بر سر کن

چون که آن فرش پای فاطمه است

گرچه امروزه حفظ آن سخت است

حافظ رازهای فاطمه است


رقیه هژبری | دوره هفتم آفتابگردان ها

18 دی 1397 53 0 5

دِیَم را کن تو شیدایی

تمام شعر هایم راوی یک حس پنهان است 

تو از احساس می گفتی؛ من از عقلی که حیران است 

 

من از چشمان تو مستم و با سرخیش همدستم 

به این پیمانه دل بستم_اگرچه سست پیمان است _

 

اگر قلبم؛ به شوقت می تپم هر روز بی منت 

که خون از گرمی اسمت روان در بین شریان است 

 

من آن سرباز تنهایم که بازنده است و می جنگد 

ولی مرز دلش امن است؛ نگاه تو نگهبان است 

 

کلاه مرد و زن از سر بیفتد بی گمان وقتی 

تو از سر روسری اندازی و مویت پریشان است 

 

تو یوسف نیستی اما اگر رفتی یقین دارم 

که تهران می شود کنعان و خانه بیت الاحزان است 

 

بخندی صبح یلدایی، دِیَم را کن تو شیدایی 

که این لبخند کوتاهت بهاری در زمستان است 


مستانه آقاخانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

14 دی 1397 61 1 4.75
صفحه 1 از 18ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها