دات نت نیوک
ﺳﻪشنبه، 3 مهر 1397 |

منزل به منزل

 

باید سرت را بر سر نی ها ببینم

در آب باید آتش غم را ببینم

 

یک عمر رنج از کوفه را بر دل نهادم

تاکربلای شام را زیبا ببینم

 

من آمدم منزل به منزل ، پا به پایت

تا بهترین اصحاب عالم را ببینم

 

بر یاس داغ و داغ روی داغ دیدم

تامادرم را روز عاشورا ببینم

 

یک اربعین چله نشین بودم سرت را

بر نی مگر که مصحفی گویا ببینم

 

فریاد کن من کوهی از پژواک هستم

صد کربلا تا آخر دنیا ببینم


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

02 مهر 1397 4 0 4

حضرت ابوالفضل العباس ع

کشید حضرت سقا ز دست دریا،دست

گذشت تشنه از آب و نداد اما دست

 

شکست بغض گلوی فرات از اینکه

نداد از سر یاری به دست سقا،دست

 

برای جرعه‌ی آبی ببین چه ها که نکرد

گذشت از سر و چشمش نه اینکه تنها دست

 

شتافت مادرش از عرش سوی فرزندش

همین که داد به پای عزیز زهرا دست

 

برای اینکه به طفلان تشنه آب دهد

تمام عضو بدن یاورش شد الا دست

 

سه ساله ای به پدر گفت آنسوی میدان

عمو نیامده بابا،کشیده از ما دست؟!

 

خبر نداشت ولی آنطرف تر از خیمه

پر است مشک از آب و نمانده اما دست

 

به حشر بیند اگر ماه آل هاشم را

به حتم میکشد از یوسفش ذلیخا،دست

 

مگر نه اینکه تو باب الحوائجی عباس!!

بگیر از آنکه گرفته به سویت آقا،دست

 

رمق نمانده به دست و قلم شده بیتاب

قلم به یک طرف افتاده و به یک جا دست...........


مهناز دهقان | دوره هفتم آفتابگردان ها

01 مهر 1397 5 0 5

مربع ترکیب مهدوی

ای خلوت دلگشای هر شب، ای عشق
آرامش آشنای هر شب، ای عشق
ای مونس بغض های هر شب، ای عشق
پیوسته ترین دعای هر شب، ای عشق
بر غنچه پژمرده عشاق ببار
بر آتش سینه های مشتاق ببار
.
ما را چه شده؟ جماعتی کور و کریم
با قافله راهزنان هم سفریم
سرسبز، درختیم و رفیق تبریم
در آتش دوزخیم و خود بی خبریم
ما جای تو با درد و بلا همزادیم
راهی دیار ناکجا آبادیم
.
در ظلمت نیمه شب به صحرا زده ایم
بی کشتی نوح دل به دریا زده ایم
مجنون نشدیم و دم ز لیلا زده ایم
از نیمه راه عاشقی جا زده ایم
یک عمر گذشت و بی خیالی کردیم
ما پشت تو را چه زود خالی کردیم
.
آشفته فتنه و فریبیم هنوز
مرگ آمده، دنبال طبیبیم هنوز
در خانه و کاشانه غریبیم هنوز
از داشتن تو بی نصیبیم هنوز
این فاصله، این غصه دوری بس نیست؟
در هجر تو یک عمر صبوری بس نیست؟
.
در پیچ و خم جاده دنیا "لَو لاک"
بی پرده بگویم که هلاکیم هلاک
ای منجی عالمین "نفسي بفداک"
ای وعده حق"مَتی تَرانا و نَراک"؟
گشتیم، به جز تو نیست راهی دیگر
سائل به امیدت آمده، "لا تَنْهر"

پایان خوش قصه غم ها برگرد
"ای پیرترین جوان دنیا" برگرد
از چهره خویش پرده بگشا برگرد
کاری که نکرده ایم...اما برگرد
این شاخه نفس مان هرس می خواهد
برگرد که آسمان نفس می خواهد
.


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 شهریور 1397 4 0

شعری برای رستاخیز روز دهم

این بغض و کینه از طمع سکه و زر است
یا زخم‌های کهنه صفین و خیبر است؟

 

باور نمی کنم که نوشتند راویان
زینب میان لشکر اغیار مضطر است

 

ماه اش خسوف کرده در آنسوی نخل ها
ماهی که چشم خورده و در خون شناور است

 

پاشیده دانه دانه تسبیح بر زمین
هر جا نگاه می کند اعضای اکبر است

 

ماندم چگونه خیره به گودال می شود
آن خواهری که دار و ندارش برادر است

 

مردی غریب مانده، بماند ادامه اش
کمتر سخن بگویم از این لحظه بهتر است

 

دستور آمده است؛"علیکن بالفرار"
شاعر از این به بعد پریشان معجر است

 

عطر گلاب دشت بلا را فرا گرفت
گویی که سم مرکب لشکر معطر است

 

باید ابوتراب بنازد به دخترش
کوهی که در صلابت خود حیرت آور است

 

کوتاه می کنم سخنم را که شأن او
از شعر و وزن و قافیه هایم فراتر است

 

درمانده شاعری است که از کربلا نوشت
با چند واژه در پی توصیف محشر است


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 شهریور 1397 4 0 5

دنیای من غزلی عاشقانه

اهل بخشش بود از آن ابتدا دنیای من

خوبی اش تقسیم می شد با همه...منهای من

 

آرزوهای بزرگ و دوردستی داشتم

کار دستم داد آخر روح بی پروای من

 

اینکه می پرسند عاشق بوده ای؟ دردآور است

بیش از این اما می آزارد مرا حاشای من

 

میگریزم با هزاران شیوه از غم های خویش

مثل سایه پا به پایم میدود غم های من

 

ماهی تُنگم، که عمری دور خود چرخیده است

پس چه فرقی می کند امروز با فردای من؟

 

عمر خود را خرج هشدار از جهنم کرد شیخ

یا که می ترساند مردم را از این دنیای من؟


سیدجعفر حیدری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 شهریور 1397 5 0 5

حضرت ابالفضل علیه السلام

1

اعضای تو پرپر شده حتی صورت

این کاسه ی خون است خدا، یا صورت؟!

ای کاش نمی دیدمت از تل عباس

ای وای از آن لحظه که تو با صورت...

 

2

هر وقت نگاه سمت من می کردند

از ترس همه فکر کفن می کردند

والله حریف تک تک شان بودم

ای کاش که جنگ تن به تن می کردند

 

جان بر کفم و گوش به فرمان حسین(ع)

چشم و سر و دستم همه قربان حسین(ع)

در گوش من آن حرف پدر مانده که گفت:

در کر ب و بلا جان تو و جان حسین(ع)


معصومه آقامحمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

28 شهریور 1397 6 0

قافله حسین

بغضش ترکیده است و باران دارد

گویا به سرش هوای طوفان دارد

این ابر،که در رود شناور شده است

در قافله ی حسین جریان دارد

 

 


زینب زمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

26 شهریور 1397 10 0 5

#یا_حضرت_علی_اصغر_ع

خشک است لبت علی، ولی چشم رباب...
ای کاش بخوابی تو که شاید در خواب...
ای غنچه ی نشکفته کمی تاب بیار
عباس به خیمه قول داده است که آب...


معصومه آقامحمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

25 شهریور 1397 11 0 5

#صل_الله_علیک_یا_زینب

افسوس! نگاه تو به هر سو افتاد

یادت به در و آتش و پهلو افتاد

روی لب تو شکر مدام اما صبر

هفتاد و دو مرتبه به زانو افتاد


معصومه آقامحمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

24 شهریور 1397 10 0 5

قصه سربند

مرثیه خوان غصه هایش آسمان بود
آن لحظه ها بی شک خدا هم روضه خوان بود


دردی که او را عاقبت انداخت از پا
زخم فراوانش که نه....داغ جوان بود

حتی برای سنگ ها آغوش وا کرد
در گوشه گودال هم او مهربان بود


انگشتر ش را چون پدر بخشید اما
این بار سائل در لباس ساربان بود

مظلوم بود و تشنه و تنها و زخمی
با این همه، در بین صحرا بی نشان بود


یک کاروان در سایه اش میرفت آرام
اما خودش بر روی نی بی سایبان بود
*******

سربند،وقتی قصه اش را گفت دیدند
از یاحسین سرخ آن ،اشکی روان بود
 


لیلا علیزاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

22 شهریور 1397 17 0 4.67

مادر من

من گُمان میکنم که خلقت تو

بعدِ دریا و آسمان بوده

وسعت آسمان شده بغلت

قدر دریا دلت روان بوده

یا که نه،بعد خلقت بدنت

از دلت آفریده شد دریا

گل آغوش تو که لازم شد

نقش هفت آسمان دهد اینجا

به جهانی که درتو جاری شد

و به ایمان دامنت سوگند

تو چنان هم زنی و هم مردی

که من از غیرتت شدم خرسند

وقتِ زن بودنت به ابرویی

عشوه ها در رُخت به پا کردی

غیرت مرد قصه ها بودی

با دونقشت همیشه تا کردی

چادرت آن زمان که زن هستی

میزند بر خیال شومی سنگ

آن زمان که تو مَردی،مثله عبا

می شود یک حریم امن و قشنگ

گرچه دنیای من قفس بوده

شوق پرواز در تورا دارم

مادرم آرزوی من اینست:

بر دو دستِ تو بوسه بگذارم.


هانیه محمدی رودپشت | دوره هفتم آفتابگردان ها

22 شهریور 1397 17 0

ظهر ماجرا

 

راوی روایت کرد : ظهر ماجرا بود

آغاز رقص عشق در بزم بلا بود

 

جنگ است و یک دنیا جدائی...درد...اما

آغاز مرحم وصل ها در کربلا بود

 

در چشم هایت نور غرق تاب و تب ها

در پیش رو نبضی که در چشم خدا بود

 

خورشید می تابید از آن ماه چهره

در گرگ و میش نینوا قبله نما بود

 

گوئی حماسه با تمام زخم هایش 

در مرثیه خوانی غزلخوان شما بود

 

راوی روایت کرد : پرواز بلندت

تنها به چشم آسمان نام آشنا بود

 

مبهوت مانده از وصالی آنچنان سرخ

آن مرگ بوده یا حیات مردها بود؟!


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

21 شهریور 1397 16 0 4.5

ظهر ماجرا

راوی روایت کرد : ظهر ماجرا بود

 

آغاز رقص عشق در بزم بلا بود

 

جنگ است و یک دنیا جدائی...درد...اما

 

آغاز مرحم وصل ها در کربلا بود

 

در چشم هایت نور غرق تاب و تب ها

 

در پیش رو نبضی که در چشم خدا بود

 

خورشید می تابید از آن ماه چهره

 

در گرگ و میش نینوا قبله نما بود

 

گوئی حماسه با تمام زخم هایش 

 

در مرثیه خوانی غزلخوان شما بود

 

راوی روایت کرد : پرواز بلندت

 

تنها به چشم آسمان نام آشنا بود

 

مبهوت مانده از وصالی آنچنان سرخ

 

آن مرگ بوده یا حیات مردها بود؟!


بتول محمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

21 شهریور 1397 12 0

سفیر حسین

با آنکه غیر از سایه اش یاور ندارد
جز فکر مولایش ولی در سر ندارد

شهری که روزی دست یاری داد،امروز
در دست غیر از نیزه و خنجر ندارد

هر چند اهل کوفه صدها چهره دارند
 این روی آنها را ولی باور ندارد

وا میکند با گریه هایش روزه اش را
در سفره اش چیزی از این بهتر ندارد


تنهاست بین مردم شهری که در آن
هی سنگ میبارد ولی سنگر ندارد

  میخواست بنویسد دوباره نامه ای،حیف
جز خون سرخش جوهری دیگر ندارد


مانند محبوبش سرش از تن جدا شد
اما خدا را شکر او خواهر ندارد.....

 


لیلا علیزاده | دوره هفتم آفتابگردان ها

19 شهریور 1397 19 0 5

ماه فروزان

میان ظلمت شب این تویی که تابانی...
چراغ راه هدایت دراین بیابانی
توروشناییت ازپشت ابر هم پیداست...
اگرچه ماه فروزان،میان زندانی...
ودرمقابل تو مانده اند هارون ها...
که درمسیر جهادت توسخت وپنهانی...
گرفته عطر تورا مشهد وقم وشیراز...
تویی که مایه رحمت به کل ایرانی...
دلم برای دوگنبد،برای ایوانت...
دلم برای نجف،کربلا...که میدانی...
بزن عصای خودت رابراین دلم موسی
که حال این دل دیوانه هست طوفانی...


حانیه مودب | دوره هفتم آفتابگردان ها

19 شهریور 1397 17 0 5

مورچه

دانه دانه به خانه خود می برد

ذره ذره زمان برایش می مرد

تا جمع شدند و خسته گی اش در رفت

جاروبرقی تمام آنها را خورد

 

زینب زمانی

شهریور 1397


زینب زمانی | دوره هفتم آفتابگردان ها

16 شهریور 1397 20 0 5

دیوار

نقاشی ام خوب بود 

دیواری دورش کشیدم که نرود

نقاشی اش عالی بود

روی همان دیوار راهش را کشید

و رفت...


امید رهایی | دوره پنجم آفتابگردان ها

16 شهریور 1397 18 0 5

استقبال از ماه محرم

دارد صدای ناله مادر می آید
از دور بوی لاله پرپر می آید

هرسال عاشوراتر از سال گذشته ست
کفر جهان کفر دارد درمی آید

کرب و بلا مهد شکوفایی ست آری
اصغر به میدان می رود اکبر می آید!

در نوجوانی مرگ "احلی من عسل" نیست
این کار تنها از شهادت برمی آید

مثل رقیه بیقرار یار باشی
ویرانه ثابت کرده او با سر می آید!

در روضه های اهل دل مضمون زیاد است
کمتر گریز از آتش و معجر می آید

باید بلرزد کاخ های ظلم ای شیخ
وقتی صدایت از روی منبر می آید

ما زخمی زخم زبان هاییم اما
این روزگار تلخ آخر سرمی آید
 


علی سلیمیان | دوره هفتم آفتابگردان ها

13 شهریور 1397 27 0 5

پدر❤

زمانی که بهارم زرد باشد

تمام هستی من درد باشد

پدر راه نجاتم است، آری

فرشته می تواند مرد باشد !!

 


معصومه آقامحمدی | دوره هفتم آفتابگردان ها

12 شهریور 1397 19 0

تنهایی

ابری شده ام هوای باران دارم

با هر آهی سوز زمستان دارم

پاییز گذشته را که یادت مانده؟

قطره قطره خاطره با آن دارم


علی نورالدینی | دوره هفتم آفتابگردان ها

03 شهریور 1397 37 0
صفحه 1 از 16ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  8  9  10  بعدی   انتها